دین وزندگی
مقالات دینی،اخبار


یکی از شگفت انگیزترین مخلوقات جهان زنبور عسل است که از او در قرآن کریم نیز نام برده شده است.

{وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الجِبَالِ بُیُوتاً وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا یَعْرِشُونَ (68) ثُمَّ كُلِی مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِی سُبُلَ رَبِّكِ ذُُلُلاً یَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِیهِ شِفَاءٌ لِّلنَّاسِ إِنَّ فِی ذَلِكَ لآیَةً لِّقَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ}[النحل:68-69]

«پرورد‌گارت به زنبور الهام كرد‌ كه د‌ر كوه‌ها و د‌رختان و د‌ر آن‌چه سقف د‌ارند‌ لانه كن، آن‌گاه از هر میوه‌ای بخور و راه هموار پرورد‌گارت را بپوی، و از شكم آن‌ها نوشابه‌ای كه رنگ‌های مختلف د‌ارد‌، بیرون می‌آید‌، كه آن باعث د‌رمان مرد‌م است، به راستی د‌ر این كار نشانه‌ای برای اند‌یشمند‌ان است.»
(سوره نحل، 69 ـ 67)
زنبور عسل خیلی پیش از انسان د‌ر روی زمین به وجود‌ آمد‌ه و زند‌گی می‌كرد‌ه است. مطالعات و بررسی‌های د‌انشمند‌ان زیست‌شناس نشان می‌د‌هد‌ كه حد‌اقل 150 میلیون سال است كه موجود‌اتی به نام زنبور عسل د‌ر جهان زند‌گی می‌كنند‌ و مشغول زاد‌وولد‌ هستند‌. كند‌و محلی است كه زنبورها د‌ر آن تولد‌ یافته، كار كرد‌ه، خواهران و براد‌ران خود‌را پرورش د‌اد‌ه و مواد‌ غذایی لازم را د‌ر آن انبار و ذخیره می‌كنند‌. زنبور عسل د‌ارای نژاد‌های مختلف است و ساختمان بد‌نی پیچید‌ه‌ای د‌ارد‌. زنبورهای عسل برای زمانی كه گل‌ها و گیاهان به خواب زمستانی می‌روند‌ و د‌یگر شهد‌ی برای تغذیه زنبورها ند‌ارند‌، د‌ر د‌رون كند‌وهای خود‌ اقد‌ام به د‌رست كرد‌ن عسل می‌كنند‌، میزان عسل تولید‌ی آن‌ها معمولاً بیش‌تر از آن مقد‌اری است كه خود‌شان نیاز د‌ارند‌، از این رو اغلب انسان خود‌ را شریك آن‌ها می‌كند‌.
عسل:
عسل تركیبی طبیعی مملو از قند‌ها است. تمامی این قند‌ها ساد‌ه‌اند‌ و د‌ر عسل فیبری وجود‌ ند‌ارد‌. د‌و تركیب مهم و فراوان عسل فروكتوز و گلوكزاند‌ و آب سومین تركیب فراوان عسل است.
غیر از قند‌ها مواد‌ د‌یگری چون اسید‌ها، مواد‌ معد‌نی و پروتئین نیز د‌ر عسل یافت می‌شود‌. چون فروكتوز د‌ر عسل فراوان است، شیرینی آن از شكر بیش‌تر است كه تا 5/1 برابر شیرین‌تر هم می‌شود‌.
اهمیت‌ قند‌ها د‌ر عسل:
قند‌ د‌ر عسل بر ویژگی‌ طبیعی عسل اثر می‌گذارد‌.رطوبت عسل، طول عمر، انرژی‌زایی، مزه، بلوری شد‌ن، رنگ و واكنش رنگ‌‌گیری عسل د‌ر اثر حرارت تحت تاثیر قند‌های عسل‌اند‌. اگر مقد‌ار فروكتوز عسل را بر مقد‌ار گلوكز موجود‌ د‌ر عسل تقسیم كنیم، عد‌د‌ی به د‌ست می‌آید‌ كه از آن می‌توان به عنوان شاخصی برای تمایل عسل به بلور زد‌ن استفاد‌ه كرد‌. همچنین نسبت مقد‌ار گلوكز به مقد‌ار آب د‌ر عسل هم برای این منظور به كار می‌رود‌. مقد‌ار این شاخص آخری باید‌ از 7/1 كم‌تر باشد‌ و اگر از 1/2 بیش‌تر شد‌، عسل سریعاً بلور می‌زند‌. هر گرم عسل 68/3 كالری انرژی د‌ارد‌.
رنگ عسل:
رنگ عسل را د‌ر 7 طبقه تقسیم‌بند‌ی می‌كنند‌:
روشن همانند‌ آب، بیش از حد‌ روشن، روشن، كهربایی بسیار روشن، كهربابی روشن، كهربایی و كهربایی تیره.
برای اند‌ازه‌گیری رنگ عسل روش‌های اختصاصی وجود‌ د‌ارد‌. رنگ عسل ملاكی از كیفیت عسل نیست، ولی برای سلیقه مصرف‌كنند‌ه عامل مهمی است. اگر حرارت و گذشت زمان رنگ عسل را عوض نكرد‌ه باشد‌، می‌توان از روی رنگ عسل، منبع گل تغذیه زنبور را شناسایی كرد‌. بعد‌ از كریستاله شد‌ن، رنگ عسل روشن‌تر می‌شود‌. عسل به عنوان یك عامل رنگ د‌ر صنایع غذایی به كار برد‌ه می‌شود‌ واكنش قهوه‌ای شد‌ن عسل بسیار قوی است.
ارتباط رنگ عسل با مزه آن:
عسل با رنگ روشن مزه ملایم‌تری د‌ارد‌ و رنگ‌های تیره مزه قوی و سنگین‌تری د‌ارند‌. ولی استثنائات زیاد‌ است، مثلا عسل لاله د‌رختی با رنگ‌ روشن كه مزه‌اش سنگین است.
مزه‌ عسل:
عسل‌هایی كه منبع گل‌ آن‌ها یك گل باشد‌، مزه بسیار متغیری د‌ارند‌ و عسل‌هایی كه فروكتوز آن‌ها زیاد‌ باشد‌، بسیار شیرین هستند‌. به این ترتیب گاهی چند‌ عسل برای كسب یك شیرینی و مزه مناسب مخلوط می‌شوند‌. مزه عسل د‌ر زنبورستان‌هایی با چند‌ گل متعاد‌ل‌تر است.
كریستاله شد‌ن عسل (بلور زد‌ن)
كریستاله شد‌ن عسل یعنی این كه عسل از حالت مایع به حالت نیمه جامد‌ تبد‌یل شود‌. این پد‌ید‌ه طبیعی وقتی رخ می‌د‌هد‌ كه یكی از سه قند‌ فراوان عسل از د‌امنه بالایی استاند‌ارد‌ آن بالاتر باشد‌. این گلوكز با آب د‌ر عسل تبد‌یل به گلوكز آب‌د‌ار شد‌ه و هسته بلور و كریستال را تشكیل می‌د‌هد‌. تمام عسل‌ها بلور نمی‌زنند‌، برخی اصلا بلور نمی‌زنند‌ و برخی مد‌ت كمی بعد‌ از تولید‌ بلوری می‌‌شوند‌. عسلی كه د‌ر قاب بماند‌، كم‌تر از عسلی كه با استخراج‌كنند‌ه (اكستراتور) تهیه شد‌ه باشد‌، بلور می‌زند‌. مواد‌ معد‌نی موجود‌ د‌ر عسل، اسید‌های طبیعی عسل، پروتئین، ذرات خارجی د‌ر عسل، ذرات موم، گرد‌ه، حباب هوا و مواد‌ د‌یگر می‌توانند‌ بلور زد‌ن عسل را تحریك كنند‌. با گرما د‌اد‌ن عسل می‌توان مجد‌د‌اً آن را ذوب كرد‌ و مایع ساخت.
عسل تولید‌ شد‌ه از گل‌های یونجه، پنبه، قاصد‌ك و نخل تمایل زیاد‌ی نسبت به بلوری شد‌ن د‌ارند‌و د‌ر مقابل عسل تهیه شد‌ه از گل‌های اقاقیا، انگور، كهور، استبرق، گوجه، تمشك، ترشك د‌رختی و آفتاب‌گرد‌ان د‌ر مقایسه با میانگین. تمایل كمتری به بلوری شد‌ن د‌ارند‌.نگهد‌اری عسل د‌ر شرایط مناسب از لحاظ رعایت د‌ما و حرارت د‌ر مراحل مختلف فراوری و تصفیه تا حد‌ ممكن بلور زد‌ن عسل را به تعویق می‌اند‌ازد‌.
بلور زد‌ن عسل به‌طور مصنوعی هم می‌تواند‌ انجام شود‌. با این روش محصولات مختلفی تولید‌ می‌شود‌ و می‌توان كرم عسل را نام برد‌. بلور زد‌ن خود‌ به خود‌ی عسل منجر به تولید‌ یك محصول د‌انه‌ د‌رشت خواهد‌ شد‌. ولی كریستاله شد‌ن تحت كنترل، محصولی نرم با قابلیت پراكنش مطلوب تولید‌ می‌سازد‌.
بلور و كیفیت عسل:
استفاد‌ه از عسل كریستاله شد‌ه به سلیقه مصرف‌كنند‌ه بستگی د‌ارد‌. وقتی كه هنوز بلور زد‌ن عسل كامل نشد‌ه است، لایه بلور آن با یك لایه آب از عسل كنار هم قرار می‌گیرد‌ و این شرایط را برای تخمیر فراهم می‌سازد‌. عسل پاستوریزه كریستاله می‌شود‌ ولی تخمیر نمی‌شود‌.
عسلی كه كریستاله شد‌ه می‌توان با قرار د‌اد‌ن د‌ر آب گرم و گذاشتن آن روی حرارت به حالت اولیه برگرد‌اند‌.
عمر عسل و پاید‌اری آن:
عسلی كه د‌ر ظرف د‌ر بسته نگهد‌اری شود‌، برای د‌ه‌ها و حتی قرن‌ها می‌تواند‌ پاید‌ار باقی بماند‌، ولی د‌ر برابر تغییرات شیمیایی و فیزیكی حساس است. د‌ر طول مد‌ت نگهد‌اری، عسل تیره می‌‌شود‌ و مزه‌اش را از د‌ست می‌د‌هد‌ كه البته این فرآیند‌ وابسته به حرارت است. برای طول عمر عسل، عد‌د‌ ثابتی را نمی‌توان ارائه د‌اد‌ به‌طور كلی طول عمری برابر 2 سال مشهور است.
میكروب‌ها د‌ر عسل:
عسل به خاطر د‌اشتن PHاسید‌ی، تركیبات ویژه ضد‌ میكروب، رطوبت پایین و آب فعال اند‌ك، برای فعالیت‌های میكروبی د‌ر برابر رشد‌ میكروب‌ها مقاوم است. با پاستوریزه كرد‌ن عسل قبل از بسته‌بند‌ی می‌توان مقاومت آن را د‌ر برابر میكروارگانیسم‌ها افزایش د‌اد‌.
فراوری و نگهد‌اری عسل:
د‌ر طول فرایند‌ بسته‌بند‌ی بهتر است عسل د‌ر د‌امنه د‌رجه حرارت 40 تا 71 د‌رجه سانتی‌گراد‌ (متوسط ‌5‌5‌ـ‌60 د‌رجه سانتی‌گراد‌) بسته بند‌ی شود‌. این د‌امنه حرارت از بلوری شد‌ن عسل می‌كاهد‌. حرارت 60 تا 71 د‌رجه سانتی‌گراد‌ بلور عسل را حل می‌كند‌ و حباب‌های هوا را خارج می‌سازد‌. تصفیه عسل ذرات خارجی را از عسل پاك می‌كند‌.
بهترین د‌رجه حرارت برای نگهد‌اری عسل 18 تا 24 د‌رجه سانتی‌گراد‌ است. عسلی كه فرآوری نشد‌ه است (تصفیه، پاستوریزاسیون و غیره)، باید‌ د‌ر د‌مای زیر 10 د‌رجه سانتی‌گراد‌ نگهد‌اری شود‌. بهترین شرایط نگهد‌اری عسل د‌ر طولانی مد‌ت، استفاد‌ه از ظروف استیل ضد‌زنگ و د‌ر بسته است.

برگرفته از روزنامه اطلاعات

احترام شمالی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1388 توسط عبدالله


نوشته: عبدالناصر امینی

خواجه عبدالله انصاری حتی لحظه‌ای از عمر گرانقدر خود را در بطالت و بیهودگی تلف نکرد، تا جایی که از طلوع سپیده دم تا پاسی از نیمه شب، یا وقت خود را به قرائت آیات کلام الله مجید وتأمل درآن سپری می‌کرد و یا در کنار عالمان به موعظه‌ها و گفته‌های آنان گوش می‌داد.
هرات باستان از دیرباز قدمگاه علمای اعلام و عرفای صاحب نام و مهد اولیای الهی بوده است.
واین خاک و بوم شخصیت‌های شهیری را در خود پرورده و به جامعه انسانی بسان چراغی فروزان تحویل داده است. یکی از این صاحب‌نامان عالم و عارف مشهور اهل‌سنت، شیخ‌الاسلام خواجه عبدالله انصاری هروی می‌باشد که درعرفان شهره آفاق گردیده است.

خواجه‌ی هروی درسال 396هـ .ق در روستای «کهندژ» هرات دیده به جهان گشود، پدرش ابومنصور محمد از جمله علمای کبار وقت بود و از طریق دکان و تجارت امرار معاش می‌کرد.

سلسله نسب خواجه به حضرت ابوایوب انصاری رضی‌الله‌عنه می‌رسد و وی معاصر خواجه نظام‌المک می‌باشد.

خواجه عبدالله انصاری از اوان کودکی دارای استعدادی قوی و ذهنی پویا بود، تا ده سالگی تحت راهنمایی پدر خود به فراگیری تعلیمات متداول علوم دینی پرداخت.

زمانی که پدرش کسب و کار را کنار گذاشته و راهی بلخ شد و در آنجا سکنی گزید، خواجه عبدالله بدون سرپرست باقی ماند، اما دوستان پدر وی که از علما و عرفا و صوفیان بزرگ بودند در تعلیم و تربیت وی همت گماشتند و از وی مراقبت می‌کردند که از آن جمله یحیی بن اعمار شیبانی معروف به "خواجه غلتان‌ولی" و شیخ اسماعیل را می‌توان نام برد.

تحصیلات
خواجه عبدالله انصاری در اثر ذکاوت و استعداد خود در کمترین زمان بسیاری از علوم دینی و ادبی را فرا گرفت و مطالعات بسیار عمیقی داشت و همین بود که وی به نام یک عالم و عارف آگاه شهرت یافت و علاقمندان بسیاری از گوشه و کنار به دورش گرد آمده  و از محضرش کسب فیض و استفاده معنوی می‌کردند.

خواجه در چهار سالگی به مکتب رفت. در نه سالگی خوب شعر می‌گفت و احادیث بسیاری از محدثین فرا گرفت.

اگر چه اساتید خواجه شافعی مذهب بودند اما پس از مدتی مذهب حنبلی را اختیار کرد و در سال 417 در بیست و یک سالگی برای تکمیل معارف و تحصیل مراتب راهی نیشابور شد.
خواجه عبدالله  در تالیف احادیث حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم رنج و سختی زیادی کشید، تا جایی که خود می‌گوید:

آنچه من کشیده‌ام در طلب حدیث مصطفی صلی‌الله‌علیه‌وسلم هرگز کَس نکشیده باشد. باری در نیشابور زیاد باران می‌آمد ومن در حالت رکوع می‌رفتم و جزوه‌های حدیث به شکم باز نهاده بودم تا تر نشود.

خواجه عبدالله انصاری حتی لحظه‌ای از عمر گرانقدر خود را در بطالت و بیهودگی تلف نکرد، تا جایی که از طلوع سپیده دم تا پاسی از نیمه شب، یا وقت خود را به قرائت آیات کلام الله مجید وتأمل درآن سپری می‌کرد و یا در کنار عالمان به موعظه‌ها و گفته‌های آنان گوش می‌داد؛ او می‌گوید: همه روز بنوشتمی و روزگار خود بخش کرده بودم، چنانکه مرا هیچ فراغت نبودی‌. بامداد پگاه به مقرن شدمی  به قرآن خواندن، چون باز آمدمی، به درس مشغول شدمی، به شب در چراغ حدیث می‌نوشتمی و فراغت نان خوردن نبودن، مادر من نان لقمه کرده بودی و دردهان من می‌نهادی. درمیان نوشتن، حق سبحانه و تعالی مرا حفظی داده بود که هرچه زیر قلم من می‌گذشتی، مرا حفظ شدی.

درسال 323 به قصد زیارت بیت‌الله الحرام از درس و بحث فاصله گرفت، و در بازگشت از سفر خانه خدا به دیدار ابوالحسن خرقانی شتافت و بدین رو بزرگترین واقعه زندگی‌اش رقم خورد و از آن پس امیال معرفت در نهادش شکوفا شد و بیشتر از گذشته در وادی عرفان قدم نهاد.
خواجه عبدالله انصاری نه تنها یک مفسّر، محدث، عالم و عارف بزرگ بود، بلکه شاعر و نویسنده توانایی بود. نویسندگی را از دوره خورد سالی آغاز کرده و بر مبنای یک روایت درسن نه سالگی به نقل و نوشتن احادیث پرداخت که به یاری حافظه قوی خود هزاران حدیث، اشعار فارسی و عربی را حفظ داشت.

قناعت و درویشی خواجه عیب است بزرگ برکشیدن خود را   از جمله خلق برگزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت       دیدن همه کس و ندیدن خود را خواجه عبدالله درباره شیوه زندگی صوفیانه خود می‌گوید:

من بسیار به جامه عاریتی مجلس کرده‌ام و بسیار به گیاه خوردن، آن وقت یاران داشتم و دوستان و شاگردان، همه توانگر بودند هرچه می‌خواستمی بدادندی اما من نخواستمی، من به زمستان جبه نداشتم، و سرمای عظیم بود و درهمه خانه من بوریا یک بود، چندان که بروی بخفتمی، و نمد پاره‌ای که برخود پوشیدم، اگر پای بپوشیدمی سربرهنه شدی. و اگر سر را بپوشیدی پای برهنه شدی، و خشتی که زیر سرنهادمی و سیخی که جامه برآن کردمی و بیاویختمی.

آثار بجای مانده از خواجه عبدالله

از خواجه عبدالله اثار زیادی به جا مانده است که اغلب آنها نثر مسجع می‌باشد و او هم شعر می‌سروده ولی بیشتر شهرتش به سبب رساله‌های متعدد اوست.

آثار او عبارتند از:


1- ترجمه طبقات صوفیه

2- تفسیرکشف الاسرار

3- رساله مناجات نامه

4- زاد العارفین

5- کنز السالکین

6- قلندرنامه
7- هفت حصار

8- رساله دل و جان

9- الهی نامه.

10- محبت نامه


نمونه‌ای از نثر مسجع خواجه در مناجات نامه:

الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به آن صفت که تو چنانی، دریاب که می‌توانی.
الهی عمر خود به باد کردم و برتن خود بیداد کردم، گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم.
الهی دردلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان‌های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشت‌های ما جز باران رحمت خود مبار، به لطف ما را دست گیر و کرم پای دار.
الهی حجاب‌ها  از راه بردار و ما را به ما مگذار.

نمونه‌ای از تفسیر عرفانی و ادبی خواجه:

قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شی قدیر.

بزرگ است و بزرگوار، خداوند کردگار، مهربان وفادار، بارخدای همه بارخدایان، پادشاه همه پادشاهان، نوازنده بندگان، راهنمای ایشان، دانست که ایشان به سزای ثناء او نرسند و حق او نشناسند و قدر بزرگی او ندانند، پس به مهربانی و کرم خود ایشان را گرامی داشت و بنواخت و گفت: ای بندگان، مرا همان گوئید که من خود را گفتم و گوئید: مالک الملک، ای پادشاه بر پادشاهان، ای آفریننده جهان، ای یگانه یکتا از ازل تا جاودان، ای یگانه و یکتا در نام و نشان، ای سازنده کارسازندگان... یکی را برکشی و بنوازی، یکی را بکُشی و بیندازی، یکی را به انس خود آرام دهی و او را غم عشق خود سرمایه دهی، که بی‌غم عشق تو آسایش دل و آرام جان نبود.
تا جان دارم غم تو را غم خوارم     بی‌جان غم عشق تو به کس نسپارم

نکته‌ای از پندها و اندرزهای خواجه:

آنانکه اهل هدایتند، دارای چراغ معرفتند، محرم اسرار حضرت عزتند، هرحجابی در راه افتد می‌بُرند، و هوای نفس را به ریاضت از خود دورکنند، بهترین کارها شناختن حق تعالی است که اول و آخرهمه چیزها است، اگرهمه ندهند او بدهد، وچون دهد کس نتواند که بستاند، و  چون او ندهد کس نتواند که دهد، او را نگاهدار تا تو را نگهدارد، عمر را در پرستش او خرج کن که حساب خرج را خواهد خواست.

خداوند دلیل راه علم است و چراغ راه عقل و نماینده راه راست.  بدانکه اگر بر هوا پری مگسی باشی و اگر بر آب روی، خسی باشی، سعی کن تا کس باشی.

وفات خواجه انصاری:

این عارف و صوفی بزرگ درسال 481 هـ ق فوت نموده و در "گازرگاه" شهر هرات به خاک سپرده شد و تا کنون آرامگاه این بزرگمرد اندیشه و عرفان زیارتگاه سوختگان وادی معرفت الهی می‌باشد. روحش شاد

این مطلب از سایت رسمی پایگاه اطلاع رسانی حوزه علمیه دارالعلوم زاهدان گرفته شده است.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1388 توسط عبدالله


بسم الله الرحمن الرحیم

برادران مسلمان !
یكى از بزرگترین اهداف اسلام ، بر قرار كردن عدالت وبرابرى است، اسلام آمده است كه عدالت برقرار كند وهرگونه ظلم وستمى را نابود گرداند ، پس عدالت وبرابرى عمده ترین هدف رسالت محمدى  بلكه تمامى رسالتها بوده است ، ( لقد أرسلنا رسلنا بالبینات وأنزلنا معهم الكتاب والمیزان لیقوم الناس بالقسط ) "بدرستیكه ما رسولان خویش را با معجزات فرستادیم وبا آنان كتاب ومیزان فرود آوردیم تا اینكه مردم به عدالت بر خیزند "عدالتى كه در تمامى شئون زندگى حاكم باشد ،وهمهء حقوق خالق ومخلوق را در برگیرد، وهمه گفتارها وكردارها را شامل گردد، در هر میدان عدالت حاكم باشد وبا هر انسانى از روى عدالت رفتار شود ، (إن الله یأمر بالعدل والإحسان وإیتاء ذى القربى ) "براستیكه خداوند به عدالت ونیكو كارى واداى حق خویشاوندان فرمان مى دهد ".
اسلام در حالى این مبادى حق واهداف سالم را ترسیم مى كند واین برنامه هاى خیر خواهانه را پایه ریزى مىكند كه براى رسیدن به آن راهكارهاى سالم وراه حلهاى عملى دارد كه سلامتى آنرا تضمین مى كند واز موانع وتضادهایى كه برسرراه است آنرا محفوظ مى دارد ، از بارز ترین اسبابى كه به بر قرارى عدالت كمك مى كند شهادت دادن ، وشناختن نفس واهمیت ورعایت حقوق آن است ، شهادت یا گواهى معیارى است كه حق را از باطل باز مى شناسد ، ومرزى است كه حق طلبى را از ادعاهاى كاذب ودروغین جدا مى كند.
یكى از علماء مى فرماید:"شهادت بمنزله روح براى حقوق است ، خداوند جانداران را باروح ،وحقوق را باشهادت صادقانه زنده داشته است"،براى بر قرارى زندگى اجتماعى واتفاقاتى كه در آن مى افتد، وحوادثى كه درپى دارد ، وعمل كردهاى ارادى یا غیر ارادى ومشكلات خانوادگىاى كه رخ مى دهد شهادت ناگزیر است، قاضى شریح-رحمة الله علیه - مىفرماید: " حكم بیمارى ، وشهادت داروى شفا بخش است، پس اگر مى خواهى مریض شفا یابد از دارو استفاده كن ".
برادران وخواهران مسلمان!
حق شهادت را اداء كردن یك واجب حتمى است، خداوند متعال مى فرماید: (وأقیموا الشهادة لله) " شهادت را براى خدا بر پاى دارید "، كسانى كه شهادت مى دهند جزو نیكو كاران ودر زمرهء اهل فضل وایمان هستند ، لذا خداوند مى فرماید : (والذین هم بشهاداتهم قائمون) " از دیگر صفات مؤمنان رستگار این است كه آنان بر شهادت شان قائمند".
شهادت برحق یكى از واجبات ایمان ومقتضیات مسلمانى است حتى اگر بر علیه خود شخص یانزدیكترین خویشاوندانش باشد ( یا أیها الذین آمنوا كونوا قوامین بالقسط شهداء لله ولو على أنفسكم أو الوالدین والأقربین ) " اى مؤمنان ! به عدل وداد برخیزید ودر راه رضاى خدا شاهد باشید (شهادت دهید) ولو آنكه به زیان خودتان یا پدر ومادر وخویشاوندان تان باشد" .
اى بندگان خدا!
اقامت شهادت ، شامل دو عنصر است، اول تحمل شهادت یعنى حضور یافتن ، درهنگام بستن قرار داد وطى شدن معاملات ، دوم اداى شهادت در دادگاه یا در حضور قاضى .
علماء مى فرمایند: اگراز كسى خواسته شود كه بر سر معامله اى یا بستن قرار دادى یادیگر معاملات اجتماعى كه به حقوق مردم متعلق است براى شهادت حاضر شود وكس دیگرى نباشد كه جاى او را پركند در این صورت شاهد شدن واجب مى گردد ، در غیر این صورت تحمل شهادت مستحب است كه در مورد آن ترغیب وتشویق آمده است ودر حقوق عموم حكم فرض كفایى را دارد ، این بود نكات عمدهء مربوط به تحمل شهادت، یعنى شاهد شدن را پذیرفتن ودر رابطه با اداى شهادت ، علماء مى فرمایند: اداى شهادت فرض كفایى است كه اگر عده اى بقدر كفایت حاضر شوند وشهادت دهند گناه آن از بقیه ساقط مى گردد .
اما اگر همه از گواهى دادن امتناع ورزند در آن صورت همگى بطور یكسان گنهگار مى شوند ، اگر در جایى جز چند نفر معین كس دیگرى نباشد ودر صورتیكه آنها از اداى شهادت امتناع ورزند حق انسانى ضایع شود در این صورت شهادت دادن فرض عین مى گردد ، چنانكه خداوند مى فرماید: (ولا یأب الشهداء اذا ما دعوا ) "وگواهان هرگاه براى اداى شهادت فرا خوانده شوند حق ندارند انكار كنند"این درباره حقوق العباد است واما در حدود كه حقوق الله است پنهان كارى واسرار وآبروى دیگران را محفوظ داشتن بهتر است پس وقتى كه اداى شهادت چنین اهمیتى داشته باشد عكس آن كه كتمان شهادت است مسلمًا از نظر شرعى كارى زشت وناپسند است چنانكه مى فرماید: (ولا تكتموا الشهادة ومن یكتمها فانه آثم قلبه ) "وشهادت را كتمان نكنید وهر كسى كه آنرا كتمان كند قلبش گنهكار است".
یكى از علماء مى فرماید:خداوند بقدرى كه در باره كتمان شهادت لفظ سخت بكار برده در باره هیچ گناهى چنین لهجه اى بكار نبرده اینجا مى فرماید: "قلبش گنهكار است" .
پس كتمان شهادت گناهى بزرگ وجنایت عظیمى است چنانكه خداوند متعال بنقل از شهود وصیت مى فرماید: (ولا نكتم شهادة الله إنا إذا لمن الآثمین) "وما شهادت خدا را كتمان نمى كنیم زیرا كه حتما در آن صورت از گنهكاران خواهیم بود"ابن عباس -رضی الله عنهما - مى فرماید: شهادت زور یعنى گواهى دادن به دروغ واین از بزرگترین گناهان كبیره است وهمچنین است كتمان آن یعنى پوشیدن ومخفى داشتن شهادت .
اى مسلمانان !
حالا كه این حقایق ارزشمند برایمان روشن گردید ، لازم است بدانیم كه شریعت اسلام كه شهادت را محور اثبات حدود الهى وراهى براى اظهار حقوق قرار مى دهد آنرا با اصول وظوابطى احاطه كرده است كه این ظوابط بمنـزلهء دیوارى آهنین گرداگرد شهادت بشمار مى رود ، كه در دائره آن اهداف شریعت متحقق گردیده وجلوهرگونه انحراف وكجروى گرفته مى شود .
بنابراین اصل در شریعت این است كه شهادات مبتنى بر علم وبیان باشد ، واز اعتماد واطمینان سر چشمه بگیرد ، لذا خداوند متعال مى فرماید : (إلا من شهد بالحق وهم یعلمون ) "مگر كسى كه بحق گواهى دهد در حالى كه آنان مى دانند "همچنین خداوند از زبان برادران یوسف  مى فرماید : (وما شهدنا إلا بما علمنا ) "وما شهادت نمى دهیم مگر آنچه را كه دانستیم "علماء مى فرمایند: اصل این است كه شهادت از روى مشاهده عینى باشد ، ومستندش قوى ترین سبب علم باشد كه همان شاهد عینى است ، پس آنچه كه مربوط به مشاهده است مانند قتل ودزدى ، وزنا وغصب وغیره نباید كسى شهادت دهد مگر اینكه با چشم سردیده باشد وآنچه مربوط به شنیدن است نباید كسى گواهى شهادت دهد مگر اینكه شنیده باشد وگوینده اش را بشناسد ، مانند عقد نكاح وعقد خرید وفروش ، واجازه وطلاق وغیره.
برادران وخواهران مسلمان !
با توجه به آنچه گفتیم شهادت دادن انسان در باره چیزى كه نمى داند ، یا خلاف آنچه كه مى داند ، جنایت عظیم وگناه بزرگى بشمار مى رود .
آرى ،چگونه گناه وجنایت نباشد در حالى كه این عین شهادت زور است وشهادت زور در نزد علماء شهادت دروغى است كه هیچ بویى از راستى نبرده است ، به هر دلیل وبا هر انگیزه اى كه باشد ، علامه ابن حجر عسقلانى - رحمة الله علیه- مى فرماید: "زور آن است كه برخلاف واقعیت گفته شود ، گاهى به قول نسبت داده مى شود، كه شامل دروغ ودیگر اقوال باطل مى گردد وگاهى به شهادت نسبت داده مى شود كه در آن صورت به خود شهادت منحصر مى گردد "بعضى علماى دیگر فرموده اند : "زور دروغى است كه در ظاهر بسیار خوب جلوه داده شود تا اینكه گمان برند كه راست است".


بندگان خدا!
شهادت زور از بزرگترین گناهان كبیره است ، خداوند متعال مى فرماید: (واجتنبوا قول الزور) " واز شهادت دروغ پرهیز كنید".
امام ترمذى وغیره روایت مى كنند كه پیامبر  روزى خطبه دادند وفرمودند: اى مردم شهادت زور معادل با شرك به خدا است آنگاه رسول الله  این آیه را تلاوت فرمودند: (فاجتنبوا الرجس من الأوثان واجتنبوا قول الزور ) " پس از پلیدى بتها وشهادت دروغ پرهیز كنید".
این روایت با اسناد موقوف از ابن مسعود  نیز روایت شده كه درجه اش حسن است ودر صحیحین روایت شده كه پیامبر  سه بار فرمودند: آیا خبر ندهم شما را از بزرگترین گناهان كبیره ؟ گفتند بلى یا رسول الله ، فرمودند: شریك آوردن به خدا، عقوق پدر ومادر ، آنگاه از حالت تكیه نشستند وفرمودند: خبر دار ! " قول زور "وآنقدر این جمله را تكرار كردند كه آرزومى كردیم ساكت شوند .
شهادت زور ضررش واضح وآثارش زشت است، جاى تعجب نیست كه چنین باشد، زیرا كه شهادت را از وظیفه اصلى اش كه اظهار حق وبر قرارى عدالت بوده منصرف وبه سندى براى باطل وپشتوانه اى براى ظلم تبدیل مى كند چرا شهادت از چنین وظیفهء مقدسى منحرف گردیده وبراى محو انصاف وعدالت واز هم گسسن احكام وقوانین واز بین بردن امنیت واستقرار بكار گرفته شود .
پس بندگان خدا! از خدا بترسید ودر جستجوى راه پرهیز گاران ومؤمنانى باشید كه خداوند در باره آنان مى فرماید : ( والذین لا یشهدون الزور وإذا مروا باللغو مروا كراماً ) " بندگان واقعى خداى رحمان كسانى هستند كه شهادت دروغ نمى دهند ، وهر گاه ، بركار لغو وبـیهوده اى بگذرند كریمانه مى گذرند"


بارك الله لی ولكم فی القرآن العظیم....

خطبه دوم :

اى مسلمانان !
شریعت اسلام حرص بسیار شدید دارد كه پایه هاى اخوت اسلامى را در جامعه راسخ ونهادینه كند ، ومحبت ووحدت را در اجتماع بكارد و اسباب از بین بردن اختلاف وچند دستگى را به مردم بشناساند ، به همین منظور بود كه از همان اول كار جهت حفظ حقوق وبه ثمر رساندن تعهدات ومعاملات واز بین بردن احتمال هرگونه انكار وحق تلفى وریشه كن كردن فساد واختلاف ودر گیرى، اسلام قانون گذارى كرد و به سند ومدرك مشروعیت بخشید، بزرگترین سند شاهد گرفتن است ، لذا گفته شده كه (المشهود خیر من الكتاب) " آنچه شاهد داشته باشد بهتر از نوشته است"خداوند حكیم مى فرماید: (واشهدوا إذا تبایعتم ) "چون داد وستد كردید بر آن شاهد بگیرید" درجاى دیگر مى فرماید: ( واشهدوا ذوى عدل منكم ) " دو نفر عادل از میان خود گواه بگیرید" ودر مورد دیگرى مى فرماید: ( فإذا دفعتم إلیهم أموالهم فاشهدوا علیهم وكفى بالله حسیبا ) " پس هرگاه اموالشان را به آنان پس دادید بر آنان شاهد بگیرید وخداوند كافى است باعتبار حساب رسى "
پس اى مسلمانان! اوامرخدارا بجاى آورید وراه او را محكم بگیرید تا اینكه كامیاب ورستگار شوید وخوشنودى پروردگارتان را بدست آورید .
آنگاه بدانید كه درود وسلام بر پیامبرمان محمد بن عبد الله  از پاكترین وبهترین طاعات وعبادات است خداوند متعال مى فرماید:

( إن الله وملائكته یصلون على النبی یا أیها الذین آمنوا صلوا علیه وسلموا تسلیما ) .

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1388 توسط عبدالله


نویسنده : هارون یحیی

www.harunyahya.com


پیشگفتار
   اینكه چرا اسم این كتاب بعنوان” شناخت خدا از طریق برهان“ تلقی شده است، دلیل مهمی دارد. اكثر مردم اظهار می كنند كه خدا را می شناسند و به او اعتقاد دارند. با وجود این، آنها، در حقیقت، او را نمی شناسند و خداوند را با وسعت حقیقی اش سنجش نمی كنند. به همین خاطر، انسان احتیاج به” دلیل و خرد“ دارد.

   نكته ای كه در اینجا می بایست به آن اشاره كرد این است كه وقتی كه گفته می شود انسان احتیاج به” خرد“ دارد تا بتواند به شناخت خدا با وسعت حقیقی اش چنگ بزند، به این معنی نیست كه نیاز به” هوش“ داشته باشد. خرد و هوش دو مقوله كاملاً متفاوت می باشند. هوش ظرفیت مغز است كه انسان از لحاظ زیست شناختی آن را دارا می باشد. هوش نه كم می شود و نه زیاد. عقل، با این حال، خصلت منحصر به فرد مؤمنین می باشد. عقل نعمت بزرگی است كه از سوی خداوند به مؤمنینی كه تقوی پیشه می كنند، اعطا شده است. عقل معیاری است كه خداوند آن را به بندگان حقیقی خود داده تا بین حق و باطل را از یكدیگر تشخیص دهند. توانایی انسان برای قضاوت، كه همان عقل می باشد، در جهت متناسب با تقوایش افزایش پیدا می كند.

   یكی از واضح ترین ویژگیهای یك انسان عاقل، ترس از خدا و توجه به وجدان و ارزیابی هر لحظه از تجربیات خود در مسیر قرآن و رضایت پروردگار در همه احوال است.

   حتی اگر انسانی دارای بیشترین میزان عقل و هوش و دانش در دنیا باشد، چنانچه فاقد این ویژگیها و قابلیت درك باشد، انسانی بی خرد بوده و قادر به فهم خیلی از واقعیتها نیست.

   ما می توانیم تفاوت بین هوش و خرد را با یك مثال روشن كنیم: دانشمندی ممكن است تحقیقات گسترده ای را در جهت دستگاه عصبی بدن شروع كند. او ممكن است با تخصص ترین فرد جهان در زمینه انتقال بیش از اندازه سیستمهای عصبی در بدن باشد. با این وجود، اگر او فاقد عقل باشد، بیشتر از شخصی كه اطلاعات بیشماری را در خصوص فرآیند شكل گیری بین سلولهای عصبی دارد، فراتر نخواهد رفت. به بیان دیگر، او قادر به درك واقعیتهای مهمی كه در پشت این اطلاعات نهفته است نمی باشد. با این حال، انسان دارای خرد، حوادث معجزه آسایی را كه در دستگاه عصبی اتفاق می افتد و یا مكانیسم كامل با جزئیاتش را دیده و به این موضوع پی می برد كه چنین ساختار بی نقصی می بایستی خالق و طراح دانشمندی داشته باشد. چنین شخصی با خود می گوید: ” قدرتی كه دستگاه عصبی را با چنین شیوه معجزه آسایی خلق كرده است می بایست بطور یقین خالق تمام موجودات زنده دیگر باشد. پس او قدرت خلق مكان پس از مرگ را نیز خواهد داشت.“

   حركت اصلی این كتاب به این خاطر است كه به خوانندگان اجازه دهد تا شاهد وجود خدا با عقل خود باشند. برخی از مردم به وجود خدا اعتقاد ندارند و برخی دیگر می گویند كه بخاطر عقل و وجدانشان نیست كه وجود خدا را باور ندارند بلكه به آنها تعلیم داده شده است كه چنین باور كنند. با این وجود، چونكه آنها از خرد خود استفاده نمی كنند لذا قادر به دسترسی شرایطی كه بتوانند از طریق آن به ضرورت حتمی اعتقاد به خدا پی ببرند، نیستند. البته مؤمنین خردمند وجود و خلقت خدا را با فكر و منطق خود دیده و از خدایی كه قدرت جاودان دارد می ترسند.

   پس از اشاره به علائم آفرینش در قرآن، خداوند اذعان می فرماید كه این علائم برای كسانی است كه با خرد باشند؛ و یكی از آیات الهی همان رعد و برق است كه شما را از صاعقه عذاب می ترساند و به رحمت باران آسمان كه زمین را پس از مرگ زنده می كند امیدوار می گرداند در این امر نیز ادله قدرت ایزد برای اهل خرد آشكار است.  (سوره الروم، آیه24

حقیقت خلقت در شناخت شواهد علمی

مـقـد مــه
 

    نگاهی به اطراف و جایی كه در آن نشسته‌‌اید بیاندازید.  متوجه خواهید شد كه چیزهایی در اتاق” وجود دارند“ : دیوارها، مبل و پرده، سقف، صندلی كه بر روی آن نشسته اید، كتابی كه در دست دارید، لیوان روی میز و خیلی چیزهای دیگر. هیچكدام از اینها خود به خود در اتاق شما قرار نگرفته است. حتی گره های فرش توسط شخصی درست شده است؛ آنها خود بخود و از روی اتفاق درست نشده اند.

   شخصی كه قصد خواندن كتابی را دارد به این نكته واقف است كه نویسنده كتاب، آن را برای مقصود خاصی نوشته است. حتی این تصور هم برای او بوجود نمی‌آید كه ممكن است كتاب از روی تصادف نوشته شده باشد. در حالت مشابه، وقتی شخصی با مجسمه ای روبرو می شود، تردیدی ندارد كه این مجسمه را یك مجسمه ساز ساخته باشد. نه تنها فقط در رابطه با آثار هنری، بلكه حتی چند تكه آجری كه بر روی یكدیگر قرار گرفته‌‌اند باعث می شود كه انسان با خود فكر كند كه كسی آنها را با نقشه ای مشخص بر روی هم چیده است. بنابراین در هر جایی كه نظمی باشد، چه كوچك و چه بزرگ، بنیانگزار و محافظ این نظم می بایستی وجود داشته باشد. اگر روزی شخصی بیاید و ادعا كند كه آهن خام و ذغال با یكدیگر تصادفی تركیب شده و فولاد و در نهایت برج ایفل را تشكیل داده اند، آیا او و افرادی كه به او اعتماد دارند، وی را بعنوان فردی دیوانه در نظر نمی گیرند؟

   ادعای فرضیه تكامل، روش بی نظیر رد وجود خدا، با این ادعا متفاوت نیست. طبق این فرضیه، مولكولهای غیر طبیعی از روی تصادف اسیدهای آمینه را ساخته و اسیدهای آمینه از روی تصادف پروتئین، و در نهایت پروتئینها دوباره از روی تصادف موجودات زنده را شكل دادند. با این حال، احتمال وجود تصادفی یك موجود زنده كمتر از احتمال ساخت برج ایفل در حالت مشابه است زیرا حتی ساده ترین سلول بدن، پیچیده تر از ساختارهای دست بشر در دنیا می باشد.

   چگونه ممكن است فكر كنیم كه هماهنگی در دنیا از روی اتفاق صورت گرفته است در حالی كه هماهنگی فوق العاده طبیعت حتی با چشمان غیر مسلح قابل مشاهده است؟ این ادعایی غیر منطقی است كه بگوییم: جهان، كه هر گوشه اش خبر از وجود خالقی را می دهد خود آفریننده خویش بوده است.

   بنابراین برای هماهنگی‌‌‌‌‌‌هایی كه در همه جا، از بدن ما گرفته تا دورترین گوشه گیتی پهناورغیر قابل تصور، قابل رؤیت می باشد می بایستی خالقی را در بر داشته باشد. از اینرو چه كسی این همه چیزها را هوشمندانه و منظم خلق كرده است؟

   هیچگونه ماده حاضر در گیتی قطعاً نمی تواند خالق باشد چون كه می بایستی دارای اراده بوده باشد چنان كه قبل از پیدایش جهان وجود داشته و آنوقت به آفرینش آن اقدام می كرد. خالق توانا، خالقی است كه هركسی وجود آن را حس كرده و وجود او بدون هیچ شروع یا انتهایی بوده باشد.

   مذهب، ما را با خالقمان كه وجودش را با منطق كشف كرده‌‌ایم آشنا می سازد. با مذهبی كه آفریدگار برایمان به ارمغان آورد متوجه شدیم كه او خدای بخشنده و مهربانی است كه زمین و آسمان را از هیچ خلق كرد.

   اگرچه اكثر مردم قابلیت فهم این حقیقت را دارند، ولی زندگیشان را با بی خبری از این موضوع سپری می كنند. هنگامی كه آنها به نقاشی منظره‌ای نگاه می كنند، در‌‌اینكه چه كسی نقاش این اثر بوده است در شگفت می مانند. بعدها آنها هنرمند را بخاطر كار زیبایش مدتها تحسین می كنند. علی رغم این واقعیت كه آنها با نقاشیهای واقعی بیشماری كه در اطرافشان قرار گرفته مواجه می شوند، ولی هنوز وجود خدا را كه تنها مالك همه زیباییها است در نظر نمی گیرند. در حقیقت، تحقیق گسترده برای فهم وجود خدا لازم نیست. حتی اگر كسی در اتاقی، از زمانی كه در آن متولد شده زندگی می‌كند، شواهد زیادی فقط در این اتاق به اندازه كافی خواهد بود كه وجود خدا را درك كند.

   بدن انسان چنان لبریز از نشانه‌‌های زیاد می باشد كه در هیچ دائرة المعارف دو جلدی هم جا نمی گیرد. حتی تامل دقیق و چند دقیقه‌‌‌‌‌ای برای فهم وجود خدا كافی خواهد بود. نظم موجود و محافظت از آن به عهده خدا می باشد.

   فقط بدن انسان لازمه اندیشه نمی باشد. حیات موجود در هر گوشه از زمین نیز می تواند توسط انسان مشاهده و یا نادیده گرفته شود. دنیا سرشار از كثرت موجودات زنده، از تك سلولی تا گیاهان، از حشرات تا موجودات دریایی و از پرندگان تا خزندگان می باشد. اگر شما یك مشت خاك را بر داشته و به آن نگاه كنید، حتی در درون آن می توانید موجودات زنده متعددی را با ویژگیهای گوناگون پیدا كنید. این مسئله برای هوایی كه آن را تنفس می كنید نیز صادق است. حتی بر روی پوست شما موجودات زنده بیشماری وجود دارند كه اسامی شان برای شما آشنا نمی باشند. در روده های تمام موجودات زنده، میلیونها باكتری یا موجودات زنده تك سلولی وجود دارند كه به عمل هضم كمك می كنند. تعداد حیوانات در دنیا به مراتب بیشتر از تعداد انسانها می باشد. وقتیكه ما به دنیای گیاهان نیز نظری می اندازیم به این نكته پی می بریم كه نقطه‌ای در زمین یافت نمی شود كه در آن حیات وجود نداشته باشد. تمام موجوداتی كه در حوزه میلیونها كیلومتر مربع پخش می باشند، ساختار بدنی متفاوت، زندگی متفاوت و سهم متفاوت از توازن بوم شناختی دارند. اینكه ادعا كنیم همه اینها از روی تصادف و بدون هدف یا قصدی بوجود آمده اند ادعایی مضحك است. هیچ اتفاق تصادفی نمی تواند به یك چنین دستگاه پیچیده ای تبدیل شود.

   تمام این شواهد ما را به این نتیجه می رساند كه جهان با” خود آگاهی“ معینی بكار خود ادامه می دهد. پس چه چیزی منشاء این خود آگاهی است؟ بطور حتم این منشاء نه از حیات و نه از موجودات غیر زنده درون آن می باشد. همچنین از كسانی كه هماهنگی را ایجاد می كنند و از این هماهنگی محافظت می كنند نیز این كار بر نمی آید. وجود وعظمت خدا خودش را با دلایل بیشماری در جهان ثابت می كند. در واقع هیچ انسانی بر روی زمین پیدا نمی شود كه این حقیقت را قلباً نپذیرد. قرآن در این باره می گوید: و با آنكه پیش نفس خود، به یقین دانستند باز” از كبر انكار آن كردند“. (سوره النمل، آیه:14) 

   این كتاب برای این نوشته شده است تا به واقعیتی كه برخی از مردم بخاطر ضرر در منفعتشان از خدا روی برگردانده و افشای كلاه برداریها و استنتاجهای ابلهانه‌‌‌ای كه برخی از ادعاهای نادرست از آن حمایت می كند، بپردازد. به همین خاطر از موضوعات متنوعی در این كتاب بطور جدی صحبت شده است.

   آنهایی كه این كتاب را می خوانند یكبار دیگر به دلیل بی چون و چرای وجود خدا پی برده و گواهی می دهند كه وجود خدا تمام چیزها را شامل می شود؛” منطق“ این را می داند. خدا كسی است كه تمام این نظم های فرا گرفته را خلق كرده و از آنها بی وقفه نگهداری می كند.

 

از نیستی تا هستی:
 

    سؤالاتی از قبیل اینكه چگونه جهان به وجود آمده است، به كجا می رود و چه قوانینی نظم و توازن آن را حفظ كرده اند، همیشه موضوع صحبت بوده است. دانشمندان و متفكران درباره این موضوع بی وقفه فكر كرده و فرضیه‌های چندی را مطرح كردند.

   اندیشه حاكم تا اوایل قرن بیستم در این بود كه جهان ابعاد نامحدودی داشته و از ازل بوده و تا ابد باقی خواهد ماند. طبق این دیدگاه كه” طرح جهان ساكن“ نامیده شد، جهان نه شروع و نه پایانی داشته است.

   با عنوان كردن اولین نمونه فرضیه ماده گراها، این نظریه وجود خدا را انكار می كرد و این در حالی بود كه از دیدگاه خود مبنی بر اینكه جهان مجموعه ای از ماده ساكن، استوار و غیر قابل تغییر است، دفاع می كرد.

   ماده گرایی شیوه‌‌ای از تفكر است كه ماده را ماهیتی مطلق تلقی كرده و وجود هرچیز دیگر بغیر از ماده را انكار می كند. با در برگرفتن منشاء این نوع طرز تفكر مربوط به دوران یونان باستان و با جلب پذیرش روبه افزایش  در قرن19، این شیوه تفكر در قالب ماده گرایی دیالكتیكی كارل ماركس مشهور شد.

   همانطور كه قبلاً به آن اشاره شد، طرح جهان ساكن قرن19 زمینه هایی را برای فلسفه ماده گرایان فراهم آورد. جورج پولیتزر

((George Politzer در كتابش تحت عنوان اصول اساسی فلسفه، به ارتباط اساس قالب جهان كه” جهان هدف آفرینش نبوده است“ اذعان كرده و می افزاید:

   اگر چنین بود آنگاه می بایستی جهان بلافاصله توسط خدا آفریده می شد و از هیچی به هستی می گرایید. برای قبول خلقت، باید در درجه اول وجود زمان را در حالی كه جهان وجود نداشته است قبول كنیم و اینكه چیزی از نیستی به هستی شكل گرفته باشد. این مسئله ای‌‌است كه علم نمی تواند تسلیم آن شود. 1

   هنگامی كه پولیتزر به این مطلب كه جهان از هیچی آفریده نشده است پافشاری می كرد، تكیه بر قالب جهان ساكن قرن19 داشت و فكر می كرد كه نوعی ادعای علمی را مطرح می كند. با این وجود، علم و تكنولوژی در حال توسعه قرن20 مضامین كهنه‌‌ای را از قبیل طرح جهان ثابت، كه زمینه‌‌هایی را برای ماده گرایان فراهم آورد، درهم كوبید. امروزه در آستانه قرن21، فیزیك مدرن با آزمایشها، مشاهدات و محاسبات  زیادی ثابت كرده است كه جهان شروعی داشته و توسط انفجار بزرگ از هیچ  پدید آمده است. 

   علاوه بر‌‌این، معلوم شد كه جهان آنگونه كه ماده گرایان آن را ساكن می پنداشتند، نبوده بلكه در حال انبساط بوده است. امروزه این واقعیتها از سوی تمام دنیای علمی مورد تصدیق قرار گرفته است.

   اینكه جهان شروعی داشته  به این معنی است كه عالم از هیچی به هستی گرایید، یعنی اینكه آفریده شد. اگر چیز آفریده شده‌‌ای وجود داشته باشد( كه قبلاً وجود نداشته است) ، آنگاه بطور یقین می بایستی خالقی داشته باشد. بودن از نبودن، موضوعی است كه برای فكر بشر غیر ممكن است. بنابراین ماهیت هستی از نیستی، با آوردن اشیاء جهت شكل دادن آنها به چیزهای جدید دیگر(ازقبیل آثارهنری یا اختراعات تكنولوژی) بسیارمتفاوت است. این تنها نشانه آفرینش خداوند است كه همه چیزها را در یك لحظه و یك زمان بطوركامل خلق كرد در حالی كه چیزهای آفریده شده، هیچگونه نمونه قبلی نداشته و حتی زمان و فضایی برای ایجاد آفرینش آنها وجود نداشته است.

   پیدایش جهان از نیستی به هستی، بزرگترین سند ممكن برای اینكه جهان آفریده شده است می باشد. بررسی این واقعیت، خیلی چیزها را تغییر می دهد. این امر باعث می شود كه مردم معنی حیات را درك كرده و به مرور نگرشها و هدفها بپردازند. به همین دلیل اكثر مردم سعی می كنند واقعیت خلقت را كه برایشان كاملاً قابل فهم نیست نادیده بگیرند، اگرچه شواهد آن برایشان آشكار است. آنها راههای دیگری را برای گمراهی اذهان مردم ایجاد كردند. با این وجود ادله علم، خود پایان معینی را برای این فرضیه ها می گذارد.

   حال اجازه دهید نگاهی اجمالی به فرآیند علمی در حال گسترش از طریق جهانی كه بوجود آمده است بیاندازیم.

ــــــــــــــــــــــــــ

مصدر: www.harunyahya.com

كتاب، شناخت خدا از طریق برهان، نویسنده ، هارون یحیى، انتشارات الرساله چاپ هندوستان مركز اسلامی بازار غربی نظام الدین، پلاك1 ، دهلی نو كد پستی110013



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1388 توسط عبدالله

شمایل زیبای پیامبر صلى الله علیه وسلم
 
  
  
  
 
امّ مَعبَد خُزاعی، رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- را که در مسیر مهاجرت از مکه به مدینه از کنار خیمة او گذشتند، برای شوهرش چنین توصیف می‌کند:
زیبایی‌اش چشمگیر بود، سیمایش نورانی و چهره‌اش درخشنده؛ و مردی خوش‌اخلاق و نیک‌سیرت بود. اندامش را بزرگی شکم یا بزرگی سر معیوب نگردانیده بود. کوچکی سر نیز اندامش را نامتناسب نساخته بود. خوش‌اندام و خوشروی بود. چشمانی سیاه و مژگانی بلند داشت. صدایی گرم و گردنی افراشته داشت. چشمانی گیرا و سورمه کشیده، ابروانی مانند کمان داشت که در عین حال به هم پیوسته بودند. گیسوانش سیاه فام بود. وقتی سکوت می‌کرد، وقارش دو چندان می‌شد؛ و چون لب به سخن باز می‌کرد آراستگی و مهابتش افزون می‌گردید. از دور، زیباترین و خوش‌سیماترین مردم به نظر می‌آمد؛ و از نزدیک، نیکوترین و شیرین‌ترین مردم جلوه می‌کرد. گفتارش شیرین و دلچسب بود. به اندازه سخن می‌گفت؛ نه کم و نه زیاد، و چنان بود که گویی گفتارش رشته های مروارید و گوهر بودند که سرازیر می‌شدند. میانه بالا بود. نه کوتاهی قدش اندام او را از چشم‌نوازی باز می‌داشت، و نه بلندی قامتش قد و بالای او را از دل‌انگیزی می‌انداخت. شاخه‌ای سبز و پرطراوت بود که درمیان هر دو شاخة دیگری که قرار می‌گرفت، از هر سه متناسب‌تر، و از هر سه نیکومنظرتر بود. همراهانی داشت که پیرامونش حلقه زده بودند؛ هرگاه سخنی می‌گفت، به سخنش گوش جان می‌سپردند، و هرگاه فرمانی صادر میکرد، از جان و دل فرمانش را می‌بردند. همه گوش به فرمان، و همگان پیوسته طالب دیدارش بودند، و همواره پیرامونش گرد می‌آمدند. هیچگاه چهره درهم نمی‌کشید، و هرگز کسی را تحقیر نمی‌کرد و کوچک نمی‌شمرد [1].
علی‌بن ابیطالب در مقام توصیف شمایل رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- چنین می‌گوید:
«نه زیاده از حد بلند بالا بودند، و نه بیش از اندازه کوتاه قد؛ میانه بالا بودند و خوش‌اندام، گیسوانشان نه چندان درهم فشرده و فِرخورده بود، و نه چندان آویخته و فروهشته؛ خوش حالت و آراسته بود، نه بسیار فربه و تنومند بودند، و نه صورتشان کاملاً گرد بود؛ در عین حال، صورتشان تمایل به گردی داشت. سپید و گندمگون بودند، و چشمانی درشت و بادامی با مژگان بلند داشتند. درشت اندام و قوی هیکل بودند، و عضلات و مفاصلی ورزیده داشتند. از زیر چانه تا روی نافشان پُرموی بود، اما بقیة بالاتنة ایشان بی‌موی بود. دستان و پاهایشان ستبر و درشت بود. وقتی راه می‌رفتند، بسرعت گام برمی‌‌داشتند چنانکه گویی در سرازیری قرار گرفته بودند. هنگامی که رو به سوی کسی می‌کردند با تمامی اندامشان به سوی او برمی‌گشتند. میان دو کتف ایشان مُهر نبوت مشهود بود، همچنانکه ایشان نگین انگشتری نبوت و آخرین پیامبر خدا بودند. از همة مردم بخشنده‌تر؛ و از همة مردم دلیرتر و با شهامت‌تر؛ و از همة مردم صریح‌تر و راستگوتر؛ و از همة مردم وفادارتر؛ و از همه متواضع‌تر، و از همه خوش محضرتر بودند. هر کس ایشان را برای نخستین بار می‌دید، هیبت ایشان بر وجود او چیره می‌گردید؟ اما هرکس با ایشان معاشرت می‌کرد، محبت ایشان در دلش جای می‌گرفت. هر که می‌خواست دربارة ایشان سخنی بگوید، می‌گفت: نه پیش از وی و نه پس از وی، همانند وی را ندیده‌ام»؟[2]
در روایتی دیگر از همو آمده است که آنحضرت جمجمه‌ای بزرگ و مفاصل و عضلاتی ورزیده و درشت داشتند، و بالا تنة ایشان از زیر گلو تا روی ناف، خطی پیوسته از موی داشت. هنگامی که راه می‌رفتند اندکی به جلو خم می‌شدند و سرعت می‌گرفتند، چنانکه گویی از بالا به پایین سرازیر شده‌اند!؟ [3]
جابربن سَمُره می‌گوید: دهان آنحضرت بزرگ، چشمانشان کشیده و بادامی بود؛ و در عین درشتی اندام، کفلهایشان فربه نبود [4].
ابوالطفیل می‌گوید: سفید و نمکین و میانه‌بالا بودند [5].
اَنَس بن مالک می‌گوید: دستان درشت و ستبری داشتند. نیز می‌افزاید: خوش‌سیما و نمکین بودند؛ نه سفید و بی‌نمک، و نه بشدت گندمگون؛ وقتی که از دنیا رفتند، شمار موهای سفید سر و ریش آنحضرت به بیست تار موی نمی‌رسید [6].
نیز همو می‌گوید: تنها اندک اثری از پیری روی شقیقه‌های آنحضرت مشاهده می‌شد. به روایت دیگر، در سر آنحضرت نیز چند تار موی سفید دیده می‌شد [7].
ابوجحیفه می‌گوید: در ناحیة زیر لب پایین آنحضرت اندک آثاری از موی سفید مشاهده کردم[8].
عبدالله بن بُسر می‌گوید: در ناحیة زیر لب پایین آنحضرت چند تار موی سفید مشاهده می‌شد [9].
بَراء می‌گوید: آنحضرت چهارشانه بودند، فاصلة میان دو کتف ایشان زیاد بود. گیسوان انبوهی داشتند که روی لالة گوشهایشان را پوشانیده بود. ایشان را در حالیکه حُلّه‌ای قرمز رنگ بر تن پوشیده بودند دیدم؛ تا آن زمان هیچ چیز و هیچ‌کس را به آن زیبایی و نیکویی ندیده بودم. [10] ابتدا، آنحضرت گیسوانشان را پشت سرشان می‌ریختند، زیرا دوست داشتند که موهایشان را همانند اهل کتاب بیارایند؛ آنگاه پس از مدتی روی سرشان فرق باز می‌کردند و گیسوانشان را به سمت راست و چپ شانه می‌کردند [11]. نیز همو می‌گوید: آنحضرت خوشروی‌ترین و خوشخوی‌ترین مردم بودند [12]. از او پرسیدند: آیا چهرة نبی‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- همانند شمشیر برق می‌زد؟ گفت: نه، مثل ماه می‌درخشید! و به روایت دیگر، گفت: چهرة ایشان متمایل به گردی بود [13].
رُبَیع دختر مُعوِّذ می‌گوید: اگر ایشان را می‌دیدید، انگار که منظرة طلوع خورشید را دیده‌اید»؟[14]
جابربن سَمُره می‌گوید: در یک شب مهتابی به دیدار آنحضرت نائل شدم. گاه به چهرة رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- و گاه به ماه می‌نگریستم. آنحضرت حُلّه‌ای قرمز رنگ بر دوش گرفته بودند. سرانجام، دیدم ایشان در نگاه من بسیار نیکوتر و زیباتر از ماه شب چهارده‌اند! [15]
ابوهریره می‌گوید: هیچ‌چیز و هیچ‌کس را نیکوتر و زیباتر از رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- ندیده‌ام. گویی که خورشید در آیینة چهرة ایشان می‌تابید! و هیچکس را ندیده‌ام که سریعتر از رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- راه برود. چنان راه می‌رفتند که گویی زمین را زیر پای ایشان می‌کشند و در هم می‌نوردند! ما در پی ایشان خودمان را برای رسیدن به ایشان به زحمت می‌انداختیم؛ اما ایشان هرگز احساس خستگی نمی‌کردند!؟ [16]
کعب به مالک می‌گوید: وقتی که آنحضرت شادمان می‌شدند، چهرة ایشان همانند پارة ماه می‌درخشید! [17]
روزی نزد عایشه نشسته بودند و پای افزارشان را تعمیر می‌کردند. در آن اثنا که مشغول دوختن پای افزارشان بودند، دانه‌های عرق بر پیشانی ایشان نشست، و خطوط چهرة ایشان شروع به برق زدن کرد. عایشه وقتی این منظره را دید، مبهوت گردید و گفت: بخدا، اگر ابوکبیر هُذَلی شما را دیده بود، درمی‌یافت که شما سزاواتر از دیگران هستید که مصداق این سرودة وی قرار بگیرید:
وإذا نظرت إلی أسرة وجهه    برقت کبرق العارض المتهلل
و آن هنگام که به خطوط چهره‌اش نظر می‌افکنی، همانند ابر سفیدی که از کرانة آسمان بسوی تو می‌آید، برق می‌زند!؟ [18]
ابوبکر، هرگاه که آنحضرت را ملاقات می‌کرد، می‌گفت:
امین مصطفی بالخیر یدعو    کضوء البدر زایله الظلام
امین و برگزیدة خداوند است، و همگان را به نیکی فرا می‌خواند؛ همانند ماه شب چهارده که تیرگی و تاریکی یکسره از آن فاصله گرفته است!؟ [19]
عُمر نیز، هرگاه از آنحضرت یاد می‌کرد، به این شعر زهیر که دربارة هَرِم بن سِنان سروده است، استشهاد می‌کرد:
لو کنت من شیء سوی البشر    کنت المضی‌ء للیلة البدر
اگر تو از شهر و دیار دِگری جز جهان بشر می‌بودی، بی‌شک تو ماه شب چهارده و روشنایی بخش شبهای مهتابی بودی!؟
آنگاه، می‌گفت: رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- این چنین بودند! [20]
نبی‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- هرگاه خشمگین می‌شدند، چهرة ایشان گلگون می‌گردید، آن چنان که گویی روی گونه‌های ایشان دانه‌های انار را فشرده‌اند!؟ [21]
جابربن سَمُره می‌گوید: ساق‌های پای آنحضرت زمخت و فربه نبود، و هیچگاه خندة ایشان از حدّ تبسّم نمی‌گذشت، و چنان بود که هرگاه به ایشان می‌نگریستی، می‌گفتی: چشمانشان را سورمه کشیده‌اند، اما سورمه نکشیده بودند! [22]
عمربن خطاب می‌گوید: دندانهای ایشان از همه‌کس نیکوتر و زیباتر بود [23].
ابن عباس می‌گوید: دندانهای پیشین آنحضرت اندکی فاصله داشتند؛ وقتی سخن می‌گفتند، چنان مشاهده می‌شد که گویی از میان دندانهای پیشین ایشان نور می‌تابد! [24] گلو و گردن آنحضرت به قدری زیبا بود که گویی گردن مجسمه‌ای برساخته از نقرة صاف و شفاف بود. مژگانی پرپشت داشتند، و ریش آنحضرت انبوه بود. پیشانی بلند و فراخی داشتند. ابروان آنحضرت به هم پیوسته و در عین حال متمایز از یکدیگر بودند. بینی باریک و کشیده‌ای داشتند، و صورت آنحضرت گوشت‌آلود نبود. از زیر گلو تا ناف ایشان یک شاخه موی پرپشت کشیده شده بود، و جاهای دیگر شکم و سینة آنحضرت موی نداشت؛ اما، دستها و شانه‌هایشان پرموی بود. شکم و سینة آنحضرت در امتداد یکدیگر بود. سینه‌ای پهن و عریض داشتند. کف دستانشان کشیده و پهن بود. مچ دستان و ساق پاهایشان کشیده و بلند بود. گودی کف پاهایشان زیادتر از حد معمول بود. درشت اندام و دارای اعضایی ورزیده بودند. هنگام راه رفتن پاهایشان را از روی زمین می‌کندند، و به جلو متمایل می‌شدند، و آرام و سریع راه می‌رفتند[25].
اَنَس می‌گوید: حریر و دیبایی را نرم‌تر از کف دستان حضرت رسول اکرم -صلى الله علیه وسلم- در تمامی عمر لمس نکرده‌ام، همچنین، هرگز بوی خوشی- یا: عطری؛ و به روایت دیگر: مُشک و عنبر- یا عطریات دیگر- را خوشبوی‌تر از بوی رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- - یا: بوی خوش رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- - استشمام نکرده‌ام!؟ [26]
ابوجُحیفه می‌گوید: دست آنحضرت را گرفتم، و بر صورت خویش نهادم؛ دیدم از برف و یخ خنک‌تر و از مُشک خوشبوی‌تر است! [27]
جابربن سَمُره از خاطرات کودکی‌اش چنین باز می‌گوید: آنحضرت با دستان مبارکشان گونه‌های مرا لمس کردند؛ دستانشان آنقدر خُنک بود- یا: آنقدر خوشبوی بود- که گویی همان لحظه دستانشان را از طبلة عطار بیرون آورده بودند[28].
اَنَس می‌گوید: گویی دانه‌های عرق آنحضرت مرواریدهای تر بودند! اُمّ‌سلیم می‌گوید: عرق بدن آنحضرت از هر مادة عطری خوشبوی‌تر بود[29].
جابر می‌گوید: نبی‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- از هیچ گذرگاهی نمی‌گذشتند جز آنکه همه می‌فهمیدند آنحضرت از آنجا گذشته‌اند؛ از بوی خوش آن حضرت- یا اینکه گفته باشد: از بوی عرق بدن مبارک آن حضرت [30].
میان دو کتف آنحضرت مُهر نبوت مشاهده می‌شد که به اندازة تخم کبوتر و همرنگ پوست بدنشان بود، و این برآمدگی که شبیه یک مشت بسته بود، در قسمت بالای کتف چپ آن حضرت قرار داشت، و مانند برآمدگی‌های گوشتی روی پوست بدن خالهای متعددی داشت [31].
 برگرفته ازپایگاه اطلاع رسانیمسجد جامع قبا بهاران
_________________________________
[1]- زاد المعاد، ج2، ص 54.
[2]- سیرة ابن‌هشام، ج 1، ص 401-402؛ جامع الترمذی، همراه با شرح آن تحفة الاحوذی، ج 4، ص 303.
[3]- جامع الترمذی، همانجا.
[4]- صحیح مسلم، ج 2، ص 258.
[5]- همان.
[6]- صحیح البخاری، ج 1، ص 502.
[7]- همان؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 259.
[8]- صحیح البخاری، ج 1، ص 501-502.
[9]- همان، ج 1، ص 502.
[10]- همان.
[11]- همان، ج 1، ص 503.
[12]- همان، ج 1، ص 502؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 258.
[13]- صحیح البخاری، ج 1، ص 502؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 259.
[14]- مشکاةالمصابیح،‌ ج 2، ص 517؛ به روایت از دارمی.
[15]- ترمذی این روایت را در کتاب الشمائل آورده است (ص 2). دارمی نیز آن را روایت کرده است (مشکاة المصابیح، ج 2، ص 518).
[16]- جامع‌الترمذی، همراه با شرح آن تحفة الاحوذی، ج 4، ص 306؛ مشکاة المصابیح، ج 2، ص 518.
[17]- صحیح البخاری، ج 1، ص 502.
[18]- تهذیب تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج 1، ص 325.
[19]- خلاسة السیر، ص 20.
[20]- همان.
[21]- مشکاة المصابیح، ج 1، ص 22؛ ترمذی نیز در ابواب قدر، «باب ماجاء فی التشدید فی الخوض فی القدر» این روایت را آورده است (ج 2، ص 35).
[22]- جامع‌الترمذی، همراه با شرح آن، تحفة الاحوذی، ج 4، ص 306.
[23]- صحیح مسلم، کتاب الطلاق، «باب فی الایلاء»، ج 3، ص 1107، ح 1479.
[24]- مشکاة المصابیح، ج 2، ص 518؛ به روایت از دارمی.
[25]- خلاصة السیر، ص 19-20.
[26]- صحیح البخاری، ج 1، ص 503؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 257.
[27]- صحیح البخاری، ج 1، ص 502.
[28]- صحیح مسلم، ج 2، ص 256.
[29]- همان.
[30]- مشکاة المصابیح، ج 2، ص 517، به روایت دارمی.
[31]- صحیح مسلم، ‌ج 2، ص 259-260.
 
http://www.55a.net/firas/farisi/?page=show_det&id=407&select_page=34

ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1388 توسط عبدالله


خطبه خالد راشد

بندگان خدا: موضوعی را كه هم اكنون می خواهم برایتان بحث كنم قبلاً در فكر بحث آن بودم اما نامه ای به دستم رسید و باعث شد خودم و شما را نسبت به چیزی كه از آن غافلیم آگاه كنم كه رسول الله در مورد آن بسیار سخن گفته است و از آن برای دوستانش بحث كرده در حالیكه آنان دلهایشان زنده بود ولی با این حال در مورد این مسئله بسیار بزرگ، برایشان حرف زد. قسم به خدا دلهای ما مشغول و غافل است به همین دلیل بارها و بارها احتیاج به تكرار و بازگویی این امر عظیم دارد. نامه را فردی مورد اعتماد برایم ارسال داشته و در آن می گوید: در طول یك ماهی كه گذشت در چهار مرده شور شهر ریاض تعداد 737 نفر غسل و تكفین شده اند. فقط در یك ماه تعداد 737 جنازه!! با این حساب تعداد آن در مرده شورهای اطراف چقدر است؟ و آیا تعداد كسانی كه هر روز در اینجا و آنجا می میرند چقدر می باشد؟! سالی كه گذشت چی؟… مردمانی زنده و كسانی می میرند در حالیكه اكثر مردم از مردن غافلند…

به همین خاطر بحثم را در مورد مرگ و موعظه هایش قرار دادم. سخنانم پیرامون موضوعی است كه ناگوار و ناخوشایند است؛ نابود كننده لذتها و قطع كننده راحتیها و فراهم كننده امورات ناخوشایند و سخت است… باعث دوری عزیزان و قطع سببها و روبه رو شدن با محاسبه اعمال است… پیامبر خدا ما را نصیحت می كند و به ما می رساند كه بسیار مرگ را یاد كنیم:أَكْثِرُوا ذِكْرَ هَاذِمِ اللَّذَّاتِ (نابود كننده لذتها را بسیار یاد كنید.) یاد مرگ، حیات و فراموش كردنش، غفلت است. هركس از خدا شرم كند آنگونه كه شایسته حیا و شرم است نه از مرگ و نه از آماده كردن خود برای مرگ غافل نخواهد شد. رسول اللهح می فرماید:|مَنْ اسْتَحَى مِنْ اللَّهِ حَقَّ الْحَیَاءِ فَلْیَحْفَظْ الرَّأْسَ وَمَا حَوَى وَلْیَحْفَظْ الْبَطْنَ وَمَا وَعَى وَلْیَذْكُرْ الْمَوْتَ وَالْبِلَى وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَةَ تَرَكَ زِینَةَ الدُّنْیَا|(هركس آنگونه كه شایسته است از خداوند شرم كند باید خود را از سر و آنچه می پذیرد و از شكم و آنچه در آن جای می دهد، محفوظ دارد و مرگ و پوسیدگی های جسم را به یاد آورد و هركس نیز آخرت را قصد نماید زینتهای زندگی دنیا را رها می كند.) رسول اللهح فرصتی را از دست نداد مگر اینكه در آن اصحابش را به مرگ تذكر می داد. براء بن عازبا می گوید: رسول خدا در میان ما نشسته بود ناگاه چشمش به جماعتی افتاد و فرمود: اینها برای چه جمع شده اند؟ جواب دادند:روی قبری هستند و برای كندش آنجا آمده اند. رسول خدا از جا پرید و برخاست و به سرعت رفت تا به قبر رسید و در آنجا بر زانویش نشست. براء بن عازب می گوید: درست روبه روی رسول الله نشسته بودم تا ببینم چه كاری انجام می دهد. بسیار گریه نمود سپس رو به ما كرد و گفت:|أی أخوانی لمثل هذا الیوم فأعدوا|(ای برادران برای چنین روزی خود را آماده كنید)… (ای برادران برای چنین روزی خود را آماده كنید)

سلف صالح بعد از پیامبرشانح اینچنین بودند، متذكر مرگ بودند، دیگران را نیز به آن تذكر می دادند…

چنانكه می بینیم اویس قرنی مردم كوفه را مخاطب قرار داده و می گوید:|یا اهل الكوفة توسدا الموت إذا نمتم، و اجعلوه نصب أعینكم إذا قمتم(ای مردم كوفه هنگامی كه به خواب رفتید مرگ را زیر سر بگذارید و هرگاه برخواستید آن را در مقابل دیدگان خویش نهید.)

بندگان خدا: براستی كه یاد مرگ بزگترین اثر را در بیداری نفسها و نجات از غفلتها دارد و مرگ بزرگترین موعظه هاست. به بعضی از زاهدان تارك دنیا گفتند: رساترین موعظه ها چیست؟ در جواب اعلام داشتند كه: نگاه كردن به محل دفن مرده هاست. دیگری می گوید: اگر كسی قرآن و مرگ او را منع ننماید در صورتی كه كوهها را در مقابل او به هم بكوبند، باز داشته نمی شود. براستی كه زیارت قبور و حضور برای تشییع جنازه و دیدن افراد در حال احتضار و فكر كردن در گرفتاریهای مرگ و صورت مرده بعد از مرگش لذتها را از دل می رباید و خوشیها را به كامش تلخ می كن… هركس برای مرگ خود را آماده كرده باید در عمل بكوشد و آرزوهایش را كوتاه كند. لبیدی می گوید: ابواسحاق را در زمان حیاتش دیدم كه گاهاً ورقه ای را از جیب در می آورد و به آن نگاه می كرد هنگام مرگش به آن ورقه نگریستم دیدم كه در آن نوشته شده بود: اعمالت را نیكو گردان كه به تحقیق اجل و سرانجامت نزدیك شده است.|أحسن عملك فقد دنا أجلك|

دوستان عزیز: هركس در زندگی مراقب سرانجام خود باشد و خود را برایش آماده كند آنگاه در هنگام مرگ حسرت و ندامتش كمتر است. به همین خاطر شقیق بلخی می گوید: آماده باش كه اگر مرگ فرا رسید گر چه با صدای بلند نیز فریاد بزنید و درخواست بازگشت بنمایید از شما پذیرفته نمی شود. به وسیله این موعظه ها قصدم بیدار كردن دلهاست. بیداركردنش از سرگردانی و غفلتها و منع كردن نفسها از سركشی و شهوات و ظلمهاست. می خواهم به وسیله این موعظه ها صالح برای اصلاح بیشتر بكوشد و غافل قبل از اینكه دچار حسرت شود و قبل از مرگ بیدار شود. به حقیقت زندگی را چنان دیدم كه به سرعت در حال حركت است ولی بیشتر صاحبان آن غافلند. مردمانی می آیند و دیگران می روند.رحمها می زایند و زمینها می بلعند و مردمان همچنان در غفلتند و تا زمان فرا رسیدن مرگ و مشاهده نمودن گرفتاریهایشان بیدار نمی شوند.

عزیزانم: زندگی در این دنیا موقت است، محدود است و حتماً سرانجام آن فرا می رسد. صالحان، فاسدان، متقیان و گناهكاران خواهند مرد. مجاهدان و ترسویان نشسته دور از جهاد نیز خواهند مرد… آری شرافتمندانی كه زندگیشان برای آخرت است می میرند و حریصان و طمعكارانی هم كه به خاطر كالای بی مقدار دنیا در تلاشند نیز می میرند. صاحبان همتهای بلند می میرند و حریصان و طمعكارانی كه همه زندگیشان برای شهوت و شكم است نیز می میرند. خداوند متعال می فرماید: +كُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ_ «همه كسانی كه بر زمینند می میرند»+كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ _«تمام نفسها طعم مرگ را خواهند چشید» بزودی می میرند آری به زودی خواهند مرد. این حقیقتی است كه همیشه از آن گریزانیم؛ حقیقتی كه در مقابلش گردنكشان و ملحدین و طغیانگران زانو می زنند؛ حقیقتی است كه از كاسه آن گناهكاران و صالحان می نوشند و پیامبران و رسولان نیز می نوشند. خداوند متعال می فرماید:+وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَفَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ_«ما برای هیچ بشری پیش از تو عمر جاوید ندادیم آیا اگر تو بمیری آنها جاودان می مانند؟» این حقیقتی است كه در طول زمان و در همه جا آشكار و به گوش همگی خورده است و هر عاقلی آن را درك و هر صاحب دلی دانسته كه مرگش به زودی فرا می رسد. همگی جز صاحب عزت و جبروت می میرند. خداوند متعال می فرماید:+كُلُّ شَیْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ_«همه چیز جز وجه خداوند هلاك شدنی است» مرگ حقیقتی است كه گریزی از آن نیست. خود را نمی توان از آن رهانید چه زمان حیات طولانی یا كوتاه باشد:+ قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ_«بگو آن مرگی كه از آن می گریزید حتماً شما را ملاقات خواهد كرد و آنگاه به سوی دانای غیب و شهود برمی گردید پس شما را نسبت به آنچه انجام داده اید، آگاه می كند.» آری حتماً شما را ملاقات میكند؛ هر كجا باشید خواهید مرد. ای كسانی كه قدرت دارید… ای جوانمردان قدرتمند، ای پهلوانان زرنگ، ای حاكمان و بزرگان، ای فقیران و بچه ها، هركس دیگران را گریانده به زودی می گرید و هركس دیگران را وادار به فریاد كرده به زودی وادار به نعره و فریاد می شود. همه ذخیره ها نابود می شوند و تمام صاحبان نام به دست فراموشی سپرده می شوند. غیر از پروردگا، احدی نمی ماند؛ هركس بزرگی كند پروردگار بزرگتر و بالاتر است.

بدان: خدا آگاهت گرداند، هركس زندگی كند، می میرد و هركس مرد، پایان می پذیرد. و هركس روزی آمده، سرانجامش فرا می رسد:{مَنْ كَانَ یَرْجُو لِقَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآَتٍ_«هركس به ملاقات پروردگار امیدوار است به حقیقت بداند كه موعد پروردگار فرا می رسد.» حیات و زندگی تو بعد از مرگت فرا می رسد…

یا ابن آدم أنت الذی ولدتك أمك باكیاً            و الناس حولك یضحكون سروراً

فاعمل لنفسك أن تكون إذا بكوا                  فی الیوم موتك ضاحكاً مسروراً

[ای بنی آدم تو همان كسی هستی كه مادرت تو را به دنیا آورد در حالیكه گریه می كردی و مردم در اطرافت خندان و مسرور بودند. در فكر خود باش و تلاش نما تا زمانی كه مردم در مرگت می گریند، شاد و خندان باشی.]

بدان و آگاه باش كه در این دنیا راهی برای جاودانگی وجود ندارد؛ همگی می میرند. علیس می گوید: اگر نفری توانسته بود برای نجات از مرگ راهی برای جاودانگی بیابد سلیمان پسر داود علیه السلام بود؛ كسی كه همراه نبوت و مقام قرب به پروردگار، جن و انس نیز مسخر او بودند زمانیكه مرگش فرا رسید و مدتش به سرآمد و قبض روح شد، مملكت از وجود او خالی گشت و اماكن او را در خود ندیدند. خداوند متعال می فرماید:{وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِیرِ* یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِنْ مَحَارِیبَ وَتَمَاثِیلَ وَجِفَانٍ كَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَاسِیَاتٍ اعْمَلُوا آَلَ دَاوُودَ شُكْرًا وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّكُورُ* فَلَمَّا قَضَیْنَا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كَانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ[سبأ : 12-14]«و برای سلیمان باد را مسخر كردیم كه در روز مسافت یك ماه و در شب مسافت یك ماه را می پیمود و معدن مس را برای او ذوب گردانیدیم و برخی از جن به فرمان پروردگار پیش او كار می كردند و هركس از آنها از امر ما سرپیچی می كرد به عذابی سوزان او را دچار می كردیم. برای او هرچه از مساجد و صورتهایی از مس و غیر آن می خواست و ظروف بزرگ مانند حوضچه ها و دیگهای چسبیده به زمین می ساختند. ای آل داود شكرگزار باشید و از بندگان من اندكی شكرگزارند. هنگامی كه مرگ را بر او مقرر كردیم جز جنبنده ای خاكی كه عصای او را می خورد از مرگ او آگاه نگردانیدیم. هنگامی كه سلیمان فرو افتاد بر جنیان ظاهر و آشكار گردید كه اگر غیب می دانستند در آن عذاب خواركننده باقی نمی ماندند.»

بندگان خدا: من شما را یك نصیحت می كنم:شما را به وسیله مرگ و گرفتاریهای وقت مردن نصیحت میكنم؛ به وسیله قبر و تاریكیهایش شما را پند می دهم؛ مرگ برای پند دادن به آنها كافی است چون آن بزرگترین مصیبت و شدیدترین گرفتاریهاست. خداوند متعال بخاطر اینكه امر عظیمی است آن را مصیبت نامیده است و می فرماید:+إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَأَصَابَتْكُمْ مُصِیبَةُ الْمَوْتِ_«اگر در زمین سفر كردید و مصیبت بزرگ دامنگیرتان شد»براستی مصیبتی عظیم و گرفتاری بزرگی است و راه نجاتی از آن نیست جز اینكه انسان در دنیا مطیع و عامل به شریعت پروردگار باشد. مرگ ساعتی است كه حقیقتها در آن آشكار و علاقه ها در آن منقطع و انسان آرزو می كند ولی هنگام مرگ تمنا و آرزویی نیست{یَتَذَكَّرُ الْإِنْسَانُ وَأَنَّى لَهُ الذِّكْرَى *یَقُولُ یَا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیَاتِی} [الفجر: 23-24] «انسان در آن هنگام متذكر می شود ولی آن هنگام كجا وقت آن است. می گوید ای كاش برای زندگی ام چیزی جلو می انداختم» ساعتی است كه در آن سرنوشت مشخص می شود یا به سوی نعمت پایدار و همیشگی یا به سوی جهنم ماندگار.

یكی می گفت: در هنگام احتضار یكی از دوستانم كه اهل گناه و معصیت بود حضور داشتم آری او كسی بود كه به دین پشت كرده بود راه عبور اجرای اوامر الهی را بر خود سخت كرده بود در همان ساعت احتضار از او پرسیدم، وضعت چگونه است؟ گفت: بزودی داخل آتش می شوم… آری داخل آتش می شوم. من و فلانی و فلانی و تو هم اگر به سوی خدا برنگردی، و تو هم اگر به سوی خدا برنگردی داخل آتش می شوی.

به درستی كه آن مرگ است؛ بزرگترین موعظه و رساترین آنهاست. اولین گام به سوی آخرت است. هركس بمیرد قیامت او برپا می شود. رسول الله فرمود:|الْقَبْرُ أَوَّلُ مَنَازِلِ الْآخِرَةِ|(قبر اولین منزل و ایستگاه آخرت است.) خانه ما در مقابل ماست؛ حیات حقیقی ما همان زندگی بعد از مرگ است؛ كسراها كجا رفتند؛ ظالمین و سركشان آغازین كجایند؟ اموالشان را دیگران تصاحب كردند، دنیا در دوران است؛ آنها به این دنیای پست و فرومایه تكیه كردند، روزی خویش را همگی در آن جستجو كردند و زمانیكه به آن دلخوش بودند، دست آرزوهای دور و درازشان بز زمین كوبیده شد.

شما را تنها یك نصیحت می كنم:

چه بسیار ظالمی كه تجاوز كرد و ظلم نمود و رعایت اهل و همسایه نكرد!! كسانی كه برای عهد و پیمانهای دنیا اصرار می ورزیدند، كجا رفتند؟ مرگ آنها را در خود جای داد، و در آرزوهای خویش واماندند{فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ}«ای صاحبان بصیرت عبرت بگیرید» انسان مغرور از دنیا خارج شده و به سوی خانه پوسیده و تعفن می رود در حالیكه همراهی جز كفن ندارد، افسوس اگر او را در حالیكه دچار محنتها و مشقتها شده می دیدید و آنگاه كه صورتهای زیبا تغییر می یافت…  ای كسی كه دچار غفلت شده ای در آی و به تحقیق بدان بزودی كوچ خواهی كرد و مسافرتت آغاز خواهد شد.

      یا سالكاً طریق الغافلین                                   و یا راضیاً بطریق الجاهلین

      متی تری هذا القلب القاسی یلین                         متی تبیع الدنیا و تشتری الدین

     لیت شعری بعد الموت أین تذه                            رحم الله من اعتبر و تأهب

     لیت شعری بعد الموت أین تذهب                         رحم الله من اعتبر و تأهب

[ای پوینده راه غافلان و ای كسی كه به راه جاهلان راضی هستی. چه وقت این قلب سخت شده را نرم می بینی و كی دنیا را می فروشی و دین را می خری. ای كاش می دانستی بعد از مردن به كجا می روی خداوند رحم كند به كسی كه عبرت گرفته و خود را آماده می كند.]

      إنی سألت الترب ما فعلت                                 بعدی وجوه فیك متعفرة

      فأجابنی صیرت ریحهم                                   تؤذیك یهزها عطرة

      و أكلت أجساداً منعمة                                     كان النعیم یهزها نضرة

      لم یبق غیر جماجم تعرت                                 بیض تلوح و أعظم نخرة

[از خاك پرسیدم بعد از من با صورتهایی كه در تو گل آلود شدند چه كار كردی؟ جواب داد: بوی ایشان را بعد از اینكه با عطر آغشته بودید چنان كردم كه باعث اذیت تو شود. لاشه های برخوردار از انواع نعمت را در خود جای دادم نعمت هایی كه باعث ربودن شادی از چهره ها شد. از آنها جز جمجمه هایی كه تبدیل به تخم های براق و استخوانهای پوسیده شد چیزی باقی نماند.]

دوستی كه با ما بود و نقل مكان كرد، كجاست؟ صاحبان مال و آرزوهای بلند كجا هستند؟ آیا هركدام از آنها همراه عمل خویش در گور قرار نگرفتند؟ كسانی كه در قصرهای خود بهره مند بودند كجا رفتند؟ آیا در قبر منزل نگرفتند؟ آه اگر می دانست كه فردا چه خواهد شد… از دنیا روی برتافته و در قبر چركین قرار می گیرد؛ آری در منزل جدیدش و دوستان و نزدیكانش او را رها می كنند و نوكران و خدمتكاران از او جدا می شوند.

آن مجالس عالی كجا رفتند؟! آن زندگی بی دردسر و رضایتمند كجاست؟ سوگند به خدا تمام شد و به خاطر آنچه انجام داد آخرت را از دست داد و حال پشیمانی برایش نفعی ندارد و او را نجات نمی دهد.

شما را تنها یك نصیحت می كنم:

از رختخوابهایتان برخیزید قبل از اینكه شما را سرازیر كنند+أَیَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَنْ یُتْرَكَ سُدًى_«آیا انسان گمان می كند كه بلاتكلیف رها شده است؟» اینگونه نیست؛ تنها یكی از دو سرانجام آتش یا بهشت در كمین است{فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ}«ای صاحبان بصیرت عبرت بگیرید»

مثل اینكه خبر گذشتگان را نشنیده اید و ندیده اید كه روزگار با باقیماندگان چه كرد؟ اگر نمی دانی بدان كه این مملكت آنهاست در بوی گند خویش مدفونند و گور مكان آنهاست.

همتهای عالی كجا رفتند؟ روحهای با استعداد كجا رفتند؟ كسانی كه قبل از شدت و سختی خود را آماده كرده بودن كجا رفتند؟ بیدار شدگانی كه قبل از تمام شدن موعد، بیدار بودند كجا رفتند؟

شما را تنها یك نصیحت می كنم:

عاقل كسی است كه مراقب پیشامدهاست و جاهل كسی است كه مراقب آن چیزی كه گذشت، نبود. چه بسیار روزهایی كه خورشید در آن غروب كرد و دل تو غافل بود. چه بسیار تاریكیهایی كه تو را در سایة خویش گرفتند در حالیكه تو به كارهای عجیب و معاصی مشغول بودی. چه بسیار كه خداوند نعمت خویش را بر تو تمام كرد در حالیكه تو در نافرمانی و معصیت پروردگار كوشا بودی. چه صفحاتی را با گناهانت پر كردی در حالیكه ملائكه نویسنده آن بودند. چه بسیار مرگ تو را انذار كرد، نزدیكانت را در اطرافت یكی یكی دستگیر و با خود برد در حالیكه تو مشغول لهو و لعب بودی؛ از مستی به در آی؛ متذكر فرود آمدن در گورت باش؛ به دور شدن از دوستان و خویشاوندان اندیشه كن و متذكر شو كه تو را تنها یك نصیحت می كنم.

افسوس برای آن زبانها كه به گناه نطق می كنند… چگونه از كلام پروردگار غفلت كردی{الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ}«امروز بر دهانهایتان مهر می زنیم.»

آه برای دستهایی كه به سوی حرام كشیده شدند، چگونه سخن مالك دانا را فراموش كردی{وَتُكَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ}«دستهایشان را به سخن وامی داریم.»

افسوس… برای قدمهایی كه به قصد گناه می كوشند… چگونه اندیشه نمی كنید{وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ}«پاهایشان شهادت می دهند.»

آه برای لاشه هایی كه با ربا خواری رشد یافته اند، چگونه این فرموده را نفهمید|ما نبت علی السحت فالنار أولی به(آن چیز كه بر ربا بروید آتش بر او شایسته تر است.)

نفری یكی از بستگانش را كه مرده بود در خواب دید، از او پرسید حالت چگونه است؟ جواب داد: به خاطر امر مهمی پشیمان هستم. می دانستیم اما عمل نكردیم و شما هم می دانید اما انجام نمی دهید… سوگند به پروردگار یكبار یا دوبار سبحان الله گفتن و همچنین یك یا دو ركعت نمازخواندن در نامه عمل ما برایمان از دنیا و آنچه در آن است محبوبتر است. اثر موعظه و آیات در دلهای ما كجاست؟!!! اثر كلام پروردگار در زندگی ما كجاست؟!!! كلام پروردگارت را بشنو و در آن اندیشه كن كه می فرماید: {أَفَرَأَیْتَ إِنْ مَتَّعْنَاهُمْ سِنِینَ * ثُمَّ جَاءَهُمْ مَا كَانُوا یُوعَدُونَ * مَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا یُمَتَّعُونَ [الشعراء:205-206]«آیا نمی دانی كه اگر آنها را برای سالیانی بهره مند گردانیم سپس آنچه را وعده كردیم بر سرشان می آوریم آنچه را كه از آن بهره جسته اند نمی تواند ایشان را بی نیاز كند.»

بعضی از سلف این آیات را خوانده و گریسته و گفته اند: هنگامی كه مرگ بیاید لذت و نعمتی كه انسان در آن است انسان را از مرگ بی نیاز نمی كند…

ای بیست ساله: چقدر از كسانی كه هم سن و سال تو بودند مردند و تو باقی ماندی؟!

ای سی ساله: جوانی را فهمیدی ولی تأسف خوردی؟!

ای چهل ساله: دوران بچگی به سر آمد ولی تو باز هم مشغول لهو لعب هستی؟!

ای پنجاه ساله: تو زارعی هستی كه درو كردن محصولت نزدیك است. یكصد را نصف كردی اما شرط انصاف را رعایت نكردی.

ای شصت ساله: به حساب نزدیك شده ای در حالیكه با آرزوهایت درگیری و می خواهی بر آنها دست یابی.

ای هفتاد ساله: چه چیز را پیش فرستاده ای و چه چیز را از خود به جای گذاشته ای؟

ای هشتاد ساله: عذری بر تو نیست و بهانه نیاور كه از تو قبول نمی كنند؟

به خدا قسم كسی كه امروز جنازه ای را حمل می كند روز می شود كه حمل شده و روی شانه های مردم است. كسی كه امروز به گورستانی می رود روزی خواهد آمد كه داخل شود و هرگز برنخواهد گشت. عمرا دائماً تكرار می كردو می گفت: هر روز كه فرا می رسد می گویند: فلانی مرد و فلانی مرد و روزی خواهد رسید و در آن می گویند: عمر مرد. عمر مرد ولی چگونه مرد!! عمر مرد ولی چگونه مرد!!

عزیزانم فكر كنید و به یقین بدانید كه مرگ حق است و گریزی از آن نیست.

عمر بن عبدالعزیز به بعضی از علما گفت: مرا موعظه كنید. گفتند: تو اولین خلیفه ای نیستی كه می روی. گفت: اضافه كنید. گفتند: در میان پدرانت تا به آدم كه می رسد كسی نیست كه طعم مرگ را نچشیده باشد و زمان تو نیز ای عمر به پایان می رسد. عمر آن قدر گریه كرد كه بیهوش بر زمین افتاد.

ابودرداء می گوید: هرگاه بحث یك مرده به میان می آید خود را به جای او قرار بده.

ابن مطیع خانه ای ساخت آنگاه كه در آن منزل گرفت گریه كرد و گفت: و الله اگر مرگ نبود به وجود تو خندان و شادمان می شدم و اگر تنگی قبر كه سرانجام ماست، نبود به واسطه دنیا چشمهایم روشن می شد. بعد شروع به گریه كرد تا اینكه صدای گریه اش بلند شد. در حدیث صحیح روایت است|مَا مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلَّا یُعْرَضُ عَلَیْهِ مَقْعَدُهُ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ اما مقعده فی الجنة أو مقعده فی النارفَیُقَالُ هَذَا مَقْعَدُكَ حَتَّى یَبْعَثَكَ اللَّهُ|(نیست از شما مگر اینكه هر صبح و شام مكانش را در بهشت یا آتش به او عرضه كنند به او گفته می شود این مكان توست تا روزی كه خداوند مبعوثت نماید.)

گوینده این سخن راست گفت: توبه نكردی و حال آنكه بدون دانستن عاقبت امر، شادمانی.

تفكر كنید و به یقین بدانید كه عاقبت كار به سرانجام آن است. پس باید از پایان بد ترسید و پایان بد چیزی است كه همیشه دلهای صدیقین را مضطرب و حیران كرده است.

تو را به خدا سوگند می دهم آیا این خبر رسول اللهح خواب را از چشمانت نگرفته است آنگاه كه می فرماید:|فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ إِنَّ أَحَدَكُمْ لَیَعْمَلُ بِعَمَلِ أَهْلِ الْجَنَّةِ حَتَّى مَا یَكُونُ بَیْنَهُ وَبَیْنَهَا إِلَّا ذِرَاعٌ فَیَسْبِقُ عَلَیْهِ الْكِتَابُ فَیَعْمَلُ بِعَمَلِ أَهْلِ النَّارِ فَیَدْخُلُهَا وَإِنَّ أَحَدَكُمْ لَیَعْمَلُ بِعَمَلِ أَهْلِ النَّارِ حَتَّى مَا یَكُونُ بَیْنَهُ وَبَیْنَهَا إِلَّا ذِرَاعٌ فَیَسْبِقُ عَلَیْهِ الْكِتَابُ فَیَعْمَلُ بِعَمَلِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَیَدْخُلُهَا وَإِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالْخَوَاتِیمِ| (سوگند به كسی كه جانم در دست اوست گاهاً نفری اعمال لازم برای وارد شدن به بهشت را انجام می دهد تا جایی كه فاصله ای جز یك آرنج بین او و بهشت باقی نمی ماند پس تقدیر مكتوب خداوند بر او سبقت می گیرد و عمل اهل جهنم را انجام می دهد و وارد جهنم می شود و چه بسا نفری عمل اهل آتش را انجام می دهد تا جایی كه برای ورود به آن فاصله ای جز به اندازه یك آرنج برایش باقی نمی ماند و در آنجا تقدیر مكتوب پروردگار سبقت جسته و اقدا به عمل اهل بهشت می كند و به آن وارد می شود، و سرانجام عمل، بسته به خاتمه آن است.) آری راست گفت آنكس كه بیان داشت: توبه نكردی و حال آنكه بدون دانستن عاقبت امر، شادمانی|لا تبت و أنت مسرور حتی تعلم عاقبة الأمور|

نعود بالله من الحور بعد الكور، و من الضلالة بعد الهدی، و من المعصیة بعد التقی…

یا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علی دینك

یا مقلب القلوب و الأبصار ثبت قلوبنا علی دینك…

نفعنی الله و إیاكم بالقرآن العظیم، و نفعنی و إیاكم بما فیه من الآیات و الذكر الحكیم…

أقول ما تسمعون و أستغفر الله لی و لكم من كل ذنب فاستغفروه إنه هو الغفور الرحیم. برگرفته از سایت ایمان



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1388 توسط عبدالله


نوشته مهندس: عبد الدائم الكحیل

برگردان: دکتر محمد هادی مؤذن جامی

أسراراین سورهعظیمچیست ؟ وآیا به زبان اعداد می توان معجزه جدیدی که عظمت این سوره را اثبات کند ارائه کرد؟ دراین نوشتار زنجیره ای از توافقات شگفت آورآیات سوره  با عدد هفت  را ارائه می کنیم تا ایمانمان به آفریدگارآسمانهای هفتگانه بیشترشود.

عدد كلمات هرآیه

فقط این نیست بلکه هرآیه از آیات چهارکانه حاوی عدد معینی ازکلمات به شرح آتی است :

 (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ): عدد كلمات  4

(اللَّهُ الصَّمَدُ): عدد كلمات  2

(لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ): عدد كلمات  5

(وَلَمْ یَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ): عدد كلمات  6

این ارقام را برحسب ترتیب  می نوبسیم :

آیة 1    آیة 2       آیة 3        آیة 4

4            2              5             6

عدد حاصل یعنی 6524مضرب هفت است :

6524 = 7 × 932

حروف (الله) در هرآیة

 همانطور که خداوند عَزَّ وجَلَّ هرچیز درقرآن را باإحكاممرتب کرده ،این ترتیبگیج کننده را برای اسم اعظم (الله) در سوره اخلاص که ازالله ووحدانیتو بی انبازی او سخن گفته می یابیم . هرآیة حاوی تعداد معینی  ازحروف لفظ جلاله  (الله)، یعنی  الف ولام وهاءاست ، اگرآیات چهارگانه رابا تعدادحروف اسم (الله) درهریک بنویسیم داریم :

(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ): عدد حروف الف ولام وهاء 7

(اللَّهُ الصَّمَدُ): عدد حروف الف ولام وهاء 6

(لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ): عدد حروف الف ولام وهاء ء 4

(وَلَمْ یَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ): عدد حروف الف ولام وهاء 5

اگرارقام خاص تكرار حروف لفظ جلاله را بنویسیم داریم:

آیة 1        آیة 2      آیة 3         آیة 4

7              6            4               5

عدد جدید  5467 مضرب هفت است :

5467 = 7 × 781

كلمات وحروف لفظ جلاله

حتى هنگامی کهكلمات هرآیه با تعدادحروف (الله) درهریک را باهم لحاظ کنیم این نظام عددی باقی است :

آیة  1                  آیة  2                    آیة  3                    آیة 4

كلماتها   ا ل هـ     كلماتها    ا ل هـ      كلماتها    ا ل هـ       كلماتها   ا ل هـ

4       7            2         6                5       4              6         5

عدد56456274 ار مضارب هفت است :

74 62 45 56 = 7 × 8065182

ودراین معادلات الهی بامن تأمل کنید که چگونه همگی متناسب با عدد 7 است :

1_ عدد كلمات هرآیة: 4  2  5  6  ازمضارب هفت است

2ـ عدد حروف (الله) درهرآیة: 7  6  4  5 ازمضارب هفت است

3ـ عدد كلمات وحروف (الله) درهرآیة: 74  62  45  56 ازمضارب هفت است

آیا این کار نظم کاربشراست

كلمات حاوی حروف اسم (الله)

برخی ازكلمات سورهحاوی حروفی  ازاسم (الله)است و برخی فاقد آن ، که این کلمات را برشماریم  14 می شود یعنی 7 ×2، توزیع کلمات بقرار زیر است :

(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ): عدد كلمات حاویحروف ا ل هـهو 4

(اللَّهُ الصَّمَدُ): عدد كلمات حاوی حروف ا ل هـ 2

(لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ): عدد كلمات حاوی حروف ا ل هـ 4

(وَلَمْ یَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ): عدد كلمات حاویحروف ا ل هـ 4

 اگر بر اساس ترتیب بنویسیم رقم قم جدیدی بدست می آید که مضرب هفت است:

الآیة 1    الآیة 2        الآیة 3         الآیة 4

4           2              4               4

عدد 4424 مضرب 7 می باشد :

4424 = 7 × 632

وکلماتی که فاقد حرفی از حروفلفظ جلاله نیز چنین است :

آیة 1       آیة 2      آیة 3       آیة 4

0            0            1             2

عدد 2100 مضرب 7 می باشد :

2100 = 7 × 300

اعجاز عددی در یک آیه

اکنون در آیه سوم سوره :(لم یلد ولم یولد)تأمل کنید که چه نظم وتناسب شگفت آوری دارد:

این آیه که خداوند در آن خود را ازداشتن فرزند و زاده شدن منزه دانسته ، با وجود داشتن کلمات قلیل (12 حرف)  غنی از اعجاز ودلایل آن است . در پنج بخش این آیه اسرارعددی شگفت آوری نهفته که شک درآن ممکن نیست . آیا این معجزه شگرف دلیل یکتایی خدای  عز وجلنیست ؟

تناسب شگرف آیه سوم سوره اخلاص با بسمله

دراین آیه عظیم معجزه ای برپایه حروف : (بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ) وجود دارد, حروف هرکلمه ازكلمات بسمله با کلمات (لم یلد ولم یولد)بانظم مُحكَمی تناسب دارد.

كلمة (بسم)

حرف مشترك بین این كلمه  وآیه حرف میماست که اگربررسی شود نتیجه وجود حرف میم درهرکلمه آیه چنین می شود :

لمَ ْ   یَلِدْ    و   لمَ    ْیُولَدْ

1     0     0   1     0

وعدد توزیع حروف (بسم) یعنی  1001 هم ازمضارب هفت است :

01001 = 7 × 11 × 0143

كلمه (الله)

حرف مشترك بین اسم (الله)وآیه  (لم یلد ولم یولد)حرف لاماست که اگربررسی شود نتیجه وجود حرف لام درهرکلمه آیه چنین می شود :

لمَ ْ    یَلِدْ     و    لمَ     ْیُولَدْ

1     1      0    1      1

وعدد 11011 توزیع حروف اسم (الله)  مضرب هفت است :

11011 = 7 × 1573

كلمه (الرَّحْمنِ)

حروف مشترك بین كلمه (الرَّحْمنِ)وآیه لام ومیماست که اگربررسی شود نتیجه وجود دو حرف لام و میم درهرکلمه آیه چنین می شود :

لمَ     ْیَلِدْ     و    لمَ     ْیُولَدْ

2     1     0    2      1

عدد 12012 توزیع حروف اسم (الرَّحْمنِ)  هم مضرب هفت است :

12012 = 7 × 1716

كلمه (الرَّحِیمِ)

حروف المشترك بین اسم وآیه لام و یاء ومیم است که اگربررسی شود نتیجه وجود حروف مذکور درهرکلمه آیه چنین می شود :

لمَ ْ    یَلِدْ     و    لمَ     ْیُولَدْ

2     2      0    2     2

وعدد 22022توزیع حروف اسم (الرَّحِیمِ) هم مضرب هفت است:

22022 = 7 × 3146

و اکنون می پرسیم آیا ممکن است این چهارتکرار در چهار آیه تصادفی باشد وهمه مضرب هفت گردند ؟

 اگر حاصل تقسیم اعدا مذکور برهفت را بنویسیم داریم :

1 ـ كلمه (بسم):  0143

2 ـ كلمه (الله):  1573

3 ـ كلمه (الرَّحْمنِ):1716

4 ـ كلمه (الرَّحِیمِ):3146

یعنی به ترتیب داریم :

بسم               الله            الرَّحْمنِ           الرَّحِیمِ

0143         1573         1716          3146

عدد متشكل از ردیف این ارقام که 16 رقمی است هم مضرب هفت است :

3146171615730143 = 7 × 449453087961449

(أحد)تجلَّىمی کند ...

در این آیه عظیم ارقام ونظم وتناسبی است که گواه وحدانیت ویکتایی خدای تعالی است . از نامهای زیبای خداوصفاتش (الأحد) است که انبازی ندارد. اگركلمات آیة و تعداد حروفی از کلمه (الأحد) یعنی حروف:  ا ل ح درا بنویسیم داریم :

لم      یلد      و     لم     یولد

1      2     0    1      2

عدد 21021 (ومقلوب آن 12012) هم ازمضارب هفت و هم دو بارقابل قسمت برآن است که تاکید می کنم این نظم صادر از خدای واحد أحد سبحانه وتعالىاست :

21021 = 7 × 7 × 429

حتى هنگامی که درهرکلمه حروف (أحد) بدون (ال) را بجوییم نیز این نظام پابرجاست :

لم       یلد     و     لم     یولد

0      1     0     0      1

یعنی عدد توزیع حروف از مضارب هفت است :

10010 = 7 × 1430

شگفت آور آنکه حاصل قسمت این دو عدد یعنی429 و 1430 نیز اگر درکنارهم نوشته شود (1430429) نیز مضرب هفت است :

1430429 = 7 × 204347

این تناسبات شگفت آوربا عدد هفت دلیل قاطعی است برآنکه خداوند تعالی حروف قرآن ونظم وترتیبآن را به شکلی محکم ومتین آورده که نظیزآن را نمی توان آورد.

أسماء الله الحسنىو آیه سوم سوره اخلاص

بیشتر نامهای زیبای خدا در این آیه متجلی است مثلا توزیع حروف اسم (المبدئ):

لم       یلد      و     لم      یولد

2      3       0     2      3

که عدد 32032 مضرب هفت است :

32032 = 7 × 4576

 اسم (القدیر) :

لم      یلد     و      لم     یولد

1     3      0     1      3

که عدد31031 هم مضرب هفت است :

31031 = 7 × 4433

وشگفت آورتر آنکه این مطلب درهردو حالت معرفه و غیرمعرفه اسم مشاهده می شود مثلا در: (الصَّمد)  یا (صَمَد)، قاعده  ثابتاست.

 

أولینحرف وآخرینحرف آیه

ازعظمتكتاب خداوندتعالى آنکه كتابی استكامل درسوره ها وآیاتش ، ودرتكرار أولینحرف وآخرینحرف درآیة نظم عددی محكمی مشهود است که درهمه كتاب خدا هست.


1 ـ توزیع حرف لام: اگرآیة را با تعد اد حرف لام در کلماتش بنویسیم داریم :

لم    یلد    و    لم     یولد

 1      1    0     1      1

عدد توزیع حرف اللام یعنی(11011) مضرب هفت است .

2 ـ توزیع حرف دال: اگرآیة را با تعد اد حرف دال در کلماتش بنویسیم داریم:

لم    یلد    و    لم     یولد

0      1    0     0      1

وعدد 10010 هم مضرب هفت است .

پس هم اولین وهم آخرین حرف آیه براساس نظم عددی مبتنی بر هفت توزیع شده است.

حروف (الـم)

دراین آیه نظمی براساس حروفالف ولام ومیموجود دارد ، این بارهم آیه رابراساس تعداد کلمات (ا ل م)می نویسیم :

لم    یلد    و    لم     یولد

2      1    0     2      1

عدد 12012 و مقلوب آن 21021برای  توزیع (الم) هم از مضارب هفت است . این موزد برای اسم (الأحد) هم مطرح شد.

نکته عجیبی ازعجائب قرآن

ازعجائب آیه(لم یلد ولم یولد) آنکه همه اعدادی که ذکر شد بر 7 قابل قسمت است و این اعداد بر (11) هم از دو طرف قابل قسمت است و این عدد به حساب ابجد برابر (هو) می شود !! واین خود دلیلی بر وحدانیت خداست چرا که عدد (11) از دو (1) و (1)ترکیب شده  و تاکید بروحدانیت خداوند تعالی است .

وجالب آنکه این اعدادبر 13هم قابل قسمت است که عدد اول است و نمایند عدد سالهای دعوت در مکه است.به مجموعه عملیات  زیرتوجه فرمایید که اعداد بدون استثناء بر(7) و (11) و (13)تناسب دارند:

1001 = 7 × 11 × 13 × 1

11011 = 7 × 11 × 13 × 11

2002 = 7 × 11 × 13 × ×2

12012 = 7 × 11 × 13 × 12

21021 = 7 × 11 × 13 × 21

22022 = 7 × 11 × 13 × 22

31031 = 7 × 11 × 13 × 31

13013 = 7 × 11 × 13 × 13

32032 = 7 × 11 × 13 × 32

23023 = 7 × 11 × 13 × 23

این نتایج عجیب تصادفی بدست نیامده است . اگر براساس قانون احتمالات بخواهیم سخن گوییم احتمال آن یک در یک میلی.ن میلیارد میلیارد (یعنی یک با سی صفردرمقابل آن !) است . برای همین می توان گفت که بشر از تقلید حتی یک آیه قرآن ناتوان است چه رسد به کل قرآن ؟

نکته آخر آنکه اگرهر سه عدد: 7-11-13 را درهم ضرب کنیم عدد حاصل یعنی: 1001 هم تاکیدی بر عدد یک است و دلیلی بر وحدانیت خداوند یگانه یکتا (الله الواحد الأحد) ؟؟؟

أسماء الله درسورهاخلاص

کیفیت تجلیأسماء الله الحسنى درسورهاخلاص کهسورهتوحید است دلیل عینی و عددی قوی بر إحکام حروف اسمای حسنای الهی درآیات کتابش قرآن است تا قدرت او برهرچیز را نشان دهد وأن الله هو الواحد الأحد لم یتخذ ولداً ولا یساویه شیء فهو خالق كل شیء، سبحانه وتعالى عما یشركون.

توزیع حروف اسم (الملك)

(الملك)اسمی ازأسماء الله الحسنىاست، یقول تعالى: (هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ) [الحشر: 59/23]. وازعظمتقرآن آنکه هرحرفآن بمقدار ونظام مُحكَموضع شده است. وکسی که سورهاخلاص را نازل کرده  (الملِك)تبارك وتعالىاست، برای همین حروف اسمش را درون این سورهبانظمعددی متناسب با عدد هفت مقررفرمود تا دریابیم و بدانیم که : (أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاَطَ بِكُلِّ شَیْءٍ عِلْماً) [الطلاق: 65/12].

 اگركلمات سورهاخلاص را نوشته و عدد حروف اسم (الملك) یعنی حروف: ا   ل   م   ك را درآن بنویسیم داریم  :

قل      هو     الله     أحد      الله     الصمد

1      0       3      1         3        3

لم    یلد    و    لم    یولد    و    لم    یكن    له    كفواً     أحد

2    1   0   2       1     0     2     1     1      2       1

عدد حاصل یعنی12112012012331301 مضرب هفت است :

12112012012331301 = 7 × 1730287430333043

وگرچه این نتیجه شگفت آور است اام شاید کسی بگوید این نتیجه تصادفی است لذا خداوند تعالی  نظم دیگری برای تأکید بر این نتیجه قرار داداه است یعنی اگرتعداد حروف اسم  (الملك) در هرآیه را محاسبه کنیم حاصل چنین است:

آیة 1     آیة 2      آیة 3       آیة 4

5            6           6            7

یعنی عدد 7665 مضرب هفت است :

7665 = 7 × 1095

آیا این نظم شگفت آور نیست ؟

توزیع حروف اسم (القدُّوس)

واین نظم با حروفاسم (القدوس)، نیز مشاهده می شود :  ا   ل   ق   د   و   س:

قل     هو     الله     أحد      الله      الصمد

2     1       3       2       3         3

لم    یلد    و   لم    یولد    و    لم    یكن    له    كفواً    أحد

1    2    1   1     3     1    1     0       1      2       2

عدد توزیع حروف(القدوس) یعنی: 22101131121332312 هم مضرب هفت است :

22101131121332312 = 7 × 3157304445904616

اعجاز ادامه دارد چرا که عدد حروف درهرایه به قرار زیر است :

آیة 1        آیة 2         آیة 3         آیة 4

8             6             8            7

عدد توزیع حروف (القدوس) یعنی7868 مضرب هفت است :

7868 = 7 × 1124

وسبحان الله العظیم! خود نظم تماماً با هر دو اسم تکرار شده است آیا این امر تصادفی است ؟ و می پرسیم :

  آیا برای انسانی هر قدر هم توانا ممکن است که نصی ادبی با این نظم عددی بیافریند ؟ در کتاب خداوند عَزَّ وجَلَّ هر قدر بگردیم خلل و اختلافی – چه دربلاغت ومعانی وچه در اعجاز علمی وعددی - نمی توانیم پیدا کنیم وصدق الله سبحانه وتعالى عندما یقول عن كتابه:(لا یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَكِیمٍ حَمِیدٍ) [فصلت: 41/42].

نظم شگرف دو اسم ازأسماء الله

اکنون در نظم متعاکستوزیع حروف دو اسم: (الخالق البارئ)  تأمل و تدبر کنید که عدد توزیع حروف (الخالق) و مقلوب عدد توزیع حروف (البارئ)  در سوره هر دو مضرب هفت هستند .

توزیع حروف اسم (الخالق) عَزَّ وجَلَّ دركلمات سوره

 به روش پیشگفته عددحروف (الخالق)، یعنیأی حروف ا  ل  خ  قدرسوره چنین است:

قل    هو    الله     أحد     الله     الصمد

2     0     3       1       3       2

لم     یلد   و    لم    یولد    و   لم    یكن    له    كفواً     أحد

1     1    0   1      1     0   1     0     1       1      1

وعدد توزیع حروف اسم (الخالق) مضرب هفت:

 11101011011231302= 7 × 15858715890186

توزیع حروف اسم (البارئ) تعالى دركلمات سوره

برای حروف كلمة (البارئ)سبحانه وتعالى، یعنی حروف ا ل ب ر یاعداد چنین است:

قل     هو    الله    أحد     الله     الصمد

1      0     3      1       3       2

لم    یلد   و   لم    یولد    و   لم    یكن   له    كفواً    أحد

1     2   0   1     2      0   1     1    1      1      1

اگرعدد از راست به چپ (از قلبه طرف أحد) خوانده شود عدد: 10313212012011111 به دست می آید که مضرب هفت است :

10313212012011111 = 7 × 1473316001715873

تنوع وتعدد أسلوبهایاعجاز عددی موجب ازدیاد پیچیدگی معجزه عددی قرآن و محال تر شدن تقلید این معجزه توسط انسانهاست . برای همین می تونا گفت که تعداد نظم های عددی این کتاب بزرگ پایان ناپذیر است!

توزیع حروف اسم (الخالق) و اسم (البارئ)بنحوی که یاد شد کارانسان نیست بلکه کار پروردگارانسانهاست .

وبا من به عظمتكلام خدا بنگرید :(قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِكَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَأَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً)[الكهف:18/109]. واگردر بسیاری از أسماء الله الحسنى تأمل کنیم این نظم پابرجاست مثلاً اسم  (البصیر) و اسم (العدل) از این نظم پیروی می کنند... به موارددیگر توجه فرمایید :

 (المحصی) و سوره اخلاص

این بار سوره راکامل وبا بسمله و تعداد حروف كلمة (المحصی) یعنی ا   ل   م   ح   ص   ی را درآن  می نویسیم :

بسم   الله   الرحمن   الرحیم    قل   هو   الله   أحد    الله    الصمد

1      3     4          5      1    0     3    2      3       4

لم     یلد    و   لم    یولد    و    لم     یكن     له    كفواً     أحد

2    2     0   2      2    0     2       1      1     1        2

عدد توزیع حروف (المحصی) در کلمات سوره یعنی211120220224323015431 هم مضرب هفت است :

211120220224323015431 = 7 × 30160031460617573633

این نظم عجیب حتی دراجزای سوره هم وجود دارد اگرتعداد هرحرف اسم  (المحصی)سبحانه وتعالىرا درهرکلمه جزء اثباتی (بسمله وآیه نخست سوره) بنویسیم داریم :

بسم   الله    الرحمن   الرحیم   قل   هو   الله    أحد    الله    الصمد

1     3       4         5     1    0    3      2     3      4

وعدد 4323015431 هم ازمضارب هفت است :

4323015431 = 7 × 617573633

در جزء نفی (آیات دوم وسوم سوره ) داریم :

لم     یلد   و   لم     یولد    و   لم    یكن    له    كفواً    أحد

2     2    0   2      2     0   2    1      1     1       2

وعدد 21112022022 هم ازمضارب هفت است :

21112022022 = 7 × 3016003146

وحتى اگربا یک آیه محاسبه را تکرار کنیم داریم :

لم     یلد   و   لم     یولد

2     2    0   2      2

عدد 22022 هم ازمضارب هفت است :

22022 = 7 × 3146

و   لم    یكن    له    كفواً    أحد

0   2    1      1     1       2

عدد 211120 هم ازمضارب هفت است :

211120= 7 ×30160

این نتایج قطعی الثبوت تأکید می کند که خداوند تعالی این آیات را به این شکل شگفت آور إحکام بخشیده است و جزرب السماوات السبع کسی را توان این کار نیست .

برای همین به مدعیانی که درقرآن شک دارند باید گفت: (فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ كَانُوا صَادِقِینَ)[الطور: 52/34]. ما در قرن 21 میلادی هستیم وهنوز کسی نتوانسته در برابراین تحدی قد عَلَم کند (وهرکه کرد رسوا شد) ومگرکسی می تواند چون قرآن بیاورد ؟

 اکنون به اسم (المبدئ)، می پردازیم ، یقول عز وجل:(وَهُوَ الَّذِی یَبْدأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَى فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ)[الروم: 30/27].

المبـدئ

توزیع حروف  (المبدئ)، یعنی:  ا   ل   م   ب   د   ی بدین قرار است :

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1388 توسط عبدالله


 
وَإِلَى مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُواْ اللّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَـهٍ غَیْرُهُ وَلاَ تَنقُصُواْ الْمِكْیَالَ وَالْمِیزَانَ إِنِّیَ أَرَاكُم بِخَیْرٍ وَإِنِّیَ أَخَافُ عَلَیْكُمْ عَذَابَ یَوْمٍ مُّحِیطٍ[هود : 84]

و همچنین به برادر مردم مدین، یعنى شعیب ، وحى كردیم . او نیز به مردمش ‍ گفت: اى قوم ، خدا را بپرستید، چون غیر او معبودى ندارید و در معاملات ، ترازو و قپان را به نفع خود زیاد و به ضرر مردم كم نگیرید. من خیرخواه شما هستم . من بر شما از عذاب روزى مى ترسم كه عذابش از هر جهت فراگیر است.

منظور این است كه آن جناب سومین پیامبر عربى است كه نام شریفشان در قرآن كریم آمده و پیامبران عرب عبارتند از: هود و صالح و شعیب و محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم ، كه پاره اى از سرگذشت هاى زندگى شعیب علیه السلام در سوره هاى اعراف و هود و شعراء و قصص و عنكبوت آمده است .

شعیب علیه السلام از اهل مدین بوده و مدین شهرى بوده در سر راه شام ، راهى كه از شبه جزیره عربستان به طرف شام مى رفته  و آن جناب با موسى بن عمران علیه السلام معاصر بوده و یكى از دو دختر خود را در برابر هشت سال خدمت به عقد آن جناب در آورده و اگرموسى خواست ده سال خدمت كند خودش داوطلب شده و این دو سال جزء قرار داد نبوده ، موسى علیه السلام  ده سال وى را خدمت كرد و سپس از آن جناب خدا حافظى نموده ، با خانواده اش از مدین به طرف مصر رهسپار شد.

و قوم این پیغمبر یعنى اهل مدین بت مى پرستیدند، مردمى برخوردار از نعمتهاى الهى بودند. امنیت و رفاه و ارزانى قیمت ها وفراوانى نعمت داشتند ولى فساد در بینشان شیوع یافت مخصوصا كم فروشى و نقص در ترازو ، لذا خداى تعالى شعیب را بسوى آنها مبعوث كرد و دستور داد تا مردم را از پرستش بتها و از فساد در زمین و نقص كیلها و میزانها نهى كند و آن جناب مردم را بدانچه ماءمور شده بود دعوت كرد، اندرزشان داد، انذارشان كرد، بشارتشان داد، و مصایبى كه به قوم نوح ، قوم هود، قوم صالح و قوم لوط رسیده بود به یادشان آورد، و در احتجاج علیه كارهاى زشتشان و در موعظه و اندرزشان سعى بلیغ كرد اما جز بیشتر شدن طغیان و كفر و فسوق در آنان نتیجه اى نگرفت.

 مردم مدین بجز چند نفر به وى ایمان نیاوردند بلكه در عوض شروع به اذیت او و مسخره كردن و تهدیدش نموده ، مردم دیگر را از پیروى آن جناب بر حذر داشتند، بر سر هر راهى كه به جناب شعیب منتهى مى شد مى نشستند و رهگذران را از اینكه نزد شعیب بروند مى ترساندند و كسانى كه به وى ایمان آورده بودند را از راه خدا منع مى كردند و راه خدا را كج و معوج نشان مى دادند و مى خواستند هر چه بشتر این راه را زننده در نظرها جلوه دهند.

 و سپس شروع كردند به تهمت زدن ، گاهى او را ساحر خواندند و زمانى كذابش معرفى كردند و خود آن جناب را تهدید كردند كه اگر دست از دعوتت برندارى سنگسارت خواهیم كرد و بار دیگر او و گروندگان به او را تهدید كردند كه از شهر بیرونتان مى كنیم مگر اینكه به كیش بتپرستى ما برگردید. و به این رفتار خود همچنان ادامه دادند تا آنكه آن حضرت از ایمان آوردنشان بكلى ماءیوس گردید و بناچار رهایشان كرده به حال خودشان واگذار نمود و در آخر دعا كرد و از خداى تعالى درخواست فتح نموده ، عرضه داشت:«ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین»

دنبال این دعا خداى تعالى عذاب یوم الظله را نازل كرد، روزى كه ابر سیاه همه جا را تاریك كرد و بارانى سیل آسا ببارید اهل مدین آنجناب را مسخره مى كردند كه اگر از راستگویانى قطعه اى از طاق آسمان را بر سر ما ساقط كن، پس صیحه آسمان آنها را بگرفت  در نتیجه در خانه هایشان صبح كردند در حالى كه به زانو در آمده و مرده بودند و خداى تعالى شعیب و مؤ منین به وى را نجات داد، پس شعیب پشت به آن قوم مرده كرده ، گفت : چقدر در ابلاغ رسالت پروردگارم به شما كوشیدم و چقدر نصیحتتان كردم حالا چگونه مى توانم درباره سرنوشت شوم مردمى كافر اندوهناك باشم.

شعیب علیه السلام از زمره پیغمبران مرسل و محترم خداى تعالى بود و خداى عزوجل آن جناب را در ستایش هایى كه از انبیاى گرام خود نموده و در ثناى جمیلى كه قرآن آن را در این باره آورده شركت داده و قرآن كریم در آیات شریفه اش و مخصوصا در سوره اعراف و هود و شعراء از آن جناب مقدار زیادى از حقایق معارف و علوم الهى و ادب خیره كننده اى كه نسبت به پروردگارش و نسبت به مردم داشته حكایت كرده است.و او خود را رسولى امین و مصلح  و از صالحین  شمرده و خداى تعالى همه اینها را از آن جناب حكایت كرده و امضاء و تصدیق نموده است.

منبع: كتب التفسیر
 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1388 توسط عبدالله


نویسنده : دكتر محمد سیدا

با ازدواج کردن ما تنها صاحب یک همسر نمی شویم، بلکه صاحب دنیایی جدید می شویم ! از این زمان ، او یار، هم صحبت و بهترین دوست ما خواهد بود.

او شریک لحظه ها، روزها و سال های ما است و در خوشی و ناخوشی ، شکست و پیروزی در کنار ما می ماند. همچنین او در رویاها و ترس های مان با ما شریک است . وقتی بیمار هستیم ، از ما مراقبت می کند . وقتی به کمک نیاز داریم ، تمام تلاش خود را به کار می برد و هر کاری که بتواند انجام می دهد . وقتی رازی داشته باشیم ، آن را نگاه خواهد داشت . صبح که چشم های مان را باز می کنیم ، اولین کسی که می بینیم اوست . حتی اگر در کنارمان نباشد ، به ما می اندیشد و با تمام قلب و روح و ذهنش برای ما دعا خواهد کرد. خلاصه او تمام دنیای ما و ما تمام دنیای او خواهیم شد.

شریک زندگی ما با حمایت های بی دریغش ، احتیاچات مان را برطرف می کند و احساس امنیت ، راحتی و آسودگی را برای ما به ارمغان می آورد.

رابطه میان زن و شوهر ، شگفت انگیز ترین رابطه بشری است . این مقدار عشق ، محبت ، نزدیکی ، فداکاری و آرامشی که قلب ها را لبریز می کند ، توصیف ناپذیر است . تنها خداوند بخشنده ، با قدرت و رحمت بیکران خود و دانایی بی انتهایش می تواند چنین احساس لطیف و چنین رابطه مبارکی را میان همسران به وجود آورد و آن را ریشه دار کند .

همسر همان فردی است که از جانب خداوند مامور شده تا در کنار ما باشد. کسی که عیب های مان را از نزدیک می بیند و آن ها را به ما گوشزد می کند . کسی که به ما عشق ، حمایت ، فرزند و امید می دهد . کسی که در برابر دیگران پشتوانه ما است.

برای اینکه شریک خوبی برای زندگی یکدیگر باشید باید ابتدا به تمرین زندگی بپردازید

تمرین زندگی

1 -همه ما درزندگی شخصی مشکلاتی با همسرمان داریم. مشکل شما چیست ؟ فرزند؟ پول؟ خانواده .... مشکل شما هر چیزی که هست قهر نکنید . بدترین و بچه گانه ترین کار ، قهر کردن است . البته منظور من این نیست که ناراحتی خود را نشان ندهید ، اما قهر نکید.

2 – به راحتی از کنار احتلافات اساسی خود نگذرید . مردی را می شناختم که بر سر رفت و آمد با والدین همسرش مشکل داست . بعد از هر رفت یا آمدی مدتی با همسرش قهر می کرد، و یعد از مدتی آشتی می کردند و دوباره این چرخه ادامه پیدا می کرد.

3 – با یکدیگر بر سر مسائل ایجاد شده صحبت کنید. حتی اگر شده شب را تا نیمه های شب بیدار بمانید با همسرتان حرف بزنید، راه حل های مختلف ارائه بدهید و نظر او را جویا شوید . مانند دوست من ، که بالاخره متقاعد شد به جای قهر کردن با همسرش صحبت کند . آن ها پس از دو روز بحث و گفتگو عامل اصلی ناراحتی را پیدا کردند .

4 – نخواهید که یکدیگر را محکوم کنید و مقصر را پیدا کنید. به دنبال راه حل اختلاف باشید نه ضربه زدن به شخصیت یکدیگر. او همسر شماست . حتی اگر مقصر هم جلوه کند باز گوشه ای از این ناراحتی دامن شما را می گیرد.

5 – در زندگی مشترک ، غرور بی معنی ترین واژه است. عذرخواهی کردن از ابهت شما کم نمی کند. بدون این که خود را کوچک جلوه دهید یا با عجز و لابه درخواست بخشش کنید ، با منطق قاطعیت عذرخواهی کنید.

6 – سعی کنید هیچ لحظه ای را برای ابراز احساسات صمیمانه از دست ندهید. اجازه دهید نزدیک ترین کسان شما بدانند که برایتان مهم هستند.

7 – قبل از ازدواج به شغل همسر خود توجه کنید و بدانید حرفه او همان کاری است که او هر روز انجام می دهد و شخصیتش بر مبنای آن شغل ساخته شده است.

8 – به شما خانم های عزیز توصیه می کنم با کلماتی واضح ، بدون کنایه زدن صحبت کنید. یادتان باشد که یک ازدواج موفق هیچ گاه به سرعت صورت نمی گیرد و تنها بستگی به شانس یا پیدا کردن فردی خاص ندارد ، بلکه نیازمند گذشت و سختکوشی است.

9 – نیروی شتاب دهنده به موتور هر ازدواجی باید از عشق و احساس باشد وگرنه در نیمه های راه باز می ماند . آن چه باعث پذیرفتن اشتباهات ، گذشت ، همدردی و همدلی می شود ، علاقه و احساس است . در غیر این صورت ، محیط خانواده گرم و رضایت بخش نخواهد بود.

10 – ازدواجی موفق است که بر پایه عقل و عاطفه بنا شود . عقل مواردی را که باید در نظر گرفته شوند بدون دخالت عشق یررسی کند و سپس به عشق اجازه دهد تا آن ها را رنگ آمیزی کرده و تابلوی زیبای خوشبختی را تکمیل نماید . عشق ، احساس و دوراندیشی در ازدواج را تواما با هم درنظر یگیرید . هیچ گاه از روی اجبار ، هیجان یا حسابگری ازدواج نکنید.

و در آخر

11 – اگر می خواهید عشق و علاقه خود و همسرتان را مادام العمر کنید . اول باید زمان کافی برای با هم بودن و ابراز محبت کردن داشته باشید . هر از گاهی رابطه صمیمانه اول ازدواج را تجدید کنید . به انگیزه عشق و ازدواج تان بیندیشید. خاطرات گذشته را مرور کنید . با یکدیگر صادق باشید . صداقت و اظهار پشیمانی از اشتباهات باعث می شود تا شما بیش از حد به یکدیگر نزدیک شوید.

طوری زندگی کنید که منتظر خوشبختی در آینده نباشید . قدر همین لحظات ساده زندگی را بدانید و هم اکنون خوشبخت باشید.

برگرفته ازارتباط موفق



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 خرداد 1388 توسط عبدالله

 

عمل انسان عبادت محسوب نمی شود تا دو چیز در آن کامل نشود : 1- کمال دوستی 2- نهایت فروتنی و ذلّت ، خداوند می فرماید : ( وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ ) البقره/ از آیه 165 ، یعنی : كسانى كه ایمان آورده‏اند به خدا محبت بیشترى دارند ، و نیز می فرماید : ( إِنَّ الَّذِینَ هُم مِّنْ خَشْیَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ ) المؤمنون/ از آیه 57 ، یعنی : "در حقیقت كسانى كه از بیم پروردگارشان هراسانند" ، خداوند در این آیه هردوی آنها را با هم جمع نموده است ، چنانکه می فرماید : ( إِنَّهُمْ كَانُوا یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَیَدْعُونَنَا رَغَبًا وَرَهَبًا وَكَانُوا لَنَا خَاشِعِینَ ) از آیه 90/ الانبیاء ، یعنی : "آنان در كارهاى نیك شتاب مى‏نمودند و ما را از روى رغبت و بیم مى‏خواندند و در برابر ما فروتن بودند" .

بعد از روشن شدن آن باید دانسته شود که عبادت قبول نمی شود مگر از کسی که مسلمان و اهل توحید باشد ، چنانکه خداوند می فرماید : ( وَقَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُورًا ) الفرقان /23 ، یعنی : "و به هر گونه كارى كه كرده‏اند مى‏پردازیم و آن را [چون] گردى پراكنده مى‏سازیم" .

(فی صحیح مسلم ( 214 ) عن عائشة رضی الله عنها قَالَتْ : قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ ابْنُ جُدْعَانَ كَانَ فِی الْجَاهِلِیَّةِ یَصِلُ الرَّحِمَ وَیُطْعِمُ الْمِسْكِینَ فَهَلْ ذَاكَ نَافِعُهُ قَالَ لَا یَنْفَعُهُ إِنَّهُ لَمْ یَقُلْ یَوْمًا رَبِّ اغْفِرْ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ" یعنی أنه لم یكن یؤمن بالبعث ویعمل وهو یرجو لقاء الله )

یعنی : در صحیح مسلم ازعائشه روایت شده ، گفت : گفتم : ای رسول الله ( صلی الله علیه و سلّم ) ابن جدعان در جاهلیت صله رحم بجا می آورد و به فقرا طعام می داد آیا این کار نفعی به او می رساند ؟ فرمودند : هیچ نفعی به او نمی رساند چون او روزی نگفته است : "پروردگارا در روز قیامت از گناهانم در گذر"، یعنی او به قیامت ایمان نداشته تا به هنگام عمل به امید لقای خدا باشد .
سپس مسلمان نیز عبادتش قبول نمی شود مگر دو شرط اساسی در آن متحقق شود :

اوّل : اخلاص نیّت برای خدا : و آن عبارت است از اینکه منظور بنده از تمام گفتار و کردار ظاهری و باطنیش رضایت خدا باشد نه غیر او .

دوّم : گفتار و رفتارش موافق شریعتی باشد که خداوند امر فرموده اند جز با آن نباید عبادت شود ، و این با پیروی از آنچه که پیغمبر ( صلی الله علیه و سلّم ) آورده ، ترک کردن آنچه که مخالف او باشد ، و دایر نکردن عبادت و یا صورتی که از پیغمبر ( صلی الله علیه و سلّم ) ثابت نشده است .

دلیل بر این دو شرط فرموده خداوند است که می فرماید : (فَمَن كَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا ، الکهف/ از آیه 110 ، یعنی : "پس هر كس به لقاى پروردگار خود امید دارد باید به كار شایسته بپردازد و هیچ كس را در پرستش پروردگارش شریك نسازد" .
ابن کثیر رحمه الله می گوید : ( فمن کان یرجوا لقاء ربّه ) یعنی : جزا و پاداش نیکویش و ( فلیعمل عملاً صالحاً ) یعنی : عملی که موافق شریعت خدا باشد . و (و لا یشرک بعبادة ربّه أحداً ) یعنی : کسی که قصدش تنها رضای خدا باشد و هیچ شریکی برای او قرار ندهد ، اینها دو رکنی هستند که موجب قبول واقع شدن اعمال نزد خداوند می باشند ، لازم است که عبادت خالصانه برای خدا ، و موافق شریعت رسول الله ( صلی الله علیه و سلّم ) باشد ..

نویسنده: شیخ محمّد صالح المنجد
ترجمه: سایت نوار اسلام
IslamTape.Com



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 خرداد 1388 توسط عبدالله


س:از شیخ الاسلام در مورد فرموده رسول الله- صلی الله علیه و سلم- **تفترق أمتی ثلاث وسبعین فرقة** سؤال شده است و همچنین اینكه این گروهها كدامند و اعتقاد هر كدام از آنها چیست؟
ج: الحمد لله. این حدیث صحیح و در سنن و مسانید چون سنن ابوداود و ترمذی و نسائی و دیگران مشهور است و لفظ آن بدین صورت است:**افْتَرَقَتْ الْیَهُودُ عَلَى إِحْدَى وَسَبْعِینَ فِرْقَةً وَافْتَرَقَتْ النَّصَارَى عَلَى ثِنْتَیْنِ وَسَبْعِینَ فِرْقَةً ستَفْتَرِق أُمَّتِی عَلَى ثَلَاثٍ وَسَبْعِینَ فِرْقَةً كلها فِی النَّارِ إلا وَاحِدَة قالوا:مَنْ هی یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ هی الْجَمَاعَة و فی روایة اخری مفسرة الاولی قال: هی التی تكون علی ما انا علیه و اصحابی**[1] (یهود به هفتاد و یك فرقه تقسم شدند و نصاری به هفتاد و دو فرقه تقسم گردیدند و امت من نیز به هفتاد و سه فرقه تقسیم می شود به جز یك گروه از آن همگی در آتشند.) و در لفظی آمده است:**عَلَى ثَلَاثٍ وَسَبْعِینَ مِلَّةً**[2] (به هفتاد و سه ملت تبدیل شدند.) و در روایتی از رسول خدا سؤال می شود كه گروه نجات یافته چه كسانی هستند؟ می فرماید:**ما انا علیه و اصحابی** (كسانی كه بر منهج من و اصحابم قرار دارند.) و در روایتی آمده**هی الجماعة، ید الله على الجماعة** (آنها جماعت هستد و درست خداوند با جماعت است.) لذا فرقه ناجیه را بدین گونه توصیف می كنند كه آنها اهل سنت و جماعت هستند كه اكثریت عظیم مسلمانان می باشند. اما فرقه های دیگر اهل استثناء، تفرقه، بدعت و اهواء می باشند و تعدادشان بسیار اندك است و شعارشان دوری از كتاب و سنت و اجماع است پس هركس با كتاب و سنت و اجماع سخن گوید از اهل سنت و جماعت محسوب می گردد.
اما در مورد معین نمودن این فرقه ها باید گفت: بعضی از مردم در موردشان كتابهایی را نوشته اند و آنها را در نوشته های خویش یاد كرده اند. ولی یقین به اینكه چنین فرقه ای با چنان وصفی از جمله هفتاد و دو فرقه باشد احتیاج به دلیل دارد چون پروردگار متعال سخن گفتن بدون علم را به طور عام حرام نموده است و به صورت خاص در این مورد نیز بیان داشته است، چنانكه می فرماید:{قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالإِثْمَ وَالْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَأَن تُشْرِكُواْ بِاللّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَأَن تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ}[3] «بگو پروردگار من فاحشه گری را چه آشكارا و چه نهان و گناه و تجاوز كردن به حق را حرام نموده است و اینكه به خداوند شرك ورزید چیزی كه دلیلی بر آن نازل ننموده است و اینكه چیزی را كه نسبت به آن علم ندارید به خداوند نسبت دهید.» و می فرماید:{یَا أَیُّهَا النَّاسُ كُلُواْ مِمَّا فِی الأَرْضِ حَلاَلًا طَیِّبًا وَلاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ إِنَّمَا یَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشَاء وَأَن تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ}[4] «ای مردم در پاكیهای موجود در زمین بصورت حلال تناول نمایید و از گامهای شیطان پیروی مكنید كه او دشمن آشكار شماست و شما را تنها به فحشا و بدی دستور می دهد و اینكه چیزی را كه نمی دانید به خداوند نسبت دهید.» و می فرماید:{وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولـئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولًا}[5] «از آنچه نسبت به آن علم نداری پیروی مكن كه به درستی گوش، چشم و دل همگی مورد سؤال قرار می گیرند.» و همچنین بسیاری از مردم به ظن و گمان و آرزو در مورد این گروهها خبر می دهند. گروه خویش و منتسبین به رهبران خویش كه دوستداران آنها هستند را اهل سنت و جماعت می نامند و مخالفان خویش را اهل بدعت معرفی می كنند این كار گمراهی آشكاری است چون اهل سنت و جماعت تنها تابع رسول الله- صلی الله علیه و سلم- هستند كسی كه از روی هوا سخن نمی گوید بلكه آنچه می گوید كلام خداست كه به وی وحی گردیده است بنابراین او تنها كسی است كه در آنچه خبر می دهد باید تصدیق شود و در هر آنچه كه دستور می دهد باید اطاعت شود و این منزلت و مقام برای هیچكدام از امامان و بزرگان وجود ندارد بلكه همه مردم به جز رسول الله- صلی الله علیه و سلم- را به خاطر سخنانش می شود بازخواست و مورد مؤاخذه قرار داد لذا هركس غیر از رسول خدا - صلی الله علیه و سلم- فردی از افراد را ملاك و معیار اهل سنت بودن قرار دهد چنانكه هركس او را دوست بدارد و موافق او عمل كند اهل سنت و هركس با او مخالفت نماید از اهل بدعت و فرقه قرار دهد شیوه ای كه پیروان گروههای كلامی و مذهبی بر اساس آن عمل می كنند از جمله اهل بدعت و گمراهی و تفرقه می باشند.
با این حساب معلوم می شود كه شایسته ترین مردم به اینكه اهل فرقه ناجیه باشند اهل حدیث و سنت هستند كسانی كه جز رسول الله- صلی الله علیه و سلم- متبوعی ندارند كه برایش تعصب داشته باشند و همچنین عالمترین مردم به كلام و احوالش هستند و از همه بهتر قادر به تشخیص صحیح و ناصحیح در میان احادیث می باشند امامانشان در آن فقیه و نسبت به معانی آنها عالم و ملزم به تبعیت و پیروی از آن هستند، آن را تصدیق و به آن عمل می كنند و دوستش دارند و هركس نیز آن را دوست بدارد دوست می دارند و با دشمنانش دشمنی می كنند، كسانی هستند كه هر سخنی را بر قرآن و سنت عرضه می دارند لذا هیچ مقاله ای را كه خود نوشته اند در صورتی كه به وسیله آنچه رسول خدا - صلی الله علیه و سلم- آورده ثابت نشده باشد به عنوان اصل دین قرار نمی دهند، بلكه آنچه از كتاب و سنت كه رسول الله- صلی الله علیه و سلم- بر اساس آن مبعوث گشته را اصل و اساس قرار داده و به آن اعتماد می كنند و به آن معتقد می باشند. و تمام مسائلی را كه مردم در آن اختلاف دارند همچون مسائل صفات، قدر، وعید، اسماء پروردگار، امر به معروف و نهی از منكر و چیزهای دیگر را به خداوند و رسولش برمی گردانند الفاظ مجملی كه اهل تفرق و اختلاف در آن منازعه می كنند را تفسیر نموده و هر آنچه موافق كتاب و سنت باشد را اثبات و مسائلی از آن كه مخالف با كتاب و سنت باشد را ابطال می نمایند. از ظن و گمان و خواهشهای نفسانی پیروی نمی كنند چون پیروی كردن از ظن و گمان جهل و تبعیت از هوای نفس بدون راهنمایی و هدایت پروردگار، ظلم است.
تمامی شر در جهل و ظلم جمع شده است. خداوند متعال می فرماید:{وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا(72) لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِكِینَ وَالْمُشْرِكَاتِ وَیَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا}[6] «بار امانت را كه آسمانها و زمین و كوهها از حملش سرباز زدند و از آن بیمناك بودند انسان برداشت و به درستی كه او ستمكار و نادان است. و سرانجام خداوند زنان و مردان منافق و مشرك را عذاب و بر مردان و زنان مسلمان به رحمت خویش رجوع می نماید كه خداوند صاحب بخشش و مهربان است.» خداوند متعال توبه را مقرر داشته است چون می داند هر انسانی دارای جهل و ظلم است آنگاه خداوند بر آن كس كه بخواهد رجوع می كند، حال بنده مؤمن همیشه اینگونه است: چیزی را كه به آن جاهل است در صدد روشن شدنش برمی آید و از عملی كه در آن ظلم كرده باشد برمی گردد كه پایین ترین مرتبه آن ظلم به نفس می باشد چنانكه می فرماید:{اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ}[7] «خداوند یاور مؤمنان است آنها را از تاریكی به سوی نور خارج می گرداند.» و می فرماید:{هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلَى عَبْدِهِ آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لِیُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ}[8] «خداوند كسی است كه بر بنده خود آیات روشنگر را نازل كرد تا شما را از تاریكیها به سوی نور هدایت كند.» و می فرماید:{الَر كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ}[9] «الر. كتابی را به سوی تو فرو فرستادیم تا مردم را از تاریكیها به سوی نور هدایت كنید.»
از جمله چیزهایی كه لازم است دانسته شود این است كه گروههای منتسب به پیروی شدگان در اصول دین و كلام در درجات متعدد قرار دارند بعضی از آنها در اصول عظیمی با سنت مخالفت می نمایند و بعضی نیز تنها در مسائل ریز و دقیق با سنت مخالفت كرده اند.
كسانی هستند كه به رد طوایفی كه از سنت دورند پرداخته اند لذا به خاطر اظهار حق و رد باطل در این زمینه كارشان قابل ستایش می باشد اما گاهاً در ردشان از عدل تجاوز كرده چنانچه بعضی از مسائل حق را انكار و بعضی از باطل را اظهار داشته اند بنابراین بدعت بزرگی را به وسیله بدعت كوچكتر از آن رد كرده اند و به وسیله باطلی باطلی را ابطال نموده اند كه از آن خفیف تر می باشد و این حال بیشتر اهل كلامی است كه منتسب به سنت و جماعت هستند.
چنین كسانی در صورتی كه بدعت ایجاد شده خویش را وسیله مفارقه و جدایی بین مسلمانان قرار داده باشند طوری كه دوستی و دشمنی را بر اساس آن بنا نهند دچار نوعی خطا گشته اند و خداوند سبحان و متعال در همچون مواردی خطا و اشتباه مؤمنان را می بخشد. اول كسانی از اهل بدعت كه جماعت مسلمانان را متفرق نمودند خوارج مارقین بودند كه در مورد آنها در بیش از ده طریق در بخاری و مسلم حدیث صحیح روایت شده است.
اصحاب رسول الله- صلی الله علیه و سلم- همراه امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب -رضی الله عنه- با آنها جنگیدند و در جنگیدن با آنها اختلاف ننمودند در حالیكه در جنگ جمل و صفین دچار اختلاف شدند چنانكه به سه دسته تقسیم گردیدند: دسته ای همراه علی و دسته دیگر همراه جبهه مقابل جنگیدند و دسته ای نیز از جنگیدن باز ایستاده و از آن خودداری كردند كه نصوص حال این سومیها را ترجیح می دهد.
هنگامی كه خوارج از جماعت مسلمانان خارج شدند و آنها را تكفیر و خونشان را برای خود مباح دانستند سنت حال و وضعشان را بیان می دارد چنانكه می فرماید:**یَحْقِرُ أَحَدُكُمْ صَلَاتَهُ مَعَ صَلَاتِهِمْ وَصِیَامَهُ مَعَ صِیَامِهِمْ ، وقراءته مع قراءتهم یَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا یُجَاوِزُ حناجرهم یَمْرُقُونَ مِنْ الْإِسْلَامِ كَمَا یَمْرُقُ السَّهْمُ مِنْ الرَّمِیَّةِ، أینما لقیتموهم فاقتلوهم، فإن فی قتلهم أجرًا عند الله لمن قتلهم یوم القیامة** (هر كدام از شما نمازش را به نسبت نماز آنها و روزه اش را به نسبت روزه آنها و قرائتش را به نسبت قرائت آنها كم می شمارد، قرآن می خوانند اما از حنجره هایشان پایین نمی رود همانگونه كه تیر از كمان خارج می شود از اسلام بیرون می گردند هر كجا آنها را دیدید با آنها بجنگید كه جنگیدن با آنها دارای پاداش در روز قیامت می باشد.)
اولین فردشان در زمان خود رسول الله- صلی الله علیه و سلم- اقدام نمود آنگاه كه تقسیم كردن غنایم جنگی توسط رسول خدا - صلی الله علیه و سلم- را مشاهده كرد گفت: ای محمد عدالت را رعایت كن كه به درستی تو عادلانه رفتار ننمودی. رسول خدا به او گفت: **لَقَدْ خِبْتُ وَخَسِرْتُ إِنْ لَمْ أَعْدِلْ** (به تحقیق خسارتمند شده ای اگر من به عدل رفتار نكرده باشم.) بعضی از اصحاب عرض كردند اجازه دهید كه گردن این منافق را بزنیم. فرمود:**إنه یخرج من ضئضئ هذا أقوام یحقر أحدكم صلاته مع صلاتهم، وصیامه مع صیامهم، وقراءته مع قراءتهم** (از نسل این مرد اقوامی برمی خیزند كه هركدام از شما نماز خویش را به نسبت نماز آنها و روزه خویش را به نسبت روزه آنها و قرائت خویش را به نسبت قرائت آنها ناچیز می شمارد.) بنابراین مبدأ بدعت همان طعنه زدن و ایراد گرفتن از سنت به وسیله ظن و هوا است همانگونه كه ابلیس نیز به واسطه هوا و رأی خویش به دستور پروردگار ایراد نمود.
اما در مورد تعین كردن فرقه های هلاك شده، قدیمترین كلامی كه به ما رسیده از یوسف بن اسباط و بعد از او عبدالله بن مبارك كه دو امام جلیل القدر و از بزرگان ائمه مسلمین هستند می باشد. آنها گفته اند: كه اصلهای بدعت را چهار گروه رافضیها، خوارج، قدریه و مرجئه تشكیل می دهند. به ابن مبارك گفته شده است: جهمیه چگونه می باشند؟ در جواب می گوید: آنها از جمله امت محمد نیستند و اظهار می نماید كه: ما سخنان یهود و نصارا را حكایت و نقل می كنیم ولی نمی توانیم كلام آنها را باز گوییم. جمعی از علماء از اصحاب احمد و دیگران در این سخن از آنها پیروی كرده و گفته اند: جهمیه كافرند لذا داخل در گروههای هفتاد و دو گانه نمی باشند همانگونه كه منافقان و ملحدین داخل در آن نمی باشند اما دیگران اعم از اصحاب احمد و بقیه ائمه، جهمیه را داخل در هفتاد و دو فرقه دانسته و اصل های بدعت را پنج گروه دانسته اند و با این حال هر طایفه از گروههای مبتدعه پنجگانه به دوازده فرقه و بر اساس نظر اولی هر طایفه از مبتدعه چهارگانه تبدیل به هجده فرقه می گردد.
این امر مبتنی بر اصلی دیگر كه همان تكفیر اهل بدعت است می باشد. بنابراین هركس جهمیه را از جمع فرقه ها خارج نماید او را تكفیر و بقیه اهل بدعت را تكفیر نمی نماید بلكه آنها را از جمله اهل وعید همچون فاسقان و گنهكاران می داند و فرموده خداوند متعال كه می فرماید: *هم فی النار* «ایشان در آتش هستند» همچون تهدید هایی كه در مورد سایر گناهان چون خوردن مال یتیم وارد شده قرار می دهند چنانكه می فرماید:{إِنَّ الَّذِینَ یَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْكُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرًا}[10] «كسانی كه اموال یتیمان را ظالمانه می خورند در واقع آتش به شكمهای خویش ریخته اند و به زودی وارد آتش می شوند.»
و كسانی كه آنها را داخل در هفتاد و دو فرقه قرار داده اند به دو گروه تقسیم شده اند: قسمتی همگی آنها را تكفیر می نمایند و گوینده آن تنها بعضی از متأخرین منتسب به ائمه و یا متكلمین هستند.
اما سلف و ائمه در مورد عدم تكفیر مرجئه و شیعه مفضله و امثال آنها با همدیگر نزاع و اختلاف ننموده اند و نصوص نقل شده از احمد نیز گویای این است كه او نیز آنها را تكفیر نكرده است هر چند از جمله اصحاب او كسانی هستند كه تكفیر تمام اهل بدعت را از او نقل كرده اند، و حتی بعضی معتقد به تخلید آنها نیز بوده اند كه این امر بر اساس مذهب و فقه احمد اشتباه است.
و بعضی هیچ یك از اهل بدعت را تكفیر ننموده اند و اهل بدعت را به اهل معصیت ملحق كرده و گفته اند: همانگونه كه از جمله اصول اهل سنت و جماعت تكفیر نكردن افراد به واسطه گناه است لذا هیچ فردی به واسطه بدعت تكفیر نمی شود.
اما آثار دریافت شده از سلف و ائمه گویای این است كه آنها به مطلقی قول به تكفیر جهمیه محض كرده اند كسانی كه منكر صفاتند كه از جمله حقیقت اعتقادشان این است كه خداوند سخن نمی گوید و دیده نمی شود و با مخلوقات مباین نیست و دارای علم و قدرت و گوش و چشم و حیات نیست بلكه قرآن مخلوق است و اهل بهشت خداوند را نمی بینند همانگونه كه اهل آتش نیز او را نمی بینند.
اما در مورد تكفیر خوارج و رافضیها هم احمد و هم دیگران اختلاف دارند.
و قدریه كه منكر كتابت و علم پروردگارند را تكفیر ولی كسانی از آنها كه معتقد به علم پروردگار هستند ولی خلق افعال توسط پروردگار را منكرند را تكفیر ننموده اند.
پایان سخن در این زمینه بیان كردن دو اصل است:
اصل اول اینكه:در واقع ممكن نیست نمازخوان كافر باشد مگر كسی كه منافق است چون از همان زمان كه خداوند محمد- صلی الله علیه و سلم- را مبعوث داشت و قرآن را بر او نازل نمود و به مدینه هجرت كرد مردم به سه گروه تقسیم شدند:1. كسانی كه به او ایمان آوردند2. كسانی كه به او كافر شدند و آن را اظهار كردند3. كسانی كه كفر را در دلهایشان مخفی كرده و در ظاهر ایمان آوردند كه اینها منافقان بودند و پروردگار متعال این سه گروه را در اول سوره بقره بیان داشته است: چهار آیه در وصف مؤمنان، دو آیه در توصیف كافران و چهارده آیه مربوط به منافقان است. خداوند كافران و منافقان را با هم در بیشتر از یك آیه در قرآن بیان داشته است چنانكه می فرماید:{‏وَلَا تُطِعِ الْكَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ}[11]«از كافران و منافقان پیروی مكن.» و می فرماید:{إِنَّ اللّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَالْكَافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعًا}[12]«خداوند همه كافران و منافقان را با هم در جهنم جمع می گرداند.» و می فرماید:‏{فَالْیَوْمَ لَا یُؤْخَذُ مِنكُمْ فِدْیَةٌ وَلَا مِنَ الَّذِینَ كَفَرُوا}[13] «امروز نه از شما و نه از كسانی كه كافر شدند فدیه ای دریافت نمی شود.» آنها را بر كافران عطف نموده است تا به واسطه اظهار نمودن اسلام از آنان تشخیص داده شوند در حالیكه آنان در باطن از كافران بدترند چنانكه می فرماید:{إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ}[14] «همانا منافقان در پایین ترین مرتبه جهنم قرار دارند.» و می فرماید:{وَلاَ تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا وَلاَ تَقُمْ عَلَىَ قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ}[15] «بر هیچكدام از آنها از این به بعد كه مردند نماز مخوان و بر گورشان قرار مگیر. آنها به خدا و رسولش كافر شدند.» و می فرماید:{قُلْ أَنفِقُواْ طَوْعًا أَوْ كَرْهًا لَّن یُتَقَبَّلَ مِنكُمْ إِنَّكُمْ كُنتُمْ قَوْمًا فَاسِقِینَ وَمَا مَنَعَهُمْ أَن تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ إِلاَّ أَنَّهُمْ كَفَرُواْ بِاللّهِ وَبِرَسُولِهِ وَلاَ یَأْتُونَ الصَّلاَةَ إِلاَّ وَهُمْ كُسَالَى وَلاَ یُنفِقُونَ إِلاَّ وَهُمْ كَارِهُونَ}[16] «بگو ای منافقان چه با علاقه و رغبت و یا با اجبار انفاق كنید از شما پذیرفته نمی شود به درستی كه شما قوم فاسقی هستید. و مانع قبولی نفقاتشان نشد بجز اینكه به خدا و رسولش كافر شدند و با حالت كسالت و سستی نماز را انجام دادند و با حالت ناخوشایند انفاق نمودند.»
با این توضیحات در میان اهل بدع كسانی كه ملحد و منافق باشند وجود دارد و آنها كافرند و از این قبیل افراد در میان رافضه و جهمیه بسیار وجود دارد چنانكه بیشتر رؤسا و بزرگانشان منافق و زندیق می باشند و بنیانگذار بدعت رافضه در اصل یك منافق بود و به همین صورت اصل جهمیه نیز منافق بوده است، لذا ملحدین منافق از قرامطه، باطنیه، متفلسفه و امثال آنها بیشتر به رافضه و جهمیه مایل و به آنها علاقه نشان می دهند و این به سبب نزدیكی آنها به هم است. ولی در میان اهل بدعت كسانی هستند كه در ظاهر و باطن ایمان دارند اما مبتلا به ظلم و جهل هستند و به همین دلیل از فهم سنت بازمانده و دچار اشتباه شده اند چنین افرادی كافر و یا منافق نیستند بلكه یا دچار ظلم گردیده و به سبب آن عاصی و فاسق شده یا اینكه به سبب تأویل دچار خطا شده اند كه در چنین موردی خطایش بخشیده می شود و گاه با این اوصاف دارای ایمان و تقوا نیز می باشند و به همان اندازه از ولایت پروردگار نیز بهره مند می گردد. این یكی از دو اصل بود.
اصل دوم: اظهار نظر و اعتقاداتی چون انكار واجب بودن نماز، زكات، روزه و حج و حلال دانستن زنا، شرابخواری، قمار و نكاح با محارم است. اما گوینده آن گاهاً از كسانی است كه این مسائل به او ابلاغ نشده است لذا به سبب انكار آنها كافر نمی شود مانند افرادی كه تازه مسلمان شده یا در منطقه دور افتاده ای زندگی می كنند كه شریعت اسلام به آن جاها نرسیده است در چنین مواردی فرد به واسطه انكار چیزی از دستورات و آیات نازل شده كافر نمی شود چون نمی داند كه آن مسئله بر رسول خدا نازل گردیده است و اعتقادات جهمیه نیز كه صفات پروردگار را انكار می كنند از این قبیل مسائل است ولی نظرات اعتقادیشان با توجه به سه دلیل غلیظتر است:
1. نصوص مخالف نظراتشان در كتاب و سنت و اجماع بسیار زیاد است ولی با تحریف نمودن آن را رد می كنند.
2. حقیقت سخنان آنها تعطیل كردن صانع متعال است هرچند در میانشان كسانی وجود دارند كه لازمه سخن خویش را نمی دانند و می گویند: اصل ایمان اقرار به الله است و اصل كفر نیز انكار الله است.
3. آنها مخالف آن چیزی هستند كه همه اهل ملل و ادیان و فطرتهای سالم بر آن اتفاق دارند اما با این وصف گاهاً بعضی از مقالاتشان بر بسیاری از اهل علم پوشیده مانده و چه بسا به خاطر شبهاتی كه طرح نموده اند گمان می كنند حق با آنهاست و آنها همان مؤمنان به خدا و رسولش در ظاهر و باطن هستند آری بر آنها پوشیده می ماند همانگونه كه بر سایر اهل بدع از گروههای متعدد پوشیده خواهد ماند. اینها قطعاً كافر نیستند بلكه در میانشان فاسق و عاصی وجود دارد و گاهاً بعضی از آنها دچار خطا می شوند كه قابل بخشش می باشد و چه بسا دارای ایمان و تقوا است و به نسبت آن از ولایت و محبت پروردگار بهره مند می گردد.
اصل اعتقاد اهل سنت كه موجب مفارقت خوارج، جهمیه، معتزله و مرجئه گردید این است كه اهل سنت این است كه اهل سنت معتقدند ایمان افزایش می یابد و قابل تقسیم می باشد همانگونه كه رسول الله- صلی الله علیه و سلم- می فرماید:**یَخْرُجُ مِنْ النَّارِ مَنْ كَانَ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنْ إِیمَانٍ**[17] (كسی كه به اندازه یك ذره ایمان در دل داشته باشد از آتش خارج می گردد.) بنابراین ولایت پروردگار قابل افزایش و كاهش و قابلیت تقسیم پذیری را دارد.[18] حال كه اصل بدعت دانسته شد اساس سخن خوارج این است كه آنها به واسطه ارتكاب گناه تكفیر می كنند و معتقد به گناه بودن چیزی هستند كه در واقع گناه نیست و معتقد به پیروی از كتاب هستند ولی سنتی را كه با ظاهر كتاب مخالف باشد را تبعیت نمی كنند هر چند متواتر هم باشد. مخالفان خویش را تكفیر و به خاطر اینكه آنها را مرتد می دانند بیشتر از كافر اصلی جان و مالشان را حلال می دانند چنانچه رسول الله- صلی الله علیه و سلم- به آن خبر داده:**یَقْتُلُونَ أَهْلَ الْإِسْلَامِ وَیَدَعُونَ أَهْلَ الْأَوْثَانِ**[19] (با اهل اسلام می جنگند ولی صاحبان بت و مشركین را رها می كنند.) به همین سبب عثمان و علی و پیروانشان را تكفیر نمودند و هر دو گروه متقابل اهل صفین را تكفیر كردند و امثال این گفته های خبیث زیاد دارند.
اصل سخن رافضیها این است كه رسول الله- صلی الله علیه و سلم- به وسیله نص صریح علی را امام و جانشین خویش قرار داده تا بعد از وی هیچ عذری باقی نماند و او امامی معصوم است و هركس مخالف او باشد كافر است و مهاجرین و انصار نص صریح فرموده رسول الله- صلی الله علیه و سلم- را پنهان داشته و كتمان كردند و به امام معصوم كافر شدند و به دنبال هواهای خویش افتاده و دین را تبدیل نمودند و شریعت را تغییر دادند و ظلم كرده و تجاوز نمودند بلكه جز چند نفر معدودی همگی كافر شدند و آن تعداد نیز به شمارش كمتر از بیست نفر می باشند. آنگاه می گویند: ابوبكر و عمر و امثال آنها همیشه منافق بوده اند و گاه گفته اند آنها اول ایمان آورده بعداً كافر شده اند و بیشتر رافضیها مخالفان سخن خویش را تكفیر و خود را مؤمن می دانند. زمینهای اسلامی كه عقاید آنها در آنجا مسلط و ظاهر نیست را سرزمین ارتداد و دار الكفر می نامند و آن مكانها را بدتر از مناطق مشركین و نصارا می دانند به همین خاطر یهود و نصارا و مشركین را بر بعضی از جمهور مسلمین حمایت می كنند چنانكه در دوستیشان با كافران مشرك، یهودیان و نصارا بر علیه جمهور مسلمانان این امر شناخته شده است.
در میان آنها اساس زنادقه و نفاق چون قرامطه و باطنیها و امثال ایشان ظهور یافتند، بدون شك آنها دورترین گروهها از كتاب و سنت هستند و به همین سبب نزد عموم مسلمانان آنها مشهور به مخالفت سنت هستند لذا در مقابل اهل سنت رافضه را می بینند و هرگاه یكی از آنها می گوید من سنی هستم معنایش این است كه رافضی نیستم.
بدون شك آنها از خوارج بدترند. خوارج در آغاز اسلام شمشیری بر علیه جماعت مسلمانان بودند ولی دوستی و موالات كافران از شمشیرهای خوارج خطرناكتر و بزرگتر می باشد. قرامطه و اسماعیلیه و امثال آنها كه دشمن اهل جماعتند منتسب به آنها می باشند. در تاریخ، خوارج معروف به صدق و راستی و رافضیها معروف به دروغ و كذبند. خوارج از اسلام خارج شدند ولی آنها اسلام را دور انداختند.
قدریه محض به درجات بسیار از اینها بهترند و به كتاب و سنت نزدیكتر می باشند ولی معتزله و دیگر شاخه های قدریه كه جهمیه نیز جزو اینها می باشند گاهاً مخالفان خویش را تكفیر و خون مسلمانان را مباح می دانند. مرجئه از جمله این گروههای بدعی مغلظه نمی باشد بلكه بعضی از گروههای اهل فقه و عبادت نیز اعتقادات آنها را دارند آنها از اهل سنت محسوب می شوند مگر كسانی از آنها كه بسیار در این عقاید غلیظ فرو رفته باشند. و به خاطر اینكه جماعتی از افراد مشهور پیروی شده به ارجاء و تفضیل نسبت داده شده اند امامان مشهور اهل سنت چون سفیان ثوری در نكوهش مرجئه مفضله و تنفر از مقالاتشان سخن رانده اند چنانكه گفته است: هركس علی را بر شیخین- ابوبكر و عمر- ترجیح دهد از شأن و منزلت مهاجرین و انصار كاسته است و فكر نمی كنم چنین فردی عملی از او به سوی خدا صعود نماید. و این را زمانی گفت كه به او گفتند: بعضی از ائمه كوفه علی را مقدم می دارند و همینطور سخن ایوب سختیانی كه گفت: هركس علی را بر عثمان ترجیح دهد از شأن و منزلت مهاجرین و انصار كاسته است. و این را زمانی گفت كه مقالاتی از بعضی ائمه كوفه به او رسید. هر چند روایت است كه ایشان از این سخن برگشت. و همینطور ثوری، مالك، شافعی و دیگران نیز در نكوهش مرجئه سخن رانده اند آنگاه كه بعضی از مشهورین به ارجاء نسبت داده شدند.
كلام امام احمد در این باب در همان مسیری جاری است كه امامان هدایت یافته قبل از او بر آن بودند؛ ایشان سخن جدیدی از خود نیاورده است بلكه سنت را آشكار و بیان نمود و حال مخالفان را توضیح داد و در آن به تلاش و مجاهدت وسیعی دست زد و بر مصائب و گرفتاریهای مسیر كه از طرف اهل بدع و اهوا دچار شد صبر پیشه كرد همانگونه كه خداوند می فرماید:{وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا}[20] «از آنها پیشوایانی قرار دادیم تا به فرمان ما راهنمایی كنند آنگاه كه صبر پیشه كردند.» صبر و یقین دو وسیله امامت در دین هستند هرگاه كسی به آن قیام كرد به امامت در سنت نزدیك می شود و همان سبب شهرت و پیروی از او برای دیگران خواهد شد چنانچه او نیز پیرو هدایت یافتگان قبل از خود بود.
سنت آن چیزی است كه اصحاب از رسول الله- صلی الله علیه و سلم- و تابعان نیز آن را از اصحاب گرفتند پس تابع تابعان از تابعین دریافت نمودند و این امر تا روز قیامت بر این منوال ادامه دارد. و اگر چه بعضی از ائمه به آن عالمتر و بر آن صابرترند. والله سبحانه وتعالی أعلم وأحكم، والله أعلم‏.
و صلی الله علی نبینا محمد و علی آله و صحبه وسلم

تألیف: شیخ الاسلام -رحمه الله-
مترجم:عبدالسلام


________________________________________
[1] رواه ابن ماجه و احمد و غیره
[2] رواه احمد
[3] اعراف 33
[4] بقره 168- 169
[5] اسراء 36
[6] احزاب 72- 73
[7] بقره 257
[8] حدید 9
[9] ابراهیم 1
[10] نساء 10
[11] احزاب 1
[12] نساء 14
[13] حدید 15
[14] نساء 145
[15] توبه 84
[16] توبه 53- 54
[17] رواه ترمذی
[18] چنانچه یك ذره ایمان به اندازه خویش باعث بهره مندی از ولایت پروردگار می شود و سرانجام موجب نجات می گردد. مترجم
[19] رواه بخاری
[20] سجده 24
[21] توبه 72
[22]68 توبه
 
http://www.islamtape.com/View.php?ArticleID=97



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 خرداد 1388 توسط عبدالله


 
تهیه: استاد هاشم

از عمر بن خطاب – رضی الله عنه- روایت است كه فرمود:« بَیْنَمَا نَحْنُ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ ذَاتَ یَوْمٍ إِذْ طَلَعَ عَلَیْنَا رَجُلٌ شَدِیدُ بَیَاضِ الثِّیَابِ شَدِیدُ سَوَادِ الشَّعَرِ لَا یُرَى عَلَیْهِ أَثَرُ السَّفَرِ وَلَا یَعْرِفُهُ مِنَّا أَحَدٌ حَتَّى جَلَسَ إِلَى النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَأَسْنَدَ رُكْبَتَیْهِ إِلَى رُكْبَتَیْهِ وَوَضَعَ كَفَّیْهِ عَلَى فَخِذَیْهِ وَقَالَ یَا مُحَمَّدُ أَخْبِرْنِی عَنْ الْإِسْلَامِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ الْإِسْلَامُ أَنْ تَشْهَدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَتُقِیمَ الصَّلَاةَ وَتُؤْتِیَ الزَّكَاةَ وَتَصُومَ رَمَضَانَ وَتَحُجَّ الْبَیْتَ إِنْ اسْتَطَعْتَ إِلَیْهِ سَبِیلًا قَالَ صَدَقْتَ قَالَ فَعَجِبْنَا لَهُ یَسْأَلُهُ وَیُصَدِّقُهُ قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ الْإِیمَانِ قَالَ أَنْ تُؤْمِنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَتُؤْمِنَ بِالْقَدَرِ خَیْرِهِ وَشَرِّهِ قَالَ صَدَقْتَ قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ الْإِحْسَانِ قَالَ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاكَ قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ السَّاعَةِ قَالَ مَا الْمَسْئُولُ عَنْهَا بِأَعْلَمَ مِنْ السَّائِلِ قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ أَمَارَتِهَا قَالَ أَنْ تَلِدَ الْأَمَةُ رَبَّتَهَا وَأَنْ تَرَى الْحُفَاةَ الْعُرَاةَ الْعَالَةَ رِعَاءَ الشَّاءِ یَتَطَاوَلُونَ فِی الْبُنْیَانِ قَالَ ثُمَّ انْطَلَقَ فَلَبِثْتُ مَلِیًّا ثُمَّ قَالَ لِی یَا عُمَرُ أَتَدْرِی مَنْ السَّائِلُ قُلْتُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ فَإِنَّهُ جِبْرِیلُ أَتَاكُمْ یُعَلِّمُكُمْ دِینَكُمْ» (1)

(روزی ما نزد رسول الله - صلی الله علیه و سلم- نشسته بودیم مردی بر ما وارد شد كه جامه او بسیار سفید و موهای سرش بسیار سیاه بود و كسی از ما او را نمی شناخت و هیچ اثر سفر بر او نبود كه بگوییم از جایی دور آمده است تا اینكه نزد پیامبر - صلی الله علیه و سلم- نشست و دو زانوی خود را به دو زانوی پیامبر - صلی الله علیه و سلم- چسباند و دو دستش را بر دو ران آن حضرت نهاد و گفت: ای محمد مرا از اسلام خبر ده؟ پیامبر - صلی الله علیه و سلم- در پاسخ فرمود: اسلام عبارت است از اینكه گواهی دهی و یقیین داشته باشی معبودی بحق جز خدای یكتا نیست و آنكه  محمد فرستاده خداست و نماز برپا داری و زكات بدهی و روزه رمضان را بگیری و اگر توانایی انجام حج را داری آن را بجای آوری. آن مرد گفت: راست گفتی.

ما به شگفت آمدیم كه از رسول اكرم سؤال می كند(در حالیكه سؤال علامت ندانستن است) و تصدیق می نماید(درحالیكه تصدیق نشانه دانستن است). گفت: مرا از ایمان خبر ده؟ حضرت فرمود: ایمان عبارت است از اینكه ایمان بیاوری به یگانگی خدا، ملائكه، كتابهای آسمانی، پیامبران، روز قیامت و قضا و قدر به خیر و شر آن.  آن مرد گفت: راست گفتی.

گفت مرا از احسان و نیكوكاری خبر ده؟ فرمود: نیكوكاری عبارت است از اینكه چنان خدا را بندگی نمایی كه گویی او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی یقیین بدار كه او تو را می بیند. گفت: مرا از روز قیامت خبر ده؟ فرمود: سؤال شونده از سؤال كننده داناتر نیست.

گفت: مرا از نشانه های قیامت باخبر ساز؟ فرمود: آنكه كنیز آقایش را بزاید و آنكه پا و تن برهنگان بینوا و چوپان گوسفندان را ببینی كه به برافراشتن كاخ(و زیاده روی در ساختمان) بپردازند. پس آن مرد رفت و من چندی نشستم. آن حضرت فرمود: ای عمر می دانی كه سؤال كننده چه كسی بود؟ گفتم خدا و رسول خدا بهتر می دانند. فرمود: او جبریل بود كه آمده بود تا دینتان را به شما بیاموزد.)

شرح حدیث جبریل - علیه السلام-

این حدیث دارای قدر و منزلت عظیم، معرفی كننده تمام دین با بهترین شیوه و واضح ترین عبارات است و وصفی جامعتر و كاملتر برای این حدیث از این سخن پیامبر - صلی الله علیه و سلم- كه می فرماید:« فَإِنَّهُ جِبْرِیلُ أَتَاكُمْ یُعَلِّمُكُمْ دِینَكُمْ»(او جبریل بود كه آمده بود دینتان را به شما بیاموزد) نمی یابیم.

این حدیث دلالت دارد بر اینكه حقیقت دین سه مرتبه است: اسلام، ایمان و احسان.  این سه مرتبه بسیار عظیم و بزرگ هستند زیرا الله سبحانه و تعالی سعادت و بدبختی در دنیا و آخرت را بر آن قرار داده است و بین این سه مراتب ارتباط محكمی وجود دارد كه دایره اسلام وسیعترین آنهاست و بعد از آن دایره ایمان و بعد از ایمان دایره احسان می آید. پس تمام احسان كنندگان، مؤمن هستند و تمام مؤمنان مسلمان می باشند و از آنچه گذشت سِر و راز عتاب خداوند بر آن اعرابی هایی كه ادعای مقام ایمان می كردند، روشن می شود:{قَالَتِ الْأَعْرَابُ آَمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِكُمْ}(2)«اعرابیان گفتند ایمان آورده ایم. بگو هنوز ایمان نیاورده اید، بهتر است بگویید اسلام آورده ایم چرا كه هنوز ایمان به دلهایتان راه نیافته است» این آیه دلالت می كند بر اینكه ایمان خاصتر و دایره اش از دایره اسلام كوچكتر است.

و هرگاه بخواهیم در فهم مراتبی كه گذشت تعمق نماییم به این نتیجه می رسیم كه اسلام یعنی الله سبحانه و تعالی را آنطوری كه شریعتش می فرماید، پرستش نماییم و در طاعت و عبادت او در ظاهر و باطن تسلیم محض باشیم. این آن دینی است كه الله به وسیله آن بر رسول الله - صلی الله علیه و سلم- و امتش منت نهاد و آن را دین تمام بشریت تا روز قیامت قرار داد و از احدی دینی غیر از اسلام را قبول نمی كند.

همانگونه كه در حدیث اشاره شد اسلام شش ركن دارد اول آن اشهد أن لااله الا الله و أن محمد رسول الله كه هر دو را در یك ركن جمع نموده، اشاره دارد به اینكه عبادت كامل نمی شود و مورد قبول قرار نمی گیرد مگر اینكه این دو شرط را داشته باشد: خالص گردانیدن دین برای خدا و تابعیت مطلق از رسول الله - صلی الله علیه و سلم- همانگونه كه خداوند می فرماید:{فَمَنْ كَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا}(3)«هر آن كس كه امید در لقای پروردگارش بسته است، كار نیكو پیشه كند و در پرستش پروردگارش كسی را شریك نیاورد.»

ملاحظه می نمایید كه در این حدیث اسلام اعمال ظاهری است و آن برای این است كه اسلام و ایمان در یك سیاق واحد جمع شده اند كه در آن اسلام به اعمال ظاهری و ایمان به اعمال باطنی از اعتقادات و اعمال قلب تفسیر می گردند.

اما ایمان متضمن سه امر است: اقرار به قلب، گفتن به زبان و عمل بوسیله اعضا و جوارح. معنی اقرار به قلب تصدیق كردن باطنی به تمام آنچه از طرف خداوند آمده و آنچه رسول الله از شارع حكیم فرموده است تسلیم و فرمانبردار محض باشد. برای این است كه الله مؤمنان را مدح و ستایش می كند و در وصفشان می فرماید:« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آَمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا»(4)«همانا مؤمنان كسانی هستند كه به خداوند و پیامبر او ایمان آورده سپس شك و شبهه نیاورده اند.» و نقطه مقابل آن نفاق است. پس منافقین در ظاهر مسلمان هستند  و با مسلمانان شعائر دین را انجام می دهند ولی در باطن كافر و نسبت به دین متفر می باشند.

مقصود از اقرار به زبان همان گفتن شهادتین می باشد و به مجرد اعتراف به وجود الله و اقرار به نبوت پیامبر - صلی الله علیه و سلم- بدون گفتن شهادتین در زمره اهل ایمان قرار نمی دهد بدلیل اینكه مشركین به اینكه الله خالق، روزی دهنده و تدبیر كننده كارهاست اقرار می كردند همانگونه كه الله عزوجل می فرماید:{قُلْ مَنْ یَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَمَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَیَقُولُونَ اللَّهُ}(5)«بگو چه كسی شما را از آسمان و زمین روزی میدهد، یا كیست كه بر گوشها و چشمها حاكم است؟ و كیست كه زنده را از مرده و مرده را از زنده بر می آورد، و كیست كه كار [جهان] را تدبیر می كند زودا خواهند گفت خدا، بگو پس چرا پروا نمی كنید؟» ولی ایشان از گفتن كلمه توحید امتناع می كردند و تكبر می ورزیدند:{إِنَّهُمْ كَانُوا إِذَا قِیلَ لَهُمْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ یَسْتَكْبِرُونَ}(6)«اینان چنان بودند كه چون به آنان لا اله الا الله گفته می شد، استكبار می ورزیدند» كه از آنجمله می توان به ابوطالب عموی رسول الله - صلی الله علیه و سلم- اشاره كرد كه به نبوت برادر زاده اش اقرار می نمود و از او دفاع می كرد و یاری می نمود بلكه می گفت:

ولقد علمت بأن دین محمد    من خیر أدیان البریّة دینا
لولا الملامة أو حذار مسبّة   لوجدتنی سمحا بذاك مبینا

[به تحقیق می دانم كه دین محمد از تمام ادیان دنیا بهتر است اگر لومه یا ترس از ناسزاگویی و دشنام نبود مرا نسبت به آن روشنگر نرم و آسان می یافتی.]

این گفته نفعی به او نمی رساند و او را از آتش خارج نمی كند زیرا كلمه ایمان و وسیله داخل شدن به بهشت را بر زبان نرانده است. و این كلمه است كه اموال مردم را مصون و مانع از ریخته شدن خونش می گردد همانگونه كه در حدیث آمده است:{أُمِرْتُأَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَشْهَدُوا أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ وَیُقِیمُوا الصَّلَاةَ وَیُؤْتُوا الزَّكَاةَ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ عَصَمُوا مِنِّی دِمَاءَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ إِلَّا بِحَقِّ الْإِسْلَامِ وَحِسَابُهُمْ عَلَى اللَّهِ}(7)(مأمور شدم با مردم بجنگم تا آنكه گواهی دهند كه معبودی به حق جز خدای یكتا نیست و محمد پیامبر خداست  و نماز برپا دارند و زكات بدهند. پس اگر اینها را انجام دادند خونها و اموالشان مگر به حق اسلام محفوظ است و حساب آنها با خداست.) علما اجماع دارند بر اینكه هركس با آنكه قدرت آن را دارد كه شهادتین را بر زبان جاری نماید اما این كار را نمی كند در دایره اسلام داخل نمی شود.

اما عمل كردن به مقتضای این ایمان از بزرگترین قضایایی است كه مردم از فهم آن غافل هستند. ایمان جز به وسیله عمل تحقق پیدا نمی كند و شریعت با نصوص قطعی بر ركن بودن عمل برای صحت ایمان دلالت دارد. الله تعالی می فرماید:{ وَیَقُولُونَ آَمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ یَتَوَلَّى فَرِیقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ وَمَا أُولَئِكَ بِالْمُؤْمِنِینَ}(8)«و می گویند به خداوند و پیامبر ایمان آوردیم و فرمان می بریم، سپس گروهی از آنان بعد از این روی می گردانند، و اینان مؤمن نیستند.» همانا ترك عمل در دین خداوند از بزرگترین نشانه های عدم اطاعت از الله و رسولش - صلی الله علیه و سلم- می باشد.

و برای تو گمراهی كه باعث دور شدن از نور خداوند می گردد با ترك عمل به شریعتش معلوم می شود. پس هنگامی كه نماز و زكاتت را سلامت نگه داشتی آن را دلیل قرار بده كه ایمان در قلبت وجود دارد. عمل سبب تصدیق یا تكذیب آن است. همانگونه كه حسن بصری - رحمه الله- می فرماید: اگر در ایمانش صادق باشد صاحب عمل می شود و كارهایش به ثمر می نشیند همانگونه كه گفته شده:

والدعاوى مالم یقیموا علیها   بینـات أصحابها أدعیاء

[ادعاها جز با نشانه های صاحبان آن ثابت نمی گردند]

و هنگامی كه ایمان متضمن این سه امر باشد لازمه اش زیاد شدن و ناقص شدن است. و دلیل برای آن این است كه اقرار به قلب در اشخاص متفاوت است و از حالتی به حالت دیگر فرق می كند. شكی نیست كه یقیین اصحاب به پروردگارشان مانند غیر ایشان نیست. بلكه بر شخصی لحظاتی می گذرد كه نظر قدرت یقیین به الله به جایی می رسد مثل اینكه بهشت و جهنم را می بیند و لحظاتی از ضعف و كوتاهی در عمل می آید كه یقیینش كم می شود همانگونه كه حنظله - رضی الله عنه- می فرماید:{نَكُونُ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یُذَكِّرُنَا بِالنَّارِ وَالْجَنَّةِ حَتَّى كَأَنَّا رَأْیُ عَیْنٍ فَإِذَا خَرَجْنَا مِنْ عِنْدِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ عَافَسْنَا الْأَزْوَاجَ وَالْأَوْلَادَ وَالضَّیْعَاتِ فَنَسِینَا كَثِیرًا}(9)(ما نزد رسول الله - صلی الله علیه و سلم- بودیم و به وسیله آتش و بهشت ما را متذكر می ساخت تا آنجا كه احساس می كردیم داریم با چشم آن چیزها را می بینیم هنگامی كه از نزد رسول الله - صلی الله علیه و سلم- خارج می شدیم و با همسران و فرزندانمان و شغل و كارمان مشغول می شدیم بیشتر آن چیزها را فراموش می نمودیم.) پس اقرار به قلب متفاوت است همانگونه كه سخنان و اعمال متفاوت هستند. پس كسی كه بسیار یاد خدا می كند و در عبادت سعی و تلاش زیاد به خرج می دهد و پیوسته به عبادت خداوند مشغول است با كسی كه به انجام گناه و معاصی می پردازند یكی نیستند.

اسباب زیاد شدن ایمان بسیارند از آن جمله: شناخت اسماء و صفات خداوند. هنگامیكه بنده به صفت بصیر بودن خداوند آگاهی پیدا می كند از معصیت و گناه دوری می نماید زیرا احساس می كند كه خداوند مراقب اعمال اوست و هنگامی كه این سخن را در كتاب خداوند می خواند:{ قُلِاللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِی الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِیَدِكَ الْخَیْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ}(10)«بگو خداوندا، ای فرمانفرمای هستی، به هركس كه خواهی فرمانروایی بخشی و از هركس كه خواهی فرمانروایی بازستانی، و تویی كه هركس را كه خواهی گرامی داری و هركسی را كه خواهی خواركنی،خیر به دست توست، تو بر هر كار توانایی.» قلبش آرام می گیرد و به قضا و قدر خداوند راضی می شود. و از جمله اسباب زیاد شدن ایمان ذكر كردن بسیار خداوند است. زیرا آن غذای قلب و قدرت جان است كه این سخن الله تعالی تصدیق كننده آن است:{أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ}(11)«بدانید كه با یاد خداست كه دلها آرام می گیرد.» و از اسباب زیاد شدن ایمان توجه به نشانه های خداوند در دنیا و تأمل نمودن در آفرینش آن است همانگونه كه الله تعالی می فرماید:{وَفِی الْأَرْضِ آَیَاتٌ لِلْمُوقِنِینَ (20) وَفِی أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ}(12)« و در زمین نشانه هایی برای اهل یقین هست و نیز در وجود خودتان آیا نمی نگرید؟» و از آن جمله: سعی و تلاش در عبادت و زیاد انجام دادن اعمال صالح است.

سپس حدیث به مرتبه سوم كه احسان است اشاره می نماید و آن بلندترین مرتبه دین و اشرفترین آن است كه خداوند آن را با لطف و عنایت خویش به اهلش اختصاص داده و آنان را یاری داده است. الله عزوجل می فرماید:{ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَالَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ}(13)«بی گمان خداوند با پرهیزگاران و نیكوكاران است» مراد از احسان در اینجا را رسول الله - صلی الله علیه و سلم- اینگونه بیان نموده است:« أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاكَ»(نیكوكاری عبارت است از اینكه چنان خدا را بندگی نمایی كه گویی او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی یقیین بدار كه او تو را می بیند) و شكی نیست كه این درجه بلندی است زیرا آن بر اخلاص شخص و مداومت در مراقبت از اعمالش برای الله عزوجل دلالت می نماید.

سپس حضرت جبریل - علیه السلام- از قیامت  و نشانه های آن پرسید رسول الله - صلی الله علیه و سلم- در جواب فرمود كه آن در علم خداوند است و از كلیدهای غیب می باشد كه جز خداوند آن را نمی داند اما چیزهایی از نشانه های آن را بیان كرد. فرمود:« أَنْ تَلِدَ الْأَمَةُ رَبَّتَهَا»(آنكه كنیز آقایش را بزاید) یعنی زنی كنیز كه صاحب فرزند دختر می شود و این دختر فرزندی بزاید كه مالك كنیز است و این كنایه از زیاد بودن بنده است كه این نشانه در اوایل عهد اسلامی حاصل شد اما نشانه دوم« وَأَنْ تَرَى الْحُفَاةَ الْعُرَاةَ الْعَالَةَ رِعَاءَ الشَّاءِ یَتَطَاوَلُونَ فِی الْبُنْیَانِ»(و آنكه پا و تن برهنگان بینوا و چوپان گوسفندان را ببینی كه به برافراشتن كاخ بپردازند.) و معنای آن این است كه فقیران را می بینی كه صاحب ثروت و  ساختمانهای بلند نبودند اما خداوند بر ایشان گشایشی حاصل نمود كه خانه های بسیار بلند و قصرهایی كه به آن فخر می كردند را بنیان نهادند.

نسأل الله سبحانه وتعالى أن یرزقنا علما نافعا ، وعملا صالحا متقبلا ، والحمد لله رب العالمین.               تهیه كننده: استاد هاشم ، برگرفته از سایت ایمان.

المصادر:

(1)رواه مسلم

(2) حجرات14

(3) كهف 110
(4) حجرات 15

(5) یونس 31

(6) صافات 35

(7) متفق علیه

(8) نور 47

(9) رواه مسلم

(10) آل عمران 26

(11) رعد 28

(12) ذاریات21-20

(13) نحل 128



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 خرداد 1388 توسط عبدالله


از عمر بن خطاب – رضی الله عنه- روایت است كه فرمود:« بَیْنَمَا نَحْنُ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ ذَاتَ یَوْمٍ إِذْ طَلَعَ عَلَیْنَا رَجُلٌ شَدِیدُ بَیَاضِ الثِّیَابِ شَدِیدُ سَوَادِ الشَّعَرِ لَا یُرَى عَلَیْهِ أَثَرُ السَّفَرِ وَلَا یَعْرِفُهُ مِنَّا أَحَدٌ حَتَّى جَلَسَ إِلَى النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَأَسْنَدَ رُكْبَتَیْهِ إِلَى رُكْبَتَیْهِ وَوَضَعَ كَفَّیْهِ عَلَى فَخِذَیْهِ وَقَالَ یَا مُحَمَّدُ أَخْبِرْنِی عَنْ الْإِسْلَامِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ الْإِسْلَامُ أَنْ تَشْهَدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَتُقِیمَ الصَّلَاةَ وَتُؤْتِیَ الزَّكَاةَ وَتَصُومَ رَمَضَانَ وَتَحُجَّ الْبَیْتَ إِنْ اسْتَطَعْتَ إِلَیْهِ سَبِیلًا قَالَ صَدَقْتَ قَالَ فَعَجِبْنَا لَهُ یَسْأَلُهُ وَیُصَدِّقُهُ قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ الْإِیمَانِ قَالَ أَنْ تُؤْمِنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَتُؤْمِنَ بِالْقَدَرِ خَیْرِهِ وَشَرِّهِ قَالَ صَدَقْتَ قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ الْإِحْسَانِ قَالَ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاكَ قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ السَّاعَةِ قَالَ مَا الْمَسْئُولُ عَنْهَا بِأَعْلَمَ مِنْ السَّائِلِ قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ أَمَارَتِهَا قَالَ أَنْ تَلِدَ الْأَمَةُ رَبَّتَهَا وَأَنْ تَرَى الْحُفَاةَ الْعُرَاةَ الْعَالَةَ رِعَاءَ الشَّاءِ یَتَطَاوَلُونَ فِی الْبُنْیَانِ قَالَ ثُمَّ انْطَلَقَ فَلَبِثْتُ مَلِیًّا ثُمَّ قَالَ لِی یَا عُمَرُ أَتَدْرِی مَنْ السَّائِلُ قُلْتُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ فَإِنَّهُ جِبْرِیلُ أَتَاكُمْ یُعَلِّمُكُمْ دِینَكُمْ»[1]
(روزی ما نزد رسول الله - صلی الله علیه و سلم- نشسته بودیم مردی بر ما وارد شد كه جامه او بسیار سفید و موهای سرش بسیار سیاه بود و كسی از ما او را نمی شناخت و هیچ اثر سفر بر او نبود كه بگوییم از جایی دور آمده است تا اینكه نزد پیامبر - صلی الله علیه و سلم- نشست و دو زانوی خود را به دو زانوی پیامبر - صلی الله علیه و سلم- چسباند و دو دستش را بر دو ران آن حضرت نهاد و گفت: ای محمد مرا از اسلام خبر ده؟ پیامبر - صلی الله علیه و سلم- در پاسخ فرمود: اسلام عبارت است از اینكه گواهی دهی و یقیین داشته باشی معبودی بحق جز خدای یكتا نیست و آنكه محمد فرستاده خداست و نماز برپا داری و زكات بدهی و روزه رمضان را بگیری و اگر توانایی انجام حج را داری آن را بجای آوری. آن مرد گفت: راست گفتی.
ما به شگفت آمدیم كه از رسول اكرم سؤال می كند(در حالیكه سؤال علامت ندانستن است) و تصدیق می نماید(درحالیكه تصدیق نشانه دانستن است). گفت: مرا از ایمان خبر ده؟ حضرت فرمود: ایمان عبارت است از اینكه ایمان بیاوری به یگانگی خدا، ملائكه، كتابهای آسمانی، پیامبران، روز قیامت و قضا و قدر به خیر و شر آن. آن مرد گفت: راست گفتی.
گفت مرا از احسان و نیكوكاری خبر ده؟ فرمود: نیكوكاری عبارت است از اینكه چنان خدا را بندگی نمایی كه گویی او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی یقیین بدار كه او تو را می بیند. گفت: مرا از روز قیامت خبر ده؟ فرمود: سؤال شونده از سؤال كننده داناتر نیست.
گفت: مرا از نشانه های قیامت باخبر ساز؟ فرمود: آنكه كنیز آقایش را بزاید و آنكه پا و تن برهنگان بینوا و چوپان گوسفندان را ببینی كه به برافراشتن كاخ(و زیاده روی در ساختمان) بپردازند. پس آن مرد رفت و من چندی نشستم. آن حضرت فرمود: ای عمر می دانی كه سؤال كننده چه كسی بود؟ گفتم خدا و رسول خدا بهتر می دانند. فرمود: او جبریل بود كه آمده بود تا دینتان را به شما بیاموزد.)
شرح حدیث جبریل - علیه السلام-
این حدیث دارای قدر و منزلت عظیم، معرفی كننده تمام دین با بهترین شیوه و واضح ترین عبارات است و وصفی جامعتر و كاملتر برای این حدیث از این سخن پیامبر - صلی الله علیه و سلم- كه می فرماید:« فَإِنَّهُ جِبْرِیلُ أَتَاكُمْ یُعَلِّمُكُمْ دِینَكُمْ»(او جبریل بود كه آمده بود دینتان را به شما بیاموزد) نمی یابیم.
این حدیث دلالت دارد بر اینكه حقیقت دین سه مرتبه است: اسلام، ایمان و احسان. این سه مرتبه بسیار عظیم و بزرگ هستند زیرا الله سبحانه و تعالی سعادت و بدبختی در دنیا و آخرت را بر آن قرار داده است و بین این سه مراتب ارتباط محكمی وجود دارد كه دایره اسلام وسیعترین آنهاست و بعد از آن دایره ایمان و بعد از ایمان دایره احسان می آید. پس تمام احسان كنندگان، مؤمن هستند و تمام مؤمنان مسلمان می باشند و از آنچه گذشت سِر و راز عتاب خداوند بر آن اعرابی هایی كه ادعای مقام ایمان می كردند، روشن می شود:« قَالَتِ الْأَعْرَابُ آَمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِكُمْ»[2]«اعرابیان گفتند ایمان آورده ایم. بگو هنوز ایمان نیاورده اید، بهتر است بگویید اسلام آورده ایم چرا كه هنوز ایمان به دلهایتان راه نیافته است» این آیه دلالت می كند بر اینكه ایمان خاصتر و دایره اش از دایره اسلام كوچكتر است.
و هرگاه بخواهیم در فهم مراتبی كه گذشت تعمق نماییم به این نتیجه می رسیم كه اسلام یعنی الله سبحانه و تعالی را آنطوری كه شریعتش می فرماید، پرستش نماییم و در طاعت و عبادت او در ظاهر و باطن تسلیم محض باشیم. این آن دینی است كه الله به وسیله آن بر رسول الله - صلی الله علیه و سلم- و امتش منت نهاد و آن را دین تمام بشریت تا روز قیامت قرار داد و از احدی دینی غیر از اسلام را قبول نمی كند.
همانگونه كه در حدیث اشاره شد اسلام شش ركن دارد اول آن اشهد أن لااله الا الله و أن محمد رسول الله كه هر دو را در یك ركن جمع نموده، اشاره دارد به اینكه عبادت كامل نمی شود و مورد قبول قرار نمی گیرد مگر اینكه این دو شرط را داشته باشد: خالص گردانیدن دین برای خدا و تابعیت مطلق از رسول الله - صلی الله علیه و سلم- همانگونه كه خداوند می فرماید:« فَمَنْ كَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»[3]«هر آن كس كه امید در لقای پروردگارش بسته است، كار نیكو پیشه كند و در پرستش پروردگارش كسی را شریك نیاورد.»
ملاحظه می نمایید كه در این حدیث اسلام اعمال ظاهری است و آن برای این است كه اسلام و ایمان در یك سیاق واحد جمع شده اند كه در آن اسلام به اعمال ظاهری و ایمان به اعمال باطنی از اعتقادات و اعمال قلب تفسیر می گردند.
اما ایمان متضمن سه امر است: اقرار به قلب، گفتن به زبان و عمل بوسیله اعضا و جوارح. معنی اقرار به قلب تصدیق كردن باطنی به تمام آنچه از طرف خداوند آمده و آنچه رسول الله از شارع حكیم فرموده است تسلیم و فرمانبردار محض باشد. برای این است كه الله مؤمنان را مدح و ستایش می كند و در وصفشان می فرماید:« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آَمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا»[4]«همانا مؤمنان كسانی هستند كه به خداوند و پیامبر او ایمان آورده سپس شك و شبهه نیاورده اند.» و نقطه مقابل آن نفاق است. پس منافقین در ظاهر مسلمان هستند و با مسلمانان شعائر دین را انجام می دهند ولی در باطن كافر و نسبت به دین متفر می باشند.
مقصود از اقرار به زبان همان گفتن شهادتین می باشد و به مجرد اعتراف به وجود الله و اقرار به نبوت پیامبر - صلی الله علیه و سلم- بدون گفتن شهادتین در زمره اهل ایمان قرار نمی دهد بدلیل اینكه مشركین به اینكه الله خالق، روزی دهنده و تدبیر كننده كارهاست اقرار می كردند همانگونه كه الله عزوجل می فرماید:« قُلْ مَنْ یَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَمَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَیَقُولُونَ اللَّهُ»[5]«بگو چه كسی شما را از آسمان و زمین روزی میدهد، یا كیست كه بر گوشها و چشمها حاكم است؟ و كیست كه زنده را از مرده و مرده را از زنده بر می آورد، و كیست كه كار [جهان] را تدبیر می كند زودا خواهند گفت خدا، بگو پس چرا پروا نمی كنید؟» ولی ایشان از گفتن كلمه توحید امتناع می كردند و تكبر می ورزیدند:« إِنَّهُمْ كَانُوا إِذَا قِیلَ لَهُمْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ یَسْتَكْبِرُونَ»[6]«اینان چنان بودند كه چون به آنان لا اله الا الله گفته می شد، استكبار می ورزیدند» كه از آنجمله می توان به ابوطالب عموی رسول الله - صلی الله علیه و سلم- اشاره كرد كه به نبوت برادر زاده اش اقرار می نمود و از او دفاع می كرد و یاری می نمود بلكه می گفت:
ولقد علمت بأن دین محمد من خیر أدیان البریّة دینا
لولا الملامة أو حذار مسبّة لوجدتنی سمحا بذاك مبینا
[به تحقیق می دانم كه دین محمد از تمام ادیان دنیا بهتر است اگر لومه یا ترس از ناسزاگویی و دشنام نبود مرا نسبت به آن روشنگر نرم و آسان می یافتی.]
این گفته نفعی به او نمی رساند و او را از آتش خارج نمی كند زیرا كلمه ایمان و وسیله داخل شدن به بهشت را بر زبان نرانده است. و این كلمه است كه اموال مردم را مصون و مانع از ریخته شدن خونش می گردد همانگونه كه در حدیث آمده است:« أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَشْهَدُوا أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ وَیُقِیمُوا الصَّلَاةَ وَیُؤْتُوا الزَّكَاةَ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ عَصَمُوا مِنِّی دِمَاءَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ إِلَّا بِحَقِّ الْإِسْلَامِ وَحِسَابُهُمْ عَلَى اللَّهِ»[7] (مأمور شدم با مردم بجنگم تا آنكه گواهی دهند كه معبودی به حق جز خدای یكتا نیست و محمد پیامبر خداست و نماز برپا دارند و زكات بدهند. پس اگر اینها را انجام دادند خونها و اموالشان مگر به حق اسلام محفوظ است و حساب آنها با خداست.) علما اجماع دارند بر اینكه هركس با آنكه قدرت آن را دارد كه شهادتین را بر زبان جاری نماید اما این كار را نمی كند در دایره اسلام داخل نمی شود.
اما عمل كردن به مقتضای این ایمان از بزرگترین قضایایی است كه مردم از فهم آن غافل هستند. ایمان جز به وسیله عمل تحقق پیدا نمی كند و شریعت با نصوص قطعی بر ركن بودن عمل برای صحت ایمان دلالت دارد. الله تعالی می فرماید:« وَیَقُولُونَ آَمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ یَتَوَلَّى فَرِیقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ وَمَا أُولَئِكَ بِالْمُؤْمِنِینَ»[8]«و می گویند به خداوند و پیامبر ایمان آوردیم و فرمان می بریم، سپس گروهی از آنان بعد از این روی می گردانند، و اینان مؤمن نیستند.» همانا ترك عمل در دین خداوند از بزرگترین نشانه های عدم اطاعت از الله و رسولش - صلی الله علیه و سلم- می باشد.
و برای تو گمراهی كه باعث دور شدن از نور خداوند می گردد با ترك عمل به شریعتش معلوم می شود. پس هنگامی كه نماز و زكاتت را سلامت نگه داشتی آن را دلیل قرار بده كه ایمان در قلبت وجود دارد. عمل سبب تصدیق یا تكذیب آن است. همانگونه كه حسن بصری - رحمه الله- می فرماید: اگر در ایمانش صادق باشد صاحب عمل می شود و كارهایش به ثمر می نشیند همانگونه كه گفته شده:
والدعاوى مالم یقیموا علیها بینـات أصحابها أدعیاء
[ادعاها جز با نشانه های صاحبان آن ثابت نمی گردند]
و هنگامی كه ایمان متضمن این سه امر باشد لازمه اش زیاد شدن و ناقص شدن است. و دلیل برای آن این است كه اقرار به قلب در اشخاص متفاوت است و از حالتی به حالت دیگر فرق می كند. شكی نیست كه یقیین اصحاب به پروردگارشان مانند غیر ایشان نیست. بلكه بر شخصی لحظاتی می گذرد كه نظر قدرت یقیین به الله به جایی می رسد مثل اینكه بهشت و جهنم را می بیند و لحظاتی از ضعف و كوتاهی در عمل می آید كه یقیینش كم می شود همانگونه كه حنظله - رضی الله عنه- می فرماید:« نَكُونُ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یُذَكِّرُنَا بِالنَّارِ وَالْجَنَّةِ حَتَّى كَأَنَّا رَأْیُ عَیْنٍ فَإِذَا خَرَجْنَا مِنْ عِنْدِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ عَافَسْنَا الْأَزْوَاجَ وَالْأَوْلَادَ وَالضَّیْعَاتِ فَنَسِینَا كَثِیرًا»[9](ما نزد رسول الله - صلی الله علیه و سلم- بودیم و به وسیله آتش و بهشت ما را متذكر می ساخت تا آنجا كه احساس می كردیم داریم با چشم آن چیزها را می بینیم هنگامی كه از نزد رسول الله - صلی الله علیه و سلم- خارج می شدیم و با همسران و فرزندانمان و شغل و كارمان مشغول می شدیم بیشتر آن چیزها را فراموش می نمودیم.) پس اقرار به قلب متفاوت است همانگونه كه سخنان و اعمال متفاوت هستند. پس كسی كه بسیار یاد خدا می كند و در عبادت سعی و تلاش زیاد به خرج می دهد و پیوسته به عبادت خداوند مشغول است با كسی كه به انجام گناه و معاصی می پردازند یكی نیستند.
اسباب زیاد شدن ایمان بسیارند از آن جمله: شناخت اسماء و صفات خداوند. هنگامیكه بنده به صفت بصیر بودن خداوند آگاهی پیدا می كند از معصیت و گناه دوری می نماید زیرا احساس می كند كه خداوند مراقب اعمال اوست و هنگامی كه این سخن را در كتاب خداوند می خواند:« قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِی الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِیَدِكَ الْخَیْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»[10]«بگو خداوندا، ای فرمانفرمای هستی، به هركس كه خواهی فرمانروایی بخشی و از هركس كه خواهی فرمانروایی بازستانی، و تویی كه هركس را كه خواهی گرامی داری و هركسی را كه خواهی خواركنی،خیر به دست توست، تو بر هر كار توانایی.» قلبش آرام می گیرد و به قضا و قدر خداوند راضی می شود. و از جمله اسباب زیاد شدن ایمان ذكر كردن بسیار خداوند است. زیرا آن غذای قلب و قدرت جان است كه این سخن الله تعالی تصدیق كننده آن است:« أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[11]«بدانید كه با یاد خداست كه دلها آرام می گیرد.» و از اسباب زیاد شدن ایمان توجه به نشانه های خداوند در دنیا و تأمل نمودن در آفرینش آن است همانگونه كه الله تعالی می فرماید:« وَفِی الْأَرْضِ آَیَاتٌ لِلْمُوقِنِینَ (20) وَفِی أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»[12]« و در زمین نشانه هایی برای اهل یقین هست و نیز در وجود خودتان آیا نمی نگرید؟» و از آن جمله: سعی و تلاش در عبادت و زیاد انجام دادن اعمال صالح است.
سپس حدیث به مرتبه سوم كه احسان است اشاره می نماید و آن بلندترین مرتبه دین و اشرفترین آن است كه خداوند آن را با لطف و عنایت خویش به اهلش اختصاص داده و آنان را یاری داده است. الله عزوجل می فرماید:« إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَالَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ»[13]«بی گمان خداوند با پرهیزگاران و نیكوكاران است» مراد از احسان در اینجا را رسول الله - صلی الله علیه و سلم- اینگونه بیان نموده است:« أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاكَ»(نیكوكاری عبارت است از اینكه چنان خدا را بندگی نمایی كه گویی او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی یقیین بدار كه او تو را می بیند) و شكی نیست كه این درجه بلندی است زیرا آن بر اخلاص شخص و مداومت در مراقبت از اعمالش برای الله عزوجل دلالت می نماید.
سپس حضرت جبریل - علیه السلام- از قیامت و نشانه های آن پرسید رسول الله - صلی الله علیه و سلم- در جواب فرمود كه آن در علم خداوند است و از كلیدهای غیب می باشد كه جز خداوند آن را نمی داند اما چیزهایی از نشانه های آن را بیان كرد. فرمود:« أَنْ تَلِدَ الْأَمَةُ رَبَّتَهَا»(آنكه كنیز آقایش را بزاید) یعنی زنی كنیز كه صاحب فرزند دختر می شود و این دختر فرزندی بزاید كه مالك كنیز است و این كنایه از زیاد بودن بنده است كه این نشانه در اوایل عهد اسلامی حاصل شد اما نشانه دوم« وَأَنْ تَرَى الْحُفَاةَ الْعُرَاةَ الْعَالَةَ رِعَاءَ الشَّاءِ یَتَطَاوَلُونَ فِی الْبُنْیَانِ»(و آنكه پا و تن برهنگان بینوا و چوپان گوسفندان را ببینی كه به برافراشتن كاخ بپردازند.) و معنای آن این است كه فقیران را می بینی كه صاحب ثروت و ساختمانهای بلند نبودند اما خداوند بر ایشان گشایشی حاصل نمود كه خانه های بسیار بلند و قصرهایی كه به آن فخر می كردند را بنیان نهادند.

نسأل الله سبحانه وتعالى أن یرزقنا علما نافعا ، وعملا صالحا متقبلا ، والحمد لله رب العالمین

 

________________________________________
[1] رواه مسلم
[2] حجرات14
[3] كهف 110
[4] حجرات 15
[5] یونس 31
[6] صافات 35
[7] متفق علیه
[8] نور 47
[9] رواه مسلم
[10] آل عمران 26
[11] رعد 28
[12] ذاریات21-20
[13] نحل 128
http://www.islamtape.com/View.php?ArticleID=54



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 خرداد 1388 توسط عبدالله


قابل توجه اعضاء جماعت مختلف اسلامی  

نوشته: دکتر عبدالکریم زیدان

جماعت دین خواه در کار فراخوانی مردم به سوی خدا و حاکمیت بخشیدن به شریعت اسلام تابع سنت الهی در پیکار میان حق و باطل است .لذا بر جماعت لازم است که به منظور کامیابی در دفع باطل به پیروزی رساندن پیام حق خویش و پایه گذاری حکومت دینی به مهیا کردن عوامل موفقیت و رفع موانع بپردازد .

جماعت در کار ارزنده و جهاد نیکخواهانه خویش معمولاً با رویگردانی و مخالفت مردم مواجه و از سوی دشمنان به باطل گرای متهم خواهد شد .لذا جماعت باید با درک این حقیقت و دخالت دادن آن در ارزیابی و محاسبات خویش بدین نکته عنایت ورزد که سنگ اندازی در راه دعوت و مقاومت در برابر پذیرش و گسترش دین و متهم کردن دعوت گران به باطل گرای اختصاص به عصر حاضر نداشته و در مورد رسولان الهی هم سابقه داشته و بخشی از تاریخ دعوت آنان را تشکیل می داده است.طبعاًجماعت دین خواه کنونی نه نزد خدا از پیامبران عزیزتر و نازنینتر است و نه به لحاظ حقانیت و اخلاص ورزی از انبیا برتر است .اما حتی این انبیا نیز با اذیت و مخالفت و اتهام به باطل گرای روبرو شده ولی کوتاه نیامدند و همان گونه که خدا به آنان دستور داده بود صبوری و بردباری پیشه کردند و بعد از این صبوری و استواری بود که از نصرت الهی برخوردار شدند چنان چه خداوند می فرماید : وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ فَصَبَرُواْ عَلَى مَا كُذِّبُواْ وَأُوذُواْ حَتَّى أَتَاهُمْ نَصْرُنَا وَلاَ مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِ اللّهِ

((پیامبران زیادی پیش از تو تکذیب شدند اما در برابر تکذیب ها صبوری ورزیدند و مورد اذیت و آزار واقع شدند (اما پایدار ماندند )ت بالاخره نصرت ما را دریافت داشتند و هیچ چیز مقررات خداوند را دگرگون نتواند کرد .انعام 34

مراد از مقررات دگرگون ناپذیر خداوند این قانون الهی است :

وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِینَ  *إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنصُورُونَ  *  وَإِنَّ جُندَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ

((عهد ازلی ما در بارهی بندگان برگزیده و رسولانمان این است که آنان قطعاً یاری خواهند شد و لشکریان ما حتماًپیروز خواهند شد .))صافات171-173

نکته ی مؤمن نواز و شادی بخش این آیه این است که خداوند عین همان نصرتی را که به پیامبرش وعده کرده به مؤمنان نیز وعده داده است خداوند همچنین قطعی و حتمی بودن سنت الهی در حمایت از پیامبران و پیروان آنها را بیان فرموده است : إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَیَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهَادُ

((بیگمان ما پیامبران خود و مؤمنان را در زندگی دنیا و در آن روزی که گواهان به پا می خیزند یاری خواهیم کرد .))غافر 51

پس سنت خداوند در حمایت از مؤمنان ،جماعت دین خواه را هم در صورت التزام  به اسباب و شرایط نصرت در بر خواهد گرفت .

نیروی مورد نیاز جماعت دین خواه :

جماعت باید تلاش کند که نیروی قویتر از نیروی مخالفان فراهم آورد .نیروی جماعت هم متکی است بر گسترش بیداری اسلامی میان توده ها و نهادینه سازی آن در درون افراد و جذب نیک خواهلن دیندار و صادق که در این صورت با گسترش بیداری اسلامی و ریشه دار شدن آن دامنه جماعت گسترده شده و تمامی لایه های جامعه ها را در بر خواهد گرفت و با افزایش شمار اعضای جماعت و هواداران آن نیروی جماعت بیشتر شده و به نصرت الهی نزدیکتر خواهد شد.

جماعت باید از کشمکش و اختلاف بپرهیزد :

جماعت در راستای پرهیز از موانع پیروزی باید از اختلافات داخلی چه اختلاف افراد با همدیگر و چه با امیر جماعت دوری گزیند .و راه نجات از این آفت هم پاک سازی درون از آلودگیهای هوا و هوس همراه با احساس نظارت خدا و خالص گردانیدن نیت برای پروردگار است که البته این هم به تنهای کافی نیست بلکه باید برای نحوه ی کار جماعت و رابطه ی اعضا با آن و وظایف و اختیارات امیر جماعت نظام نامه و دستور العمل دقیقی تدوین گردد چنان چه بنا بر اساس نامه جماعت تصمیم گیری در مورد کارها به اجتهاد امیر جماعت پس از رایزنی با شورای جماعت واگذار گردد اطاعت از دستورات امیر در چهارچوب ارزشهای دینی بر اعضا واجب است یا اگر بر مبنای اساس نامه امیر جماعت مقید به رآی اکثریت  شورای جماعت باشد .امیر جماعت ملزم به اطاعت از رآی اکثریت شورا در حدود شرع می باشد و دیگر اعضای جماعت هم موظفند رآی مقرر را که توسط امیر برای اجرا به رده های پایینتر ابلاغ می گردد مبنای فعالیت خویش قرار دهند در پرتو چنین روشی کار جماعت به معنای واقعی کلم گروهی شده وبه صورت هماهنگ ومنظم و عاری از اختلاف و چند گانگی جریان خواهد یافت چنین حرکتی با این کیفیت برای جماعت لازم است حتی اگر گهگاه در برخی مراحل و برخی جزءیات کار به وقوع خطا و اشتباه هم منجر گردد زیرا بی گمان ضرر کار هماهنگ هر چند در آن خطا هم باشد از ضرر کار صحیح اما پراکنده و ناهماهنگ برای جماعت کمتر و سبکتر است و بنا به قاعده ی دفع افسد به فاسد زیان سبکتر به منظور دفع زیان بزرگتر تحمل می گردد .

جماعت دین خواه باید از ریا کاری و بهانه به دست طاعنان دادن پرهیز کند :

جماعت باید در فعالیت خودجداً از ریاکاری دوری کند و هیچ گاه بر جلب رضایت مردم و رضایت آنها از کار خود حرص نورزد زیرا ریاکاری جماعت را از مهرورزیها و عنایت کریمانه خداوند و از رضایت او بی بهره می کند .و وظیفه اصلی جماعت این است که با عمل به اوامر خداوند و بی اعتنای به نارضایتی مردم و دوری از خوشایند مردم در صورت ناهماهنگی با ملاک های دینی حریصانه در پی کسب خوشنودی خداوند بر آید .

این البته بدین معنا نیست که جماعت از خشم و نارضایتی مردم پرهیز نکند و علاقه مند به کسب خشنودی آنان نباشد هرگز زیرا رضایت مردم باعث اعتماد آنه به جماعت می گردد و مورد اعتماد مردم بودن برای جماعت امری مطلوب و ضروری به حساب می آید لیکن جماعت نباید ارزشهای دینی را فدای جامعه کند و برای دست یابی به رضایت مردم مرتکب اعمال خلاف شرع گردد .فراتر از این جماعت حتی باید اموری را که ذاتاًو یا برای تمامی افراد مباح هستند ترک کند تا بدین وسیله به باطل گرایان فرصت طلب و شایعه ساز مجال تهمت سازی و شایعه پراکنی ندهد ،که همواره د رمیان مردم عده ای هستند که خریدار کالای طعن و تهمت بوده و بدون مطالبه دلیل به تصدیق شایعات می پردازند ... لذا پرهیز از کارهای شبهه ناک و ترک کارهای مباح به منظور اعتماد سازی در جامعه از جمله امور لازمی است که مدّ نظر قرار دادن آن بر جماعت واجب است .

مگر نه اینکه با وجود مباح بودن فراگیری خواندن و نوشتن ، خداوند به منظور بستن دهان طاعنان و برای کفار پیامبر را به اقتباس قرآن از کتب گذشتگان متهم نکنند ، ایشان را از فراگیری خواندن و نوشتن به دور داشت ، چنانکه در این خصوص در قرآن می فرماید : وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِیَمِینِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ

 « تو پیش از از قرآن کتابی نمی خواندی و با دست راستت چیزی نمی نوشتی ، که در این صورت باطل گرایان به شک و تردید می افتادند . » عنکبوت 48

در تفسیر این آیه آمده است که :اگر تو خواندن نو شتن می دانستی بی گمان باطل گرایان به بهانه جوی می پرداختند و می گفتند :شاید پیامبر قرآن را از کتب بر جای مانده از انبیای پیشین بر گرفته و خود آن را نوشته است در حالی که می دانستند که پیامبر فردی امی است و خواندن و نوشتن نمی داند .آخر رسول خدا ص سالها بی آنکه خواندن و نوشتن بداند با آنها زیسته بود سپس این کتاب شگفت آور و معجزه را برای آنان آورد که سخنوران و نویسندگان را ناتوان ساخت اگر پیامبر قبلاًبا  سواد می بود شاید این را دستاویز قرار می دادند اما اکنون که سابقه پیامبر در میان آنان چنان بود مجال این کار را نمی یافتند .                                       برگرفته از صفحه وزین نوگرا

--------------------------------------------------

مصدر: سنت الهی در پیکار میان حق و باطل

مؤلف : دکتر عبدالکریم زیدان، برگردان : جلیل بهرامی نیا، انتشارات : نشر احسان
قابل توجه اعضاء جماعت مختلف اسلامی  

نوشته: دکتر عبدالکریم زیدان

جماعت دین خواه در کار فراخوانی مردم به سوی خدا و حاکمیت بخشیدن به شریعت اسلام تابع سنت الهی در پیکار میان حق و باطل است .لذا بر جماعت لازم است که به منظور کامیابی در دفع باطل به پیروزی رساندن پیام حق خویش و پایه گذاری حکومت دینی به مهیا کردن عوامل موفقیت و رفع موانع بپردازد .

جماعت در کار ارزنده و جهاد نیکخواهانه خویش معمولاً با رویگردانی و مخالفت مردم مواجه و از سوی دشمنان به باطل گرای متهم خواهد شد .لذا جماعت باید با درک این حقیقت و دخالت دادن آن در ارزیابی و محاسبات خویش بدین نکته عنایت ورزد که سنگ اندازی در راه دعوت و مقاومت در برابر پذیرش و گسترش دین و متهم کردن دعوت گران به باطل گرای اختصاص به عصر حاضر نداشته و در مورد رسولان الهی هم سابقه داشته و بخشی از تاریخ دعوت آنان را تشکیل می داده است.طبعاًجماعت دین خواه کنونی نه نزد خدا از پیامبران عزیزتر و نازنینتر است و نه به لحاظ حقانیت و اخلاص ورزی از انبیا برتر است .اما حتی این انبیا نیز با اذیت و مخالفت و اتهام به باطل گرای روبرو شده ولی کوتاه نیامدند و همان گونه که خدا به آنان دستور داده بود صبوری و بردباری پیشه کردند و بعد از این صبوری و استواری بود که از نصرت الهی برخوردار شدند چنان چه خداوند می فرماید : وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ فَصَبَرُواْ عَلَى مَا كُذِّبُواْ وَأُوذُواْ حَتَّى أَتَاهُمْ نَصْرُنَا وَلاَ مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِ اللّهِ

((پیامبران زیادی پیش از تو تکذیب شدند اما در برابر تکذیب ها صبوری ورزیدند و مورد اذیت و آزار واقع شدند (اما پایدار ماندند )ت بالاخره نصرت ما را دریافت داشتند و هیچ چیز مقررات خداوند را دگرگون نتواند کرد .انعام 34

مراد از مقررات دگرگون ناپذیر خداوند این قانون الهی است :

وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِینَ  *إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنصُورُونَ  *  وَإِنَّ جُندَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ

((عهد ازلی ما در بارهی بندگان برگزیده و رسولانمان این است که آنان قطعاً یاری خواهند شد و لشکریان ما حتماًپیروز خواهند شد .))صافات171-173

نکته ی مؤمن نواز و شادی بخش این آیه این است که خداوند عین همان نصرتی را که به پیامبرش وعده کرده به مؤمنان نیز وعده داده است خداوند همچنین قطعی و حتمی بودن سنت الهی در حمایت از پیامبران و پیروان آنها را بیان فرموده است : إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَیَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهَادُ

((بیگمان ما پیامبران خود و مؤمنان را در زندگی دنیا و در آن روزی که گواهان به پا می خیزند یاری خواهیم کرد .))غافر 51

پس سنت خداوند در حمایت از مؤمنان ،جماعت دین خواه را هم در صورت التزام  به اسباب و شرایط نصرت در بر خواهد گرفت .

نیروی مورد نیاز جماعت دین خواه :

جماعت باید تلاش کند که نیروی قویتر از نیروی مخالفان فراهم آورد .نیروی جماعت هم متکی است بر گسترش بیداری اسلامی میان توده ها و نهادینه سازی آن در درون افراد و جذب نیک خواهلن دیندار و صادق که در این صورت با گسترش بیداری اسلامی و ریشه دار شدن آن دامنه جماعت گسترده شده و تمامی لایه های جامعه ها را در بر خواهد گرفت و با افزایش شمار اعضای جماعت و هواداران آن نیروی جماعت بیشتر شده و به نصرت الهی نزدیکتر خواهد شد.

جماعت باید از کشمکش و اختلاف بپرهیزد :

جماعت در راستای پرهیز از موانع پیروزی باید از اختلافات داخلی چه اختلاف افراد با همدیگر و چه با امیر جماعت دوری گزیند .و راه نجات از این آفت هم پاک سازی درون از آلودگیهای هوا و هوس همراه با احساس نظارت خدا و خالص گردانیدن نیت برای پروردگار است که البته این هم به تنهای کافی نیست بلکه باید برای نحوه ی کار جماعت و رابطه ی اعضا با آن و وظایف و اختیارات امیر جماعت نظام نامه و دستور العمل دقیقی تدوین گردد چنان چه بنا بر اساس نامه جماعت تصمیم گیری در مورد کارها به اجتهاد امیر جماعت پس از رایزنی با شورای جماعت واگذار گردد اطاعت از دستورات امیر در چهارچوب ارزشهای دینی بر اعضا واجب است یا اگر بر مبنای اساس نامه امیر جماعت مقید به رآی اکثریت  شورای جماعت باشد .امیر جماعت ملزم به اطاعت از رآی اکثریت شورا در حدود شرع می باشد و دیگر اعضای جماعت هم موظفند رآی مقرر را که توسط امیر برای اجرا به رده های پایینتر ابلاغ می گردد مبنای فعالیت خویش قرار دهند در پرتو چنین روشی کار جماعت به معنای واقعی کلم گروهی شده وبه صورت هماهنگ ومنظم و عاری از اختلاف و چند گانگی جریان خواهد یافت چنین حرکتی با این کیفیت برای جماعت لازم است حتی اگر گهگاه در برخی مراحل و برخی جزءیات کار به وقوع خطا و اشتباه هم منجر گردد زیرا بی گمان ضرر کار هماهنگ هر چند در آن خطا هم باشد از ضرر کار صحیح اما پراکنده و ناهماهنگ برای جماعت کمتر و سبکتر است و بنا به قاعده ی دفع افسد به فاسد زیان سبکتر به منظور دفع زیان بزرگتر تحمل می گردد .

جماعت دین خواه باید از ریا کاری و بهانه به دست طاعنان دادن پرهیز کند :

جماعت باید در فعالیت خودجداً از ریاکاری دوری کند و هیچ گاه بر جلب رضایت مردم و رضایت آنها از کار خود حرص نورزد زیرا ریاکاری جماعت را از مهرورزیها و عنایت کریمانه خداوند و از رضایت او بی بهره می کند .و وظیفه اصلی جماعت این است که با عمل به اوامر خداوند و بی اعتنای به نارضایتی مردم و دوری از خوشایند مردم در صورت ناهماهنگی با ملاک های دینی حریصانه در پی کسب خوشنودی خداوند بر آید .

این البته بدین معنا نیست که جماعت از خشم و نارضایتی مردم پرهیز نکند و علاقه مند به کسب خشنودی آنان نباشد هرگز زیرا رضایت مردم باعث اعتماد آنه به جماعت می گردد و مورد اعتماد مردم بودن برای جماعت امری مطلوب و ضروری به حساب می آید لیکن جماعت نباید ارزشهای دینی را فدای جامعه کند و برای دست یابی به رضایت مردم مرتکب اعمال خلاف شرع گردد .فراتر از این جماعت حتی باید اموری را که ذاتاًو یا برای تمامی افراد مباح هستند ترک کند تا بدین وسیله به باطل گرایان فرصت طلب و شایعه ساز مجال تهمت سازی و شایعه پراکنی ندهد ،که همواره د رمیان مردم عده ای هستند که خریدار کالای طعن و تهمت بوده و بدون مطالبه دلیل به تصدیق شایعات می پردازند ... لذا پرهیز از کارهای شبهه ناک و ترک کارهای مباح به منظور اعتماد سازی در جامعه از جمله امور لازمی است که مدّ نظر قرار دادن آن بر جماعت واجب است .

مگر نه اینکه با وجود مباح بودن فراگیری خواندن و نوشتن ، خداوند به منظور بستن دهان طاعنان و برای کفار پیامبر را به اقتباس قرآن از کتب گذشتگان متهم نکنند ، ایشان را از فراگیری خواندن و نوشتن به دور داشت ، چنانکه در این خصوص در قرآن می فرماید : وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِیَمِینِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ

 « تو پیش از از قرآن کتابی نمی خواندی و با دست راستت چیزی نمی نوشتی ، که در این صورت باطل گرایان به شک و تردید می افتادند . » عنکبوت 48

در تفسیر این آیه آمده است که :اگر تو خواندن نو شتن می دانستی بی گمان باطل گرایان به بهانه جوی می پرداختند و می گفتند :شاید پیامبر قرآن را از کتب بر جای مانده از انبیای پیشین بر گرفته و خود آن را نوشته است در حالی که می دانستند که پیامبر فردی امی است و خواندن و نوشتن نمی داند .آخر رسول خدا ص سالها بی آنکه خواندن و نوشتن بداند با آنها زیسته بود سپس این کتاب شگفت آور و معجزه را برای آنان آورد که سخنوران و نویسندگان را ناتوان ساخت اگر پیامبر قبلاًبا  سواد می بود شاید این را دستاویز قرار می دادند اما اکنون که سابقه پیامبر در میان آنان چنان بود مجال این کار را نمی یافتند .                                       برگرفته از صفحه وزین نوگرا

--------------------------------------------------

مصدر: سنت الهی در پیکار میان حق و باطل

مؤلف : دکتر عبدالکریم زیدان، برگردان : جلیل بهرامی نیا، انتشارات : نشر احسان
http://www.55a.net/firas/farisi/?page=show_det&id=466&select_page=21



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 خرداد 1388 توسط عبدالله


بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله و صلاة و السلام علی رسول الله و علی آله و صحبه و من والاه

خواهرم !
خداوند متعال حجاب را برای زنان مسلمان واجب کرده است، و آن را یکی از راههای نجات و سعادت آنها قرار داده است؛حجاب نشانه ایمان و اطاعت از خدا و عفّت وپاکدامنی است و زنان را کرامت میدهد و آنها را حفظ میکند و بهترین و مهمترین وسیله برای تقوا و حیاء است و جامعهای که زنان آن با حجاب هستند، جامعهای با عزّت و باکرامت است و همیشه از بلا ها و فتنه ها محفوظ و مصون میماند.
برای آشنایی بیشتر با ارزشهای حجاب، به آیاتی که در رابطه با حجاب هستند، مراجعه کنید. (سوره احزاب آیه 33،36،53،59، و کل سوره نور)

1- پوشاندن همه بدن زن:
لباس میبایست تمام بدن زن را بپوشاند از سرتا پا. امروزه متأسفانه می بینیم خیلی از زنان گردنشان و بازوها و ساعدشان نمایان است یا اینکه بدون جوراب با پای لخت از خانه خارج می شوند درحالیکه خارج شدن با این وضعیت حرام و گناه بزرگی است.
2- لباس و چادر زن باید ضخیم باشد و نازک و شفاف نباشد:
چادر نازکی كه بدن زن از زیرآن نمایان است حجاب نیست؛ بلکه خود فتنهای بزرگ است که جامعه را بسوی فساد میکشاند و یکی از نشانههای قیامت است که پیامبر بدان اشاره فرمودهاند: «که درامت من زنانی پیدا می شوند که لباس پوشیدهاند ولی عریان هستند و اینها وارد بهشت نمیشوند و حتی بوی بهشت هم به مشامشان نمیخورد.» با استناد به این حدیث چادرهای نازک و شفّافی که امروزه زنان استفاده می کنند و دست و گردن و بدنشان مشخّص است؛ حرام است واین زنان شامل زنانی هستند که پیامبر آنها را جهنّمی معرّفی کرده است.
3- لباس زن بابد گشاد باشد و چسپیده و تنگ نباشد:
یکی از فتنههای دیگری که دامنگیرجامعه اسلامی شده است، لباسهای تنگ است که بدن زنان را مشخّص میكند و برآمدگیهای بدنشان را نمایش میدهد و باعث میشود که مردان را از راه عفّت و پاکدامنی خارج سازد و باعث فساد و شرّ میگردد، و خواهران گرامی باید توجه داشته باشند که لباسشان باید از بالا تا پایین (از شانه تا انگشتان پا) یک نواخت ویک اندازه گشاد باشد و باید متوجه خطر لباسهایی که امروزه استعمار برای زنان طرّاحی می کند، باشند و مدلهایی که امروز در بازار است اکثراً غیرشرعی است.
4- و یکی از شرایط دیگرچادرآن است که خود چادر زینت نباشد:
بعضی از چادرها بجای اینکه حجاب باشند و زن را بپوشانند و زیبایی زن را پوشش دهند، خود وسیلهای شدهاند برای زیباتر کردن زنان و زنان را بیشترمورد توجّه قرار میدهد و نظر مردان را بیشترجلب می کند. چادرهایی که گلدوزی شده یا رنگهایی زیبا و طرحهای متنوّع به کار رفته حرام میباشد، چون باعث فتنه و فساد میشود.
5- لباس زن نباید شبیه لباس مرد باشد:
در حدیثی پیامبر می فرماید: «از ما نیست زنی که خود را شبیه مرد سازد و مردی که خود را شبیه زن سازد.» در حدیثی دیگر می فرماید: « سه نفر فردای قیامت وارد بهشت نمیشوند و خداوند به آنها نگاه نمیکند(لطف و رحمت خدا شامل آنها نمیشود) فرزندی که نافرمانی پدر و مادر کند، زنی که خود را شبیه مردان نماید، مرد بی غیرت.»
طبق این حدیث پیامبر پوشیدن لباسهایی که شبیه لباس مردان است، برای زن حرام است که امروزه متأَسفانه در بین زنان ودختران مسلمان زیاد شده است و دختران و زنان مسلمان پیراهن و شلوارو لباسهای مردانه میپوشند و با آن در خانه و مکانهای عمومی ظاهر می شوند و به آن افتخار میکنند . در حالیکه خشم و لعنت خدا را برای خود میخرند .
یکی از چیزهایی که امّت را هلاک میکند بیحجابی و بیعفّتی است. امروزه ما شاهد هستیم که گروههایی از امّت به همین دلیل بوسیله سیل، زلزله، طوفان، امراض، انفجار درهواپیما وقطار وغیره هلاك میشوند.
مادران محترم باید توجه داشته باشند که خارج شدن دخترانشان با مانتوی کوتاه و شلوار حرام است و باید سعی داشته باشند که دخترانشان با مانتوی بلند و چادر خارج شوند، زیرا همانندی با مردان سبب میشود كه لعنت خدا شامل آنها شود و باید مراقب باشند که دخترانشان بدون حجاب خارج نشوند.
6- لباس و حجاب زن نباید خوشبو و معطّر باشد:
در حدیثی پیامبر می فرماید: «أیما امرأة استعطرت ثم خرجت فمرت على قوم لیجدوا ریحها فهی زانیة وکل عین زانیة»،«هر زنی که عطر بزند، سپس [از خانه] خارج شود و از [کنار] گروهی رد شود تا بوی عطر او را احساس کنند، پس او زنا کار است و هر چشمی که او را میبیند، زناکار است».
استفاده کردن از عطر و خوشبویی در منزل برای شوهر ثواب دارد اما در صورتی که زن از خانه خارج شود حق ندارد با لباسی که در آن عطر استفاده کرده خارج شود چون باعث تحریک مردان میشود و آنها را به فتنه میاندازد و هر زنی که بوی عطر لباسش باعث فتنه شود، عذاب خدا دامنگیرش میشود. بترسید از روزی که هیچ پناهگاهی به جز الله ندارید. خلاصه:
اشکالاتی در حجاب و چادر زنان
1- چادرشان تمام بدنشان را نمی پوشاند
2- چادرها نازک وشفّاف هستند.
3- چادرها زینتی و فریبنده هستند
4- چادرها خوشبو و معطّر هستند.
اشکالاتی در استفاده از چادر
1- چادر را دورگردن میپیچند وتمام لباسشان از عقب و جلو نمایان است.
2- چادر را بدون مقنعه میپوشند.
3- چادر را طوری می پوشند که موی جلوی سر و گاهی هم سایر اعضای بدنشان پیدا است.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 خرداد 1388 توسط عبدالله
(تعداد کل صفحات:38)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
درباره وبلاگ